آرشیف

2015-4-10

مولانا کبیر فرخاری

باز هـــــــم فرخنده ی شهید

بیگناهی میدهد فرخنده در چنگ عقاب
همچو زالو خون کشد از رگ رگش چرکین نقاب
پاک بین است چشم آن چون چشم شبنم روی گل
آب دریا را به نوشیدن نیالاید کلاب
برملا گردد دروغ و کبر زاهد لاجرم
پاره سازی پرده ی ظلمت ز روی آفتاب
تیغ دین را از نیام دین کشد نادان چند
نیست فرمان خدا در دفتر ام الکتاب
تانسازد فاش راز و رمز نیرنگ و فریب
سنگ چوب کور و کر بارید برشاخ گلاب
گلبن باغ شرف را کند از بن دیو جهل
حلق خود را بعد از آن تر کرد با خون شراب
برگ و بارش چون خزان پیچید در آغوش خاک
نونهال پر زگل خشکید در فصل شباب
از در شاه دوشمشیر آختن شمشیر کین
تاشود دستان ناپاکان به خون آن خضاب
شعله ور شد آتش نمرود تا سوزد خلیل
می شنود احساس آدم ناله ی اشک کباب
خواب غفلت چیره است بر چشم نابین عسس
نیست وجدانیکه بیند عرصه ی رنج و عذاب
قلب گردون داغ میگردد ز آه و ناله اش
آورد آب سرشکش را به جام خود سحاب
آتش خشم جهان زین کار ننگین شعله خیز
اشک خون آلود میریزد دوچشم شیخ و شاب
گر ترازوی عدالت برکف شاهین فتاد
روسیه را می کند بیرون به میدان حساب
خواهمش بینم که روزی پای قاتل زیر دار
بسته گردد گردنش در حلقه ی سفت طناب
رست گردد موی انسان در حریم بسترش
ماجرا بیند اگر ( فرخاری) در کابوس خواب

مولانا عبدالکبیر فرخاری
ونکوور کانادا