آرشیف

2015-1-12

m.eirp.org

دیـــوانـــه مشرب کی بــــود

بنام خداای یگانه (ج)

 سالها قبل از امروز زمانی که از دست شلاق داران طالب جای برای پناه گاه نداشتم  موسسه سی. اچ. آ. مرا به صفت کارمند سروی کننده اطفال سوی تغذی در ولسوالی شهرک  پناه داد ومدت ها آن جا ریگ بیابان وخار مغیلان شکسته بر در هر خانه دق الباب نموده واطفال بیمار سوی تغذی را شناسائی می نمودیم وبرای شان مواد غذائی توزیع می گردید که اجر وحسنات آن زحمت ها را خداوند نصیب من  وهمراهان ام بگرداند ودرین ماموریت من دریکی از دهکده ها یک بیاض کوچک اشعار را دریافت کردم که شخصی بنام دیوانه مشرب شعر سروده وبسیار زیرکانه هزالی نموده وبر نا بسامانی اجتماع تاخته  است که در یکی از اشعارش  خود را چنین معرفی می نماید :

 

منم دیوانه مشرب نیست کارم غیر هزالی
نخواهد بود از زخم زبانم هیچ کس خالی

خدا کرده اساسم را بخاله خاله زنگالی
کجا باشد که تا کوبند به ( ک) دسته شالی

 

اما من در هیچ نوشته شرحی از جانب کدام فرهنگی در باره موصوف نخواندم که جا دارد یک فرهیخته نازنینی دست بالا زند وشرح حال واشعار موصوف را به زیورچاپ مزین گردانند تا معین شود که این دیوانه مشرب شاعر کی بوده که نابسامانی اجتماع موصوف را تا این حد بر آشفته نموده است . من به امید روزی که در باره این فرهیخته مطالب را به خوانم که این دیوانه مشرب کی بوده است

من ازان دفتر کهنه یکه قطعه شعر موصوف را بدون تصرف به دست نشر می سپارم :

 

دمـی کــز سـیـنه مـن آه آتـشـــنـــاک بـــر خــیــــزد
صفا از تاک ، طعم از ناک ورنگ از زاک بر خیزد

خلف تـخـمـی بـکـار ایـدل کـه کــار ایــد تــرا آخـــر
زتـــخــم نـــا خـلـف ایـدل کـجـــا آســاک بــر خـیـزد

مـنــم  شـاکـی ازیـن بـخـت بـد وروز ســیـاه خــــود
اگـــر بـــر پـــا کـنــم جــرم خـــرم کـتـراک بـر خیزد

فــدای خــاک پــای هــر شـریـف ومـحـتـرم گـــردم
اگـــر ایــن هـا نـبـاشـد فـتـنـه گـی هـا پـاک بر خیزد

عجب دارم من از زاهد که شب  ها تا سحر خسپد
سحر خیزد چنان گوزد کـه صـد من خاک بـر خـیـزد

چلم کش بی نفس نسواریان وسیگـاریـان نـاچــیـز
بـه هـر جـای کـه دود بـنـگ ویـا تـریـاک بـر خـیـزد
زتـخـم بـد نـرویــد تـا ابــد جـز بــد دیـگـر هـــرگــز
مـحـال از طـعـم تـلـخ از هـنـزل وتـنـبـاک بـر خـیـزد

نـبــوســم یــا نـمـالـم ( خ) هـر غـول تـشـنـگـی را
ازان تـرسـم بـسـویـم کـز غـضـب بـی بـاک بـر خیزد

تواضع را ز ( ک) خود تو ای دیوانه مشـرب بین
کــه هـــر جـا خـوب روی بـیــنـد وچـالاک بـر خـیـزد