آرشیف

2014-11-23

نر گس سروری

همه را هدیه به قلبت بسپار…

دخترک گریه کنان روزی ز یارش پرسید
این همه دبدبه چیست؟
بین ما فاصله افتاده چرا…؟
این همه کینه و خود خواهی تو
این همه تغافل ازحالت من
راست
راست بگوچرا؟
راست راست بگو چرا حرف مرا می دانی ؟
 
آن مغرورپسرک خنده به لب عرض کنان
روی خود به سوی گلها می کرد
می گفت وای به تو…
توهمان حادثه ی تلخ منی
 
من ترا روزی زچشم انداختم که نمی دیدی به من
من به یک دیدن توساعت ها
به پس پنجره می ایستادم
چشم برروی تومی انداختم
توبه من هیچ نمی دیدی چرا…؟
 
حال این فاصله رادیواریست
که نهادی توبه آن ندیدنت
تاوصال من وتودور شود
عشق ما قصه ی مغرورشود.
 
حال تو حرف مرا می دانی…؟
دخترک بازبه فریاد بلند
راز آن قلب خموشش می گفت
چشم براه تو من می مانم
وفراموشی توکفر تمام است مرا
 
بازخواهی آمد
به پس پنجره دنبال همان خنده ی من
اما زود بیا مجرویم
مثل گل درچمنت می رویم
غنچه کن پندک لب خند مرا
 
تا دمی شاد شوی
ومن آزاد شوم ازگله ها
پسرک باز به یک جمله ی تکراری خود
همه را حیف برایش می گفت
هیچ برگشت نمی خواهم من
همه را هدیه به قلبت بسپار…
چه صادقانه میان لانه یی سردم
با بالهای شکسته
تشنه تر ازگل های شوره زاران
در انتظارت نشسته بودم
آن وقت که بهمن هجرت مرا پژمرده کرده بود
وترا دروجودم عاشقانه دفن می کرد
ومن گریسته می رفتم…
که گویا آرزوهایم زمن بیگانه گردیده
ولی اکنون کنار توبرایت قصه می گویم
از آن تاریک شب های زمستانی
ازآن سردی از آن بهمن
چه شد باز آمدی انگیزه دادی قلب شعرم را؟
چه باعث شدکه یاد دخترپائیزراکردی؟
بگوامیدمن آیاچرابازآمدی این جا ؟
که من بار دیگراندازه خورشیدتابیدم
ترا دیدم
تو باز خوش آمدی درآشیان من
که من با این لبان خشک و خاموشم
قدم های توبوسیدم
بهار من ومن ازجام لب هان تو نوشیدم…
 
ویا
 
وترامی شود که از باغ ها
از وجود تمام چراغ ها
ازآن نیایش شب های دعا
مثل تصویر تماشا بکنم
 
وتراهر چه در وجودتوست
هرآنکه مصروف سجود توست
وعاشقانه یاد بود توست
من ترا با خود آشنا بکنم
 
وترابازهمسفر گویم
سرود سبزدر هنر گویم
غزل جاودانه تر گویم
درسکوتم ترا صدا بکنم
 
وترا می شود غرورم گفت
حدیث و آیه و سرورم گفت
ازعمق دل تراکه نورم گفت
به یک نگاه اگرت بازمن نگاه بکنم
 
وترا می شود چودریا دید
میان قصه های رویا دید
شراب ناب شب یلدادید
ورسم یاریت این گونه من به جابکنم
 
من ترا با خود آشنا بکنم
در سکوتم ترا صدابکنم
به یک نگاه اگرت بازمن نگاه بکنم
ورسم یاریت این گونه من به جابکنم…
 
نرگس  (سروری)
1391/1/25
 
ویا
تو آن گونه که بودی می رسی
ای بهار
ای فصل تولد فرشته گان
ای ساقی خانه ی سال
جامم را تو لبریز کن
در تو هوای شعرم جاریست
درتو قناری های خاطرم پرمی کشد
در تو فضای عشقم موج می زند
بیا وآهسته آهسته…
روی جسمم شبنم بیفشان
وطراوت وجودم را،روح افزاح بگردان
ای ساز آرامش
ای سکوت پرتکلم
ای دل پرور نگارم
ای بهار بهارم
توآن گونه که بودی می رسی…
 
نرگس (سروری)
1390/12/29
 
 
ویا
 
…وآزادیم رادر مرگ تجلیل خواهم کرد
آن وقت که دیگردختری به نام من
اسیرذولانه ی بی فرهنگی تو نخواهد بود
آن وقت که دیگردختری بنام من
بیهوده برایت غزلی نخواهد سرود
ویاآن وقت که لبانم درسکوت
زمزمه های آزادیم را فریاد می زند
ویا آن وقت که چشمانم درخواب
تصویرهزاران دختر ناشادرا شاد می بیند
…وآزادیم راچنین تجلیل خواهم کرد
تا دیگرآغوشم پنای تو نباشد
تا موهایم درپنجه های تودیگرنخوابد
ودستانم بی بهانه دستانت را نگیرد
وقرن ها درسردی خلوت گورم دور از توبنوازم
آن چکاوک های شعرناسپاست را
ای که آهینت هنوزم یاوه است
من اسیر ننگ و نامت گشته ام
درد من دردیست با من آشنا
از هوای زهر آلود باغ مسموم گشته است
گل مگر بیهوده پیش پای توست
نی جانم
مثل من گل هم زتو مرگ می خواهد
و می گوید مرا آزاد کن
با چنین آزادی قلبم شاد کن
وقتی مردم مثل یک مرد زنده ام را یاد کن