آرشیف

2015-6-25

استاد غلام حیدر یگانه

جـلال الدين جـلالي، يكي از سلاطين سخن غور

yaganehaidar@yahoo.com

اين نوشته را به روان مرحوم ملا بهاءالدين فرزند جلالي و دوست فقيد، محمد ظاهر جلالي، نواسة جلالي كه سالها قبل در تهية يادداشتهاي مقدماتي آن مرا بيدريغانه ياري نمودند اهدا مي نمايم.

 

 

 

جـلال الدين جـلالي، يكي از سلاطين سخن غور

 

 

جلال الدين جلالي در دوراني چشم به دنيا گشود كه مدارس سنتي مسجد در بادغيس، غور و اطراف هرات مهمترين كانونهاي آموزش محسوب مي شدند. تعداد طلبه رو به افزايش بود و سنت كتابخواني استوارتر مي گشت. در ميان مردم بجز خواندن ديوان حافظ و گلستان و بوستان سعدي و شاهنامة فردوسي، خمسة نظامي و مثنوي مولوي، مطالعه و نقل يوسف و زليخاي جامي، ليلي و مجنون، ورقه و گلشاه،… نيز رونق فراواني داشت. البته عدم نفوذ رسانه هاي گروهي و دلگرمي به نظام ارزشي جامعة بسته، سرانجام ثمر هاي منحصر به خود را به بار آورد. عاشقان پاكباخته اي همچون حسينا، جلالي، عزيز، خليفه صيفور، نورمحمد طالب، عبدالصمد ملنگ،… در اين دوران سر بلندكردند؛ با سروده هاي پرشور خود شهرت يافتند و عصر طلايي از عشق و سرود و شيدايي معرفي نمودند كه ديگر نظير آن را نمي توان در اين منطقه ديد.

       جلال الدين فرزند محمد يوسف، مشهور به جلالي در سال 1281 ه.ش. در درة گزك ولسوالي قادس تولد شد و در بادغيس ، غور و هرات زندگي كرد. حيات كوتاه و پرتلاطم و سرنوشت استثنايي جلالي، به زودي او را به دنياي افسانه ها پيوند داد. مجله، روزنامه، كتاب، تياتر و سينماي افغانستان نيز به معرفي او شتافتند و در همين راستا گام برداشتند.

البته، سيماي افسانه اي جلالي، گزارش نمادين عشق پرشور و پايداري هاي بي مانند او در اين راه است و وجاهت رفتار شجاعانة او را در اين تنگنا تصوير مي كند. در غور، مرگ جلالي نيز، ادامة همين عشق توفاني است و با زبان اسطوره وار بيان مي گردد: سيه موي، بعد از چندي همنشيني با جلالي متوجة حفره اي بر روي قلب و سينة او مي شود. از اين حفرة آتشين، سرانجام، كف و خون بيرون مي تراود؛ وصال هشت ماهة عاشق و معشوق به پايان مي رسد و جلالي آخرين امواج هستي را مي پيمايد و به بارگاه اعلي جاودانگي لنگر مي اندازد.

فرازهايي از سرنوشت جلالي با چنين بيانهاي آفاقي ارايه گرديده و اگرچه از سويي در شناخت شخصيت خارق العادة وي كارآمد و ضروري اند، بر سويه هاي ديگر هستي جلالي، سايه مي اندازند. اكنون كه مدتها از آن دوران سپري شده، موقع آنست كه در يادكردها، جلالي از حق مسلم خود به عنوان چهرة تاريخي نيز برخوردار گردد. در اين حال، شناخت ارزشها در جامعة دوران جلالي، تعريف جلالي از عشق، بررسي لهجة غور در شعر جلالي، معرفي نمونه هاي غزل جلالي، تلاش براي دسترسي به ديوان مفقود جلالي، دوره بندي شعر جلالي …و سرانجام چاپ منقح سروده هاي جلالي، موضوعاتي اند كه نيازمند توجه دلسوزانه مي باشند و نوشتة حاضر را صرفا همچون درآمدي در اين راستا مي توان محسوب داشت.

مرحوم ملا بهاءالدين تنها فرزند، جلالي گواهي مي داد كه جلالي داراي ديوان كامل شعر بوده و بعد از مرگ وي، اسماعيل خان وردك، نايب الحكومة هرات، طي نامه اي از ارباب نصير خان در غور، طالب آن شده و در نتيجه، ديوان شعر جلالي را به هرات فرستاده اند. بعلاوه، هيئتي از ارزگان نيز به غـور آمده و اگر ورق پاره اي از جلالي در جايي مانده بود، جمع آوري كرده و برده است. امروز از سرنوشت اين ديوان و ورق پاره ها خبري در دست نيست و البته، در صورت بازيافت آنها، بررسي كامل شعر جلالي ميسر خواهد شد. 

