آرشیف

2014-12-26

استاد محمود بی پروا

معرفی شاعردیگر الله یار

 

یکی از شعرای شیرین سخن کنونی الله یار ملا احمد
یکی از شعرای شیرین سخن کنونی الله یار ملا احمد "فقیری" **
 

 
یکی از شعرای شیرین سخن کنونی الله یار ملا احمد باتخلص "فقیری" فرزند ملا اسلم باشندۀ قریه کمرک الله یار میباشد . نامبرده درسال 1332 هجری شمسی درقریه یادشده تولد گردید . دوساله بود که پدرش دنیای فانی را وداع گفت واو زیر تربیه ونگهداری ماماهای خود ملا محمد عمر ومحمد عظیم از غار بالا قرارگرفت زیرا او تنها طفلی بود که از پدر ومادر باقی ماند. در 15 سالگی به آموزش علوم دینی شروع نمود وتافقه وحدیث را نزد علمای محل فراگرفت. درحین آموزش علوم ،  خط نویسی را نیز تا اندازه ئی آموخت. درسال 1361 هجری شمسی به پاکستان سفر نمود وبه مدت یکسال درکویتۀ پاکستان دروس تفسیروقرآنکریم را نیزآموخت. به نسب از اولادۀ قیصر الله یار میباشد. درهمان سالی که به آموزش شروع نمود،  دختر زیباروئی را درخواب دید وعاشق او شد. درماه جوزای امسال اورا ملاقات نموده ازوی خواهش کردم تاجریان عاشق شدنش را شرح دهد. موصوف اینطور توضیح داد:
"درمسجد قریۀ کمرک شروع به درس خواندن نمودم. دریکی از شب های تابستان ساعت 12:30 شب خوابی دیدم.همینکه ازخواب بیدارشدم، ازیکطرف خواب ازیادم رفت واز طرف دیگر حالت جنون برایم رونماشد. مدت شش برج بحالت دیوانگی وجنون بسر بردم. کار بجائی رسید که اقربایم از من دوری جستند ومرا یک دیوانه ولایعقیل شناخته تنهایم گذاشتند. بعدا استاد محترم من بنام ملا سید ولی جان پرچمنی که از پرچمن وملا امام قریه رخنه به همسایگی قریۀ ما بود، مرا به زیارت سید حسن بجانب بیدان رهنمائی کرد. بهمراه دونفر طلبه های او بطرف قریۀ بیدان حرکت کرده وبه  وقت ظهرآنجا رسیدیم. درخانۀ یکی ازدوستانم بنام عبدالاحد خیاط به استراحت وصرف طعام چاشت پرداخیتم. بعد ازغذا دفعتا از اثر خستگی خوابم برد ودرخواب  دیدم که بسیار مریض هستم ورفقایم برایم داکتر آورده اند. وقتیکه به چهرۀ داکتر نظر نمودم، خواب فراموش شدۀ دفعۀ اول بیادم آمد و شناختم که این همان دختری است که دردفعۀ اول بخوابم آمد. از او پرسیدم که نامت چیست ؟ گفت قمررخ نام دارم وجایگاهم چشمه سکینه میباشد. دراین لحظه از خواب بیدار شدم وحالت جنون را ازخود دوردیدم وچنین بفکر شدم که حالا تندرست شده ام. درهمین وقت اولین دوبیتی زیربخواطرم نقش بست:

بـخـواب آمد مرا درملک بیدان
بـیـامـد دربـرم یـک مـاه تـابـان
 
به پرسیدم که ای مه نام برگو
بـگـفـتـا ـنام نیکویـم قـمر جان

بعدآ با دوطالب رفیقم روانۀ زیارت پای منار شدیم وخودرا به آنجا رساندیم. درخانۀ ملابستان( خادم زیارت) شخصی را دیدم که اورا می شناختم ویک دندان طلا داشت. همینکه نظرم به دندان وی افتاد، باز به بیهوشی رفتم. هردو رفیقم مرا ازدست گرفته کشان کشان به زیارت بردند. شب آنجا ماندم وتقریبا نیمه های شب بحال آمده دیدم که رفقایم درخواب اند .آن شب را تاسحر به شعر گوئی صبح کردم ولی یک حرف ازآنها بیادم نماند که چی گفته بودم. هنگام صبح به پاهایم نظر کرده دیدم که اززانو به پائین تماما زخم وخونشار است. کنار دریا رفته پاهایم را شستم وکفش هایم نیز مفقود شده بود. پای لوچ با رفقایم دوباره بسوی منزل ملابستان آمدیم . درآنجا لحظۀ بعد عبدالاحد خیاط آمد ووقتیکه از جریان خبرشد، خیلی افسوس خورد که چرا منی کودک را دیروز همراهی نکرد. او برایم گفت که بایدبه استیه نزد آقای سید معروف بروم ولی من قلبا نپذیرفته از نزد ایشان گریخته بسوی چشمه سکینه درحرکت افتادم.آنها مرا تعقیب ودربیدان بمن رسیدند. ازآنجاباطالبان رفیقم به غار آمدیم واز راه سپین غر بطرف رخنه درحرکت افتادیم ولی من اصرار داشتم که به چشمه سکینه بروم تا معشوقه ام را بیابم. طالبان رفیقم بمن گفتند که اگر آنجا برویم وتو معشوقه ات را به بینی شاید ناخود آگاه دست به کاری بزنی که بهمه ما مضر تمام شود. من حرف آنهارا بجا دانسته باهم به رخنه آمدیم.
درآنجا گاهی به هوشیاری وزمانی به حالت جنون به زندگی ادامه میدادم تا اینکه یک نفر آقا از پرچمن به قریه رخنه آمد ومیخواست به ترکستان برود. ملاامام قریه به آقا گفت که این طالب دیوانه را جور کن وآقا گفت که این دیوانه نیست. ازمن پرسید که فقر کرده میتوانی! گفتم بلی وبعد گفت که امروز نماز دیگر این طالب بخاطر فقر درخانه ها برود. وقتیکه به فقر شروع کردم ، به دروازۀ خانۀ نصرالله نام رسیدم همینکه صدازدم: فقر طالب را بیاورید! دختری فقررا آورد وبمجردی که نظرم به وی افتاد،دانستم که این همان دختر است که دردفعه اول درخواب دیده بودم . بادیدن اوازحال رفتم طالبا خبر شده آمدند ومرا به نزدآقابردند.
 این اولین بار بود که معشوقه ام( دختری که درخواب دیده بودم) را دیدم. درهمین حال آن دختر نیز ازدیدن من از حال رفت(این خبررا پدرش درمسجد آمده قصه کرد).بعدازآن همه فهمیدند که دیوانگی من جنون عشق است."
 این بودفشردۀ از سرگذشت عاشق شدنم.
ازجریان گفتارش معلوم گردید که شاعردرقریۀ رخنه، معشوقۀ خودرا دراثنای فقر دیده وفورا ازهوش رفته بود. بعد ازآن به عشق او بناله افتاد وشاعر شد.
 باری شکایت کنان از معشوقه اش این دوبیتی را سروده است:

 بــه لااله الاالله کـــــنــم عـــــــرض
ز دسـت دخـتر نصرا کـــــنـم عـرض
 
ازیـن جـورُ جــــفـای تـو قـــمــر رخ
به شافع روز محشر گاه کنم عرض

وی ازاینکه بچۀ یتیم و پدرمرده بود وکسی را نداشت؛ لذا هیچگاه اقدام به خواستگاری معشوقه اش نکرد زیرا میدانست که طفل بیکس وپدرمرده است وقدرومنزلتی نزد مردم محل ندارد علاوتا با فقر نیزسردچاراست.
معشوقۀ او سرانجام به قید نکاح کسی درآمد که درچشمه سکینه زندگی میکرد.
ملا احمد حرف عبدالاحد خیاط را بگوش داشته در25 سالگی نزد آقای سید معروف استیه رفت ومرید او شـــد تا از فـیض وجود ش به طریقت دست یابد.   فقیری درقید حیات است ویکبار ازدواج کرده که ثمره اش سه پسر وچهار دختر میباشد.
این شاعر محلی دارای دیوان بزرگ شعری میباشد که بخاطر طبع به محترم نبی ساقی اهدا کرده است تااگر خواست خداوند باشد، به طبع برسد. نمونۀ از شعر وی که درمورد کتاب سروده است ذیلا آورده میشود:

ای پسر! هآم صحبآت وهـمـراز جان آمد کتاب
هـــم رفـیــق رازدانُ مـهــربـــان آمــــد کـتــاب
 
راهـنـمای بـا ســـعـادت فــیـض بخــــش با ضیا
نـــور بـخـش دیـده هــای طـالـبـان آمــد کـتـــاب
 
صــرف کـن عـمـرعـزیز خویش بهر خواندنش
زانـکـه از نـــزد خـدای مـسـتـعـان آمـد کـتــاب
 
چـون کـتــاب الله مســمی شـد بـه قرآن حــکیم
مـرکـز جـمـله عـلـوم از وی بـدان آمـد کـتــاب
 
