آرشیف

2017-9-18

nzafar

یار خام

زمانه یاد تـــــــــرا در دلـــــم هویدا کرد
مرا به مــــــوسم پیری دوباره شیدا کرد

نخواســـــتم بکسی راز خود بگویم لیک
دلم ز لغــــزش خود راز عشق افشا کرد

به دانه دانه ای انـــگور میخورم سوگند
که چشم مست تو شوق مرا به مینا کرد

الهی دســــــــت قلم زن شود جدا از تن
که سر نوشت مرا بیتو سهوا امضا کرد

رفاقت هیچ به خا مان شهر تان نــکنید
مرا به پــــــیش همه یار خام رسوا کرد

به بخت خویش چنان گریه کرده ام ظفرا
که سیل اشـــــــک مرا رهسپار دریا کرد

 نوشته نذیر ظفر