آرشیف

2015-1-12

m.eirp.org

یـــاد یـــک خـــاطــــــــــره

 
بنام خدای داد گر وتوانا :
 
سال های اول پیروزی مجاهدین بود استاد ربانی بر اریکه قدرت مملکت تکیه زده بود در غور مرحوم مولوی محمد موسی والی بود سایر مجاهدین غور بر چوکی ها ومنصب های گوناگونی