آرشیف

2014-12-25

عارف شریفی نژاد

زورق عشق

 

شبی قلبم ز غمها غرقه خون بود
مرا صد شکـوه از دنیای دون بود
ز بس از افتراقت گریه کــردم
دو چشمم سرخ و رویم نیلگون بود
چنان دل تنگی ام شد چیره بر من
که ســر تا پا مـرا درد جنون بود
خجل بود شمع روی میز، پیشـم
چو دید سوز دلم از حد فزون بود
او را یک شعله آتش بر سرش بود
مرا صد ها و صد ها اندرون بود
در آن شب، زورق عشق درونـم
به دریای خیالــت واژگـــون بود

عارف "شریفی نژاد"
چغچران – غور
تابستان ١٣٩١