زندگينامة جلالي در دستها و قلمها، شاخ و برگهاي فراواني يافت، ولي بر پاية آنچه نويسنده از موسفيدان غور و بويژه مرحوم ملا بهاءالدين كه شاهنامه خوان استاد بود و دوبيتها وپاره اي از غزلهاي جلالي را حفظ داشت، مي داند، جلال الدين بنابر سنت، در كودكي روخواني قرآن و سپس خواندن پنج كتاب و حافظ را در مسجد به پايان رسانده است. وي شايق حفظ اشعار و آوازخوان خوش صدايي بوده است. او در 12 سالگي، به زيارت گندمعلي سياه سوار مي رود و در پشته زرغون هرات به طلبه گي مي پردازد؛ پيشرفت خوبي در دروس دارد و اولات را با موفقيت به پايان مي رساند. ولي، سرانجام، در يك شب بهاري، شخصي روحاني در خواب او ظاهر مي شود و او را به سوي باغي فرا مي خواند. جلاالدين وارد باغ مي شود و روحاني به دوشيزه اي كه در كنار جوي، گلي در دست و تبسمي بر لب دارد اشاره مي كند. دوشيزه به جلال الدين مي گويد: 

 

مــن يـــار تـــو ام تـــو يـــار مـــن بـــاش             شــيــــريـــن تـــوام تــو كــوهــكـن بـاش!

 

جلال الدين، محو جمال وي، جوياي نام و نشانش مي گردد و پاسخهاي روشن مي گيرد. اين خواب، سرنوشت قطعي جلال الدين را رقم مي زند و وي ديگر آن طلبة منضبط و مدرسه نشين قبلي نيست. رفتارش منقلب و طبع شعرش درياخيز مي گردد. استاد، متحير اوضاع اوست و او در پاسخ مي سرايد:

 

شـبـي در خــواب ديـدم مــن سـيــه مـوي             بـــه طــرف بــوســتـــان و بــر لـب جــوي

تــبــســـم مــي كـنـد سـوي مــن از نــــاز             گــلـــي در دســـت دارد مـــي كـــنــد بـوي

 

استاد در پي تنبيه و تاديب بر مي آيد، ولي جلال الدين، ديگر از عوالم و هواهاي شناخته خارج شده است. مدرسه را مي گذارد و در خانواده، با نگراني مراقب بيقراري هاي اويند. جلال الدين آرامش و سكوت نمي شناسد و سروده هاي پرسوزش پاياني ندارند:

 

سـيـه مــوي از غـمـت چـه چـاره سـازم            چـــو شـمــع از اشـتـيـاقـت مــي گــدازم

اگــــر وصـلـت شـود بــا مـــن مـيــســـر            كـه در دنــيــا و عــقــبـــي ســرفــــرازم

                                                     ****                                              

ســــراي ديــــده ام جـــاي ســيــه مـــوي          بــه فـــرق ســـر، قـــدمــهـاي سـيـه مــوي

يـــقــيــن از جــنـت الـفـــردوس بـــاشـــد           نـــهــــال قـــــد بـــــالاي ســيــــه مـــــــوي

 

 روزگاري مي گذرد و زماني خانوادة كوچگرد سيه موي كه از اقوام جلال الدين است، از تربولاق (غور) به گزك (بادغيس) مي رسد. جلال الدين كه بنا بر رويايش، پيگير هر خبري از آن سرزمينهاست به ديدار مي شتابد و بلادرنگ سيه موي را مي بيند؛ مي شناسد و مي سرايد:

 

خــدا را شــكـــــر كــــه رويــت بـــديـــدم            بــه صـد خــواري بــه پــهــلــويــت رســيــدم

ســیــه مــويــي (1) بكن رحمي به حالم             كـــه مــحـنــتــهــاي بــي پــايـــان كــشـيـــدم

 

خانوادة سيه موي، بي تابيهاي جلال الدين را مخالف عرف عمومي و نام و ننگ خود مي داند. ملا غنيمت، پدر سيه موي، اين وضع را برنمي تابد و از گزك به برج آشكارا مي كوچد. جلال الدين به اين محاسبات و موازين وقعي نمي گذارد و بي پرواتر جار مي زند:

 

سـيـه مـوي را بـبــردنـد از بــر مـه             بـلـمـبـه (2) كـوه گـزك بـا ســر مه

مــســلـمـانـهـا نـمـي دانـيـن بـدانين            ســيـــه مـــوي نــام داره دلــبــر مه

 

و بيخويش، در پي كوچ سيه موي به برج آشكارا مي شتابد و مي خواند:

 

صــدف از مـــوج دريـــــا مــي زنـــد ســـر         چــو لــعـــل از سـنــگ خــارا مــي زنــد ســر

طـــلـــوع صـبـحــدم روي ســيـــه مـــــوي         ز بــــرج آشـــكـــارا مـــــي زنـــــــد ســــــر

خانوادة جلالي، ثروتي بيشتر از مرسوم را با يك دختر به عنوان مهرية سيه موي تعيين مي كند، ولي ملا غنيمت، جلالي را ديوانه مي خواند، رفتار او را ماية شرمساري خانواده اش مي داند و قاطعانه از وصلت امتناع مي ورزد. جلال الدين و خانواده اش در طلب سيه موي خستگي نمي شناسند. ملا غنيمت، بادغيس را بر خود تنگ مي بيند و ناچار به تربولاق باز مي گردد. خانواده، براي بهبود حال جلالي به تدابير مختلفي متوسل مي شود. زماني او را به زيارت حاجي محمد يوسف، نواسة گندمعلي سيه سوار مي برند و چهل روز در آنجا نگاه مي دارند. جلال الدين خطاب به حاجي محمد يوسف مي سرايد:

 

