آرشیف

2015-6-22

احمد شکیب حمیدی

یــــــــــــار رفـــت

چون فروزان شعله آمد عقل ویران کرد و رفت
بغض تلخ حسرتِ اندوه نمایان کرد و رفت

در میان پیش گویی های علم عاشقی
خلق را از سحر عشق خویش حیران کرد و رفت

چون حنا دلخون ز بوسی بودم و از تشنگی
غنچۀ نشگفتۀ شوقم پریشان کرد و رفت

نیستم در اعتقادم بت پرست اما و لیک
آن بت زیبا خراب آئین و ایمان کرد و رفت

خیره ام در جاده ها دنبال رد پای او
کز مهیب یک سکوتم بند زندان کرد و رفت

آفتی در دل فتاد از جلوه ئ آن سیم تن
با مد و جذر محبت عشق کتمآن کرد و رفت

چرخش اشک خوشی در حول و حوش چشم او
خانۀ دل را ز بن چون برگ لرزان کرد و رفت

خفته اندر آسمان چشم او بس راز ها
زین یکی رازش همی سر گیچه یزدان کرد و رفت

قدرت من در کلام "دوستت دارم" چه بود؟
مویه های خلوت آهم فراوان کرد و رفت

میوزم چون باد پائیزی به باغ زندگی
همچو شمعم زاندرون سینه سوزان کرد و رفت

رنگ شیدایی گرفت و زهر هجرانم چشاند
درد عشقش را در این ویرانه پنهان کرد و رفت

زیر پایش چون غبار از خود فرو ریزد شکیب
کوره راه عشق را لیلا فروزان کرد و رفت