بـی شـنـاسـائی او توکــی شـناسی خویش را؟!
ای عـزیـزم دان یـقـیـن رکـن ایـمـان آمد کتاب
 
قـصـه هـای بـــس لـذیـذ مــثـالـهـای دل پـــــذیر
تـاج بـخـش عـزت انـدرعـالــــمـان آمــد کـتـاب
 
آن شفابخش است به بیماران بغض جهلُ کـین
بـهـتـر از مشـک عـبـیـرُ عــطـردان آمـد کـتاب
 
ای فـقـیـــری جــان فـدا کـن دررۀ عـلـــم وادب
بـاعـــث خـیــر و فـــلاح دو جــهـان آمـد کـتـاب
 

ونیز درشان قلم شعری را به شرح ذیل سروده است:

ای عزیزان! هــــمدمُ هـــمراز من باشد قلم
هـم رفـیـق مـونـس ُ دمـسـاز مـن باشــد قلم
 
شد قــلم یارشـــفیقُ مهـــربـانـم هـرکــــــــجا
تـرجـمـان نکـتـه هـای راز مـن بـاشـــد قـلـم
 
از قـلم بـهـتر نباشد مــونـــــــسُ هم راز دان
هـم نـشـیـن عـزتُ غـمـسـاز مـن بـاشــد قلم
 
این چنین یار نیکویی نیست بهتر در جـهـان
مـرغـکـی بـی پـر مـنـم پـرواز مـن باشد قلم
 
ازقـــــلم شـد نـقـــــش اول نام الله الکــــریـم
نـام احـمـد نـقـش ثـانـی سـاز من باشـد قــلم
 
بـا قــــــلـم تـحـــریـر سـازم وصف یار دلـربا
هـمـدم قـلـب پـریـشـان ســـاز مـن باشــد قلم
 
از قـــــلم باشـــد حـیات مســتدام انـدرجـهـان
افـتـخـار حـــــرمت مـمـتـاز مـن بـاشــد قـلــم
 
از قــلـم هـرکـس چـشـیـد است عزت آرام را
کـامـیـابـی یـی جـهـان افـراز مـن باشـــد قلم
 
ای فـقـیـری نـیـسـت بهتـر راهنمایی از قلم
بـلـبـل نـغـمـه ســـرا پــرداز مـن بـاشـد قــــلم

 
ملا احمد بتاریخ 28 حمل 1391 قطعه شعری راعنوانی ماهنامۀ نهاد جوانان الله یاروآقای ساقی روان کردکه ذیلا به خوانش آورده می شود:

نــویــسم نـامــه ئی مــــــن از رۀ دور
بـه یـاران مـعـــارف مـرکـــز غـــــور
 
ســــــــلامی بـیـش از بـرگ درخـتــان
سـلامـی همچومشک عـطــر کـافـــور
 
برســــم ارمـغـان تـقــــدیـم ســـــــازم
بـه امــــیدی کـه گـردد نـامـه مـنـظـور
 
نــوای بـلـبـلان غــــور هـــرجــاســت
بـهـر تـاریـخ بـهـر عصریست مشهور
 
به پنجشیر ثبت تاریخ مـانـده یک شیر
بـصـدهــا ثـبـت تـاریـخ شـیــر درغــور
 
ضحاک ماردوش چـنگـیـز خـونــــریـز
زدســـت شـیـر دلانِ غـــور درگــــــور
 
شنـــــیدم غـــزنـویــان شد ســـرازیــر
عـــقـب رفـــتـنــد تـا مـلـک نیـشـاپـور
 
جـهـــان ازغـیـرت غـــور است آگــاه
نــدارد حـــاجـتـی ســـازیــم مـنــشـور
 
فـقـیــری کـمـتـریـن قـلــــب فـگـارش
بـنـام پـر غــــرورِ غـــــور مـســـرور

درپایان، سوانح مختصر ویرا دربیتی که بیانگر خصلت یتیم از دید وی است، خاتمه میدهم:

کـودکـی را کـه پدرمـرد تو مشمار یتیم
یتیم آنـست که خالی زعلم وادب اسـت.
 

در این نوشته :
طرز عاشق شدنش اززبان خود ملا احمد.
سوانح واشعارش درمورد قلم وکتاب ازنوشتۀ ملا عبدالحلیم غار.
شعر عنوانی ماهنامه جوانان الله یار واقای ساقی بقلم خودش.
طرز تحریر وجمله بندی از محمود بی پروا.
چغچران ، سرطان 1391 برابر با جولای 2012.
 
 
**: این عکس از صفحه فیس بوک استاد نبی ساقی گرفته شده است. جام غور