الا شـاهـي كــه در بــالا حــصـــاري          بــه مـنــظــر (3) نــاظــر ديــدار يــــاري

جـلالي را مكن از خــود فــراموش           دران  مـجـلـس كــه در گـشـت و گذاري

 

حاجي محمد يوسف، توصيه مي كند كه اسباب تفريح جلال الدين را آماده كنند و او را خوشوقت نگهدارند. نزديكان مي انديشند كه سواركاري و سروكار با تفنگ و تازي و شكار، او را آرامش خواهد بخشيد و همه وسايل را مهيا مي كنند، ولي حساب جلالي جداست و گذشت مدتي اندك، كاملا كافي است تا يقين حاصل شود كه اين بازيچه ها نمي توانند ماية سرگرمي او گردند. همه تيرها به سنگ مي خورد؛ نزديكان در چاره گري درمي مانند؛ جلال الدين در فراق سيه موي، سر از پا نمي شناسد و بي قرار در سفر هاي ميان هرات و بادغيس و غور سرگردان مي شود.

با گذشت چند سالي، ديگر، سروده هاي پرسوز و فريادهاي گرم جلال الدين در سراسر ملك هري پيچيده است؛ مردم، شيفتة سرودهاي دلكش و صداي پرجاذبة او شده اند و او را به لقب محبت آميز «جلالي» مشتهر كرده اند:

سـيــه مــوي آفــت جــان جـــلالـــي                    ضـيــاي هــردو چــشــمــان جــلالــي

گـــرفــتــه سـر بـسر ملك هــري را                   نـــوا و شـــور و افـــغــــان جـــلالــي

 

محمد سرور خان نايب الحكومة هرات، فرماني موكد صادر مي كند تا سيه موي را به عقد جلالي درآورند. اين حكم با دلايل نامعلومي به تربولاق نمي رسد، ولي شيدايي و پايداري جلالي در عشق، خود به چنان وثيقه اي مبدل مي شود كه ديگر غير او، هيچ كسي زهرة انديشيدن به سيه موي را ندارد. او ندا مي دهد:

ســيــه مــوي و ســمـــن بــوي (4) نــام داره            بــه مـلــك تــــربـــولاق آرام داره

هــــرانــكـس كــه خــريــدار ســيــــه مــــوي             فـغـان از خـانـمـانـش حـق بـرآره

***

جـــلالـي عـــاشــق زار ســيــه مــــوي             ز جـــان و دل خــريــدار ســيــه مــوي

بـــه هـــر جـايي كـه باشه، زنده باشه               خــــدا بــاشــه نـگــهــدار سيـه مـوي

***

تـبـســـم بـا لـب دربـــار لايــــــق               بــه عــاشــق ديــدة خــونــبــار لايــق

يكي بوسه ز رخسار سيه مـوي               جـــلالــي را بــود بــســـيــــار لايـــق

***

جــلالــي عـــاشــق روي ســيــه مــوي              اســيــر چــشــم جــادوي ســيــه مـــوي

كــنــد سـجــده جــلالــي از ســر صـدق               بــه مــحــراب دو ابـــروي ســيـه موي

 

دوبيتيهاي جلالي در دست نگارندگان غير بومي در رسانه ها و دفترها منعكس و ناگزير دچار ناهمواريهاي نگارشي شده اند و از جمله، حتي گاهي در يك دو بيتي، عين كلمه، هم به تلفظ معيار و هم به لهجة محلي ثبت گرديده است. در اين ميان، كليدي ترين و پر بسامد ترين واژه، يعني نام «سيه موي» نظير شماري از ديگر كلمات، تلفظ زبان معيار را پذيرفته و «سياه موي» و ندرتا «سياه مو» و «سيه مو» درج شده و در نتيجه اين پيشامد، از سويي باعث تغيير و چندگونگي اسم خاص «سيه موي» شده و از طرفي سبب اختلال وزن در پارة عظيمي از دوبيتها گرديده است، البته،«سيه» و «سياه» دو صورت ادبي يك واژه است و در غور «سيه موي» از نامهاي زنانه مي باشد. جلالي اين نام نيكو را بي هيچ دشواري در آغاز، ميان و پايان مصاريع آورده و در هيچ جا، وزن اجازه نمي دهد كه با «سياه موي» تعويض گردد.

در آغاز: «سيه موي و سيه خال جلالي»؛ در ميان: «اگر مردم سيه موي وفادار» و در پايان:«پدر نام ترا كرده سيه موي». و چون، اين كلمه بر پاية تلفظ لهجة بومي هميشه و فقط، سه هجا، شمرده مي شود، حتي در جايي كه  هجاي آخر آن ساكن است، نظير:«سيه موي را ببردند از بر مه» نيز مبرا از عيب وزني است. موارد مشابه ديگري نيز مي توان در ترانه هاي جلالي يافت و البته راه حل، نيز مشابه است. مثلا: كلمة «سمنبوي» در اين مصراع: «سيه موي و سمنبوي نام داره» و يا «كه» كه بايد بر اساس لهجة غور بلند و «ki» تلفظ شود: «خدا را شكر كه رويت بديدم»… لذا، رعايت همه سوية لهجة بومي در ثبت و خوانش، تنها طريق درست آشنايي با جلالي شاعر و سروده هاي وي مي باشد. 

بطور كلي، تغيير در نگارش ترانه هاي جلالي در سطوح، آوايي، واژگاني و نحوي رخ داده است. گاه، صورت نگارش كلمه اي براي رفع ثقالت وزن (به راي نگارش گران)، تغيير يافته، زماني براي مفهوم شدن، واژة اي، به درج معني آن اقدام شده و بعضا نيز، آرايش نحوي عبارات، براي مانوس شدن، دگرگون گرديده است و در همه موارد، يكسانسازي لهجة بومي جلالي با لهجة كابل، زبان معيار و رسانه اي در نظر بوده و طبيعي است كه نهايتا اين روشها منجر به بروز كاستيها گرديده است.

جلالي دوبيتيهايش را با آهنگ خاص و صداي گرم زمزمه كرد و در دلها و يادها باقي گذاشت. آواز خوانان (در غور آن دوران، شعر، فقط با آواز خوانده مي شد و صورت «دكلمه» بجز در ساعات درسي مكاتب مروج نبود) و مشتاقان جلالي، آهنگ خاص (5) او را در خواندن دوبيتهايش رعايت كردند و طبعا تلفظ او نيز حفظ شد و سالها در غـور گواه تداوم اين سنت بوده ايم. سروده ها و صداي جلالي تا اكنون بر سر زبانهاست و صاحب اين قلم از كودكي با آنها موانست دارد. در آن زمان، روستاهاي فاقد مكتب و راه و روزنامه و تلويزيون ما فقط، حدود يك نسل، با جلالي فاصله مي گرفتند و لذا نمي توانست تغييري در دوبيتها وارد شود. از طرف ديگر، موخذ اصلي رسانه ها، درست نسل همين دوران، يعني خانواده هاي ماست. پس، شايسته نخواهد بود كه مرجع، در برابر صورت مغلوط داده هايش مرعوب گردد و امروز كتابت اشتباه آميز سروده ها، حقيقت زندة آنها را در ذهنها مقهور سازد. زيرا، شوريدگي و شادابي اصلي دوبيتيهاي جلالي در قالب ديگر، مي پژمرد و اسطورگي و اصالت آنها آسيب مي پذيرد.

در حاليكه به حسن نيت راويان و گزارشگران محترم اين ترانه ها باور كامل داريم اين را نيز مي دانيم كه بنابر دوري از محيط زندگي جلالي براي آنان مقدور نبوده است وجه بهتري از آنچه در دست است از آنها ارايه دهند. برپاية سروده هاي چاپ شدة جلالي در چند شمارة مجلة آريانا، «ترانه هاي كهسار، ج1» و نسخة منتشرة دوبيتهاي هاي جلالي از طرف انتشارات بيهقي، برخي از تغييرات راه يافته در آنها را مختصرا بر مي شمارم: 

در مصراع چهارم دوبيتي زير، كلمة «غيرت» به جاي كلمة «حيرت» آمده، ولي صورت اصلي چنين است:

 

عـجـب سيـبـه بـه رنگ يـار مـانـد         بـهـي بـه عـاشـقـان زار مـانـد

عـجـب رعـنــا و زيـبـا مـي نـمايد          ز حـيـرت بلبل از گرفـتـار ماند

 

كلمة «ماتو» به جاي «مهتو» (مهتاب) در دوبيتي زير آمده، اما صورت اولي اين بوده است:

شدم عاشق به ديدار سيه موي       منم از جان خريدار سيه موي

به چشم من ز مهتو خوشتر آيد       شعاع برق رخسار سيه موي

 

پس از اندك دستكاري در مصراع  سوم، كلمة «نازك»، جانشين «ميين (= meyin): نازك» شده، ولي صورت بي عيب دوبيتي چنين است:

 

سـيـه مـويـي بـه وقـت مـردن مـه            گــذاري دسـت خـود بـا گـردن مـه

بـمـالـم لـب بـه لـبـهـاي مـيـيـنــت             خــدا آسـان كـنـد جــان كـنـدن مه

 

 «عيد نوروز» به جاي «عيد قربان» در مصراع اول اين دوبيتي، قافيه را مخدوش نموده و صورت دست ناخورده اين بوده است:

 

كـه امـشـب عـيـد قـربـانه سيه موي               جـلالي بـا تـو مـهـمـانـه سـيـه مـوي

تــمــــام بــنــديــان آزاد گـــشـــتـــه                 جــلالـــي پــا بـه ذولا نـه سيه موي

 

يكي از زيباترين دوبيتها با تغييرات فراوان، چينن درج گرديده است:

 

به هــر بـــازار سـوداي جـلالـي          بـه كـشـك افـتـاده غوغاي جلالي

سياه موي و سيه چشم قـشنگم          نـداره هـيــچ پـــرواي جــلالـــي

 

كلمة «قشنگ» در غور، مي تواند بيشتر بيانگر زيبايي اشيا باشد، ولي مقامي در وصف معشوق ندارد و بطور كلي صورت بي عيب دوبيتي اين است:

به كشك افـتـاده غـوغـاي جـلالي            بـه هـر بـازار سـوداي جلالي

دو زلفين سيه موي حلقه، حلقه             شـده زنـجــيـر در پـاي جـلالي

كلمة «مدح» در مصراع سوم، جانشين كلمة اصلي «حرف» شده و صورت درست چنين است:

گـل لالــه ز رويــت مـنـفـعــل شــد              ز نـطـقـت بـلـبـل شيـدا خـجـل شـد

زبان در حرف بگشادي سيه موي             گـرفـتـار تـو طوطي غم به دل شد

 

دو مصراع آخر ترانة فوق، دچار دگرگوني صريحي به اين شكل شده است:

 

چـنـان وصـفـت نـمـودم اي ســيــاه مــوي          كــــه خــوبـــان زمــانــه غـــم بـــه دل شــــد

مصراع چهارم دوبيتي زير به «همي گويد گرفتار من آمد» تغيير يافته، و واژة «گرفتار»، جاي «كه» و «اشكار: صيد» را گرفته، ولي اصل چنين است:

 

شـــب آديــنـــه دلـــدار مـــن آمـــــد                  مــه خــورشـيــد رخــســار مــــن آمـــد

زده از نـــوك مــژگـان بـر دلـم تـير                  هــمــي گـــويـــد كـــه اشـكـار مـن آمـد

 

در مصراع سوم دوبيتي ذيل، «دست و پاي» به خطا، جاي «روي و موي» را گرفته است. صورت بي نقص را مي آورم:

 

چــه بــودي مــن بــه جــاي شــانــه بـــودي            بــه دســت نــازك جـــانـــانـــه بــــودي

زدي بــوســـه بـه روي و مـــــوي دلـــبــــر             سـيـه مـوي شمع و مـن پروانه بودي

 

مصراع سوم دوبيتي ذيل با وزن ناقص و به گونة «سر و تن و دل و مال و جانم» چاپ شده و در صورت اصلي اين عيب ديده نمي شود:

 

دلــم مــايـــل بــه چــشــمــان تـــو بــاشــد           اســيـــر زلـــف پــيــچــان تــو بـاشـد

ســـرو تـــن و دل و ايـــمــــان و جــــانــم           هــمــه يــكــســر بــه قــربان تو باشد

 

«هرانكو» به جاي «هرآنكس» در دوبيتي ذيل، وارد شده، ولي چنين تركيبي را هيچيك از شاعران نظير جلالي در غور به كار نبرده اند و اصل اين دوبيتي نيز چنين است:

سيه موي و سمن بوي نام دارد       به ملك تربولاق آرام دارد

هرآنكس كه خريدار سيه موي        فغان از خانمانش حق برآرد

 

كلمة «لطفت» به جاي «وصلت» در دوبيتي زير نشسته و مفهوم نيز نشان مي دهد كه بيجاست:

 

بـيـا اي مـاه تـابــان راسـت بـرگـوي               پــدر نــام تــــرا كــــرده ســيـــه مـــوي

اگــر وصـلــت شــود بــا مـن مـيسر                تـــرا چـــون گـــل دمــادم مـي كنم بوي

 

يكي از ترانه ها با تغييراتي چنين درج شده است:

 

بـسـر ســـوداي تــو دارم سـيـاه مـــو                بــدل مــاواي تـــو دارم سيـــاه مـــو

مــــراد مــن بــــديــن دنـــيــا نـــدادي                غـــم عــفــبــاي تــو دارم سـيـاه مـو

 

گفتني است كه تركيب «بدين» در سروده هاي جلالي و ديگر ترانه پردازان آن دوران غور، كاربرد نداشته است. كلمه «تو» را در جايي كه به معني «ترا» باشد، نظير محل آن در مصراعهاي اول، دوم و چهارم دوبيتي فوق، آواز خوانهاي غـور، «تر (= tor): تو + را» ادا مي كنند. مصراع سوم اين دوبيتي را چنين به ياد دارم: «سر پل، راه تر دارم سيه موي». قابل يادآوري است كه گاه، ترانه سرايان، يك يا چند مصراع يك دوبيتي را حفظ مي كنند و بقية آن را تغيير مي دهند و به عنوان دوبيتي جديد ارايه مي كنند و بعيد نيست كه «غم عقباي تر دارم سيه موي» نيز از جلالي باشد. به هر حال، صورت درست تر دوبيتي فوق اين است:

 

بــه سـر ســوداي تــر دارم ســيــه مــوي             بــه دل غــوغـــاي تــر دارم ســيــه مــوي

بـــه ايــن دنــيـــــا مــــــرادم را نـــــدادي             ســـر پـــل، راه تــــر دارم ســيــه مــــوي

 

بيت دوم يكي از ترانه ها چنين درج شده است:

 

 ســر تــابــوت مــن بــر شـانـه بـگـذار                  تــن مـرده كـنــد يـكـدم ســواري

 

با عنايت به طبع لطيف جلالي و دقايق بياني او نيز مي توان دانست كه اين بيت مناسبتي به ذهن و زبان وي ندارد. شكل درست ترانه در دست است:

 

اگــر مــردم ســيـــه مــــوي خـــمـــاري                  دو دســت بــالاي تـابــوتـــم گــذاري

هــــزار و سـه صـد و سـه بـيـت گـفــتـم                 بــمـــــانـــه در زمـــانــه يـــادگــاري

 

اين سرودة خليفه صيفور، عاشق زمـرد، به نام جلالي آمده است:

 

سـيـه مـوي هـمـچـو كـبـكـي كـرده پـرواز           مــيــان كــوهــســـاران داده آواز

جـــلالــــي بـــود دايــــم در كــمــيـــنــــش            بـه چـنگ آورد او را مثل شهباز

 

بطور كلي، هر جا در سروده ها، صورت ندايي «سيه مو يي! (= !seyahmuyey)» ‌(سيه موي اي = اي سيه موي!) آمده، در كتابت، به زبان معيار گزارش و «سيه مويا»، شده و يا به «سيه مويم» تغيير يافته است. همچنان، جايي نام روستاي «تربولاق» به «تربلاق» تغيير كرده است كه البته صورت دوم از لحاظ وزن، در بيت، بهتر مي نشيند، ولي جلالي، سمرقند، گزك (محلي در بادغيس) و بطور كلي، نامهاي زيادي را گاهي كه در آنها ارزش بياني ديده، وارد سروده هايش نموده است و البته در قرائت آنها بجز رعايت سنت و قبول تساهل، راهي نيست. 

عمدة شعر و ملاك اصلي شهرت جلالي را اين عاشقانه هاي بي شائبه و درد ناك وي تشكيل مي دهد كه با بهره گيري از لهجة غور هنرمندانه و استادانه ارايه گرديده است. در سرودهاي جلالي، تواناييهاي بياني و تصويري لهجة بومي و ديگر ويژگيهاي آن در همه سطوح قابل مطالعه است. وي در دانسته هاي تاريخي، جغرافيايي و شناساييهاي محيطي نيز ابزار بياني مي يابد و از كارگيري نام افراد و مكانها در بيان احوال خود مبتكرانه و دليرانه سود مي جويد.

جلالي، ظاهرا، پس از بيخوديها و جاذبه هاي شديد نخستين، طي سالهاي بعدي، آشتي گونه اي با كتاب و ياران مدرسه دارد و حتي پيام وصلت را نيز چنانكه خواهد آمد، سرانجام، چند طلبه به او مي رسانند. و پاري از سروده هاي اين دورانش، بعد ديگري در ناله هاي او را مشخص مي نمايند و ذوقي را در طبع او نشان مي دهند. مرحوم ملا بهائ الدين، چند بيت از يك غزل جلالي را چنين نقل مي كرد:

 

عـــالــمــي را خــوار مــي بــيــنــم ز عــشـق             خــويــش را افــگــار مـي بـيـنـم ز عـشـق

گــفــتــگـــــوي عــــاشـــقــــــان بــــي نـــــوا              بـــر ســـر بـــازار مـــي بــيـنــم ز عـشـق

مــــن انــالـحــق مــي زنـــم مـنــصـــور وار              خـــويــش را بــر دار مـي بـيـنـم ز عـشـق

شـــش جـهـــت را اي جــلا لـــي ســربـســر               لـمـعــة انـــوار مــي بــيــنـــم ز عــشـــق

 

جلالي در سرآغاز اين راه، رنجهاي فراواني متحمل گرديد. خليفه عالم، يكي از آن نزديكان جلالي  بود كه از فهم فداكاريهاي او در عشق عاجز ماند؛ رفتار او را ماية سرافگندگي  قوم خود دانست و از اذيت جلالي ابايي نداشت. جلالي  در يك دوبيتي او را به نرمخويي دعوت مي كند و از خطر مرگ خود سخن به ميان آورد. ولي در همين دوبيتي، با اظهار اميدواري به خدا، شاعرانه، خليفه را به خاك مي زند و از ميدان بيرون مي اندازد. ولي با اين همه بي باكي، لحن جلالي خالي از غبار ياس در اين دوران نمي باشد:

خــلــيــفــه درد عـاشــق، بــيــدوايــه            امـيــد مـن بـه درگـاه خــدايــه

بــكــن رحــمــي بــه حال زار عاشق            مـبــادا جـان مـن از تن برايه

 

با سپري شدن چند بهاري، مي بينيم كه جلال الدين روستايي كه سراسر سالهاي عمرش حتي به رقم 25 بالغ نمي گردد، دردمند كاركشته ايست؛ او ديگر طبيبان را به هيچ مي شمارد و با لحن پرطمانيت، دردش را بي نياز از درمانهاي سنتي تعريف مي كند:

 

خـد نـگ غـمـزه ات از جـان گــذشــــتـــه            سنـان از سيـنـة بـريـان گـذشـتـه

طــبــيــب آمــد پــي درمـان و گـفـتـم بـرو             كـــه دردم از درمــان گــذشــتـه

 

جلالي در نخستين ديدار سيه موي، بي صبرانه، مي طلبد:

 

سـيـه مـويـي بـكـن رحـمـي بـه حـالـم         كــه مــحـنــتــهــاي بـي پــايــان كــشــيـــدم

 

 ولي، پس از آنكه اين «محنتها» صد چندان مي شود، ناگهان از خاكستر عشق سر بلند مي كند، دولت را با خويش، يار مي بيند  و تعبير تازه اي از اين سوز و ساز به دست مي دهد:

بحمدالله كه دولت يار من شد  سيه موي رهنماي كار من شد

 

بگـشتـم روي عـالم را سراسر          بسي صاحـبـدلا دوچـار (6) مـن شـد

 

وي زماني، مستقيم و بي آرايه در چارچوب سنت مي گفت:

 

جـلالا تـا بـه كـي عـشـق مـجـازي        راه عـقـبـي نـبـاشـد راه بــازي

به آب ديــده ام غـسـلي به جا كن         وجود خويشتـن را كـن نـمازي

 

اما، نهايتا، ديدگاه ديگر و بيان شجاعانه و دگرگونه اي ارايه مي كند:

 

زبـان خـامـــه را از غــم شـكـســـتــم               بـه دل نـقـش جـمـال يـار بـسـتـم

مـنـم صـنعان، سيه موي همچو ترسا              اگــر فـرمـان دهـد بت مي پرستم

جلالي با عنايت به هم معنايي واژه ها، سخني را كه در يك دوبيتي صريحا از سيه موي و گزك آغاز نموده با شگردي هنرمندانه و اشاره اي به  «والليل»،  تا «حبيب» گسترش مي دهد و بر مي كشد، آنگاه با نفي ظاهري سيه مويِ آشنا و زميني، «حبيب» را در آينة جمال وي مي بيند و مي ستايد و حسن خاكي ـ افلاكي سيه موي را به كمال مي رساند. جلالي،‌ گاه با چنان ايقان و لحن راسخي از عشق سخن مي راند كه هر واژه در حيطة اقتدار او يكجا با ارزشهاي بومي و سنتي، ارزشهاي جهاني و كيهاني را نيز مي سرايد:

گـزك جـنـت، سـيـه مـوي حـور عـيـنـه            جـمـالـش دايـما در زيـب و زيـنـه

سـيـه مــويـي كـه مـي گـويـم نـه ايـنـه             حـبـيـب خـاص رب الـعـلـمــيـنـه

يا:

حبـيـب ذوالـعـلـي بـاشـد سـيـه مـوي           مسمي مصـطـفي بـاشد سيه موي

صـفـات گـيـسـويـش والـلـيـل بـاشــد           به چهره والضحي باشد سيه موي

وي با تكيه بر تشبيهات و تفارن يابيها، سيه موي را به عنوان نماد زيبايي، در بستر تمدنها و باورها مي آرايد و عطف گونه اي به اسطوره سازي نشان مي دهد و آينة ديگري در برابر جمال معشوق مي گذارد:

سـمـرقـنـد صـيـقـل روي زمـيـنـه           بـخـارا زيـنـت اسـلام و ديـنـه

سيه موي سيه خال (7) پريروي           بـه چـار ايماق، يكدانه نگينه

جلالي عاشق و ترانه سرا با چنين پيام و بياني در دلها رسوخ كرد و طي سالهاي پسين كه ملا غنيمت پدر سيه موي، فوت مي كند و در خانوادة سيه موي و نزديكانش، مرگهاي ديگري نيزاتفاق مي افتد، مردم، بهت زده، اين رويدادها را، همچون نشانه هاي معني دار و پادافره رنجهاي تحميل شده بر جلالي تعبير مي كنند. شوريدگي و فداكاري بي مانند جلالي باور و عاطفة مردم را كمايي مي كند و احترام و همدردي نسبت به وي به حدي مي رسد كه سرانجام، نزديكان و خانوادة سيه موي، ناچار در برابر او زانو مي زنند؛ سد سنتها را مي شكنند و به وسيلة چند طلبه اي كه گذري در روستاي آنها داشته اند به جلالي پيام وصلت مي دهند و بگونة باورنكردني، سيه موي را بي هيچ مهريه اي به عقد او درمي آورند.

در همان دورانها از عشق طالب به سكينه، عشق ملنگ به ليتان، عشق عزيز به نازك و … اطلاع داريم، ولي، روزگار، هيچ عاشقي را از بخت جلالي در وصال معشوق با اين وجه، برخوردار نساخته است. اما، جلالي در توفان عشق، پيوسته و صريح، خطاب به سيه موي از وصل و همزمان با آن از مرگ سخن به ميان آورده و خود را «شهيد عشق» و «كشتة عشق» ناميده است:

اگــر مــردم ســيــه مــوي وفـــادار                به خاكم كن به كس محتاج مگذار

        شهيد عشق را غسل و كفن نيست                طــريـق عـاشـقـي ايــنـست اي يار (8)  

           ***

دو ابـــرويــت هـــلال شـــام عــيـــده          رخــت چــون بـرف و خـون سـرخ و سـفـيـده

زيــارت كــن مــزار كـشـتـة عـشـق           كــه بــيــچــــاره غـــر يــبـــــه و شــهـــيــــده

                                            ***                                         

اگـــر مـــردم سـيــه مــوي خــمـــاري            دو دســت بـالاي تــابــوتــم گـــذاري

     هـزار و سـه صـد و سـه بـيـت گـفـتـم             بــمــانـــه در زمــانــه يـــادگــــاري (9)

و سرانجام نيز، دولت مستعجل وصال، بيش از هشت ماه نپاييد و شاعر «سراسر ملك هري» و «شهيد عشق»، در عين جواني و جدا از سيه موي راه سفر بي بازگشت و محتوم را در پيش گرفت و راهي اقاليم ناكجاها گرديد. (‌10)

جلالي كه روزگاري خانواده اش از غور به بادغيس كوچيده بود، خود را به عنوان شاعر سراسر ملك هري، يعني هرات، غور و بادغيس معرفي كرد، ولي، سكونت مجدد خانواده اش در غور، دلبستگيهاي بيش از حد وي به زادگاه سيه موي و نضج يافتن شخصيت وي در اين محيط سبب شد براي هميشه به سرزمين اصلي خود يعني غور منسوب گردد. جلال الدين، نوجواني بود كه به هواي سيه موي پا در خطة غور گذاشت؛ در آنجا با همزباني و همدردي جامعه مواجه شد؛ سروده هايش مورد پسند قرار گرفت و نهايتا طبع جوشان وي در جو مساعد اجتماعي و دامان طبيعت الهام بخش غور امكان شكوفايي و رشد يافت و او از سلاطين سخن در غور گشت. شاعر و پژوهشگر فقيد، استاد رضا مايل هروي در ديباچة دو بيتهاي جلالي چنين مي نگارد: «هنوز در صخره هاي كوههاي پرمهابت غور، غوغايي از عشق بر پاست. نام سيه موي و جلالي در خاطره ها نفش جاويد بسته، ماجراي اين دو دلداده را از ستيغ كوه، آبشاران مست بر كوه و كمر پيچيده است.»

در غـور، جلال الدين جلالي را به عنوان شاعر صاحبدل و استاد بي چون و چراي دوبيتي ارج مي گذارند. شماري از بزرگان غزل و مثنوي را از دوران جلالي در ولايت مي شناسيم و به آنها مي باليم، ولي، اصالت و سوز و ساز دوبيتي هاي جلالي، بي هيچ مبالغه اي تا كنون هم كم نظير مانده است.

 

چند ترانة ديگر از جلالي:                                    

ســيــه مــوي و سـيــه خـال جـلالـي           يـقـيـن بـرگـشـتـه اقــبـال جـلالـي

نـفـس بـالا مـده (11) بـا لـب رســيــده           فرو رخته (12) پر و بال جلالي

                                         ****

        سـيـه و مـوي و سـيـه چـشـم خــمــاري          مــقــام مـنـزلـت مـلـك بـهـاري (13)

هــزار و هــفـتـصــد و هـفـت بيت گـفتم            بـمـانــد در زمــانــه يـادگاري

****                                                 

جـلال الــديــن بــخــوان اول فـلـك را       غــنــيـمـت مـي شـمـارم يـك دمـك را

        اجــل آخـــر نــخـــواهــد داد مـهـلـت         پـــري و آدمـــي و جــن و مـلــك را (14)

 

(پايان)

 

 

(1)          سيه مو يي! (= !seyahmuyey): ‌سيه موي اي؛ اي سيه موي!

(2)         لمبيدن ((lombidan =: فروريختن ديوار و سقف و نظير آنها

(3)        منظر: بالاخانه

(4)       سمنبوي: نام خواهر سيه موي بوده است.

(5)       هنرمند گرانماية كشور، عبدالوهاب مددي با اندك تغييري اين آهنگ را در خواندن دو بيتهاي جلالي اجرا نموده، ولي صورت كاملاً دقيق آن به آواز عبدالباقي، آواز خوان محلي در افغانستان موجود است.

(6)    دوچار: دچار

(7)      اشاره به خال خدايي است كه سيه موي بر رخساره داشته است.

(8)     در يكي از منابع اين دوبيتي به اين صورت اشتباه آميز و بيان سست آمده است:

 

اگــر مــردم سـيـاه مــوي وفــادار         بــه خــاكــم كــن بـه كـس مـحـتـاج مـگــذار

به خاكم كن، مرا غسل و كفن كن         طـريــق عــــاشــقـي ايـنــســت اي يـــــــــار

 

(9)  عدد هزار و سه صد و سه، نمادين و صرفا براي اشاره به كثرت بيتها به كار رفته است. جلالي عدد هزار و هفتصد و هفت را نيز در دوبيتهايش به همين معني به كار برده است. ولي شمار دقيق ترانه هاي او به هيچوجه از رقم 120 درنمي گذرد. 

(10)    براي سيه موي جوان و مشهور، به هيچ وجهي مقدور نبود سالها در سوگ جلالي، عزلت نشينن بماند. ناآراميها و قشون كشيهاي محلي آن دوران، زنان بي سرپسرست را از همه بيشتر در معرض خطر قرار مي داد و ناچار، وي تن به ازدواجهاي بعدي داد. سيه موي داراي فرزندان ديگري نيز شد. او به رفاهيت بسر برد؛ عمر دراز يافت و در آغاز دهة شست در غور، چشم از جهان بست.

(11)     بالامده (bâlâmade = ) : بالا آمده.

(12)     رخته (rečte = ): ريخته

(13)    بهاري: روستاييست در چغچران غور

(14)    كلمات  نظير  «باشد»،   «كند»،    «شود»،   «زند»    را مثلا در مصراعهاي«به هر جايي كه باشد، زنده باشد»،  «خدا آسانه كند جان كندن مه»، «اگر لطفت شود با من ميسر»، «صدف از موج دريا مي زند سر»، آوازخوانهاي غور، براي بيان اوج احساس، به گونة   «باشي»  ( bâšey = )       «كني» ( k «شوي» (šovey = ) و «زني» (zaney = ) ادا مي كنند و البته امكان چنين تلفظي بسته به جاي كلمات در خط وزن بيت ميسر مي گردد.

<h dir="rtl" center;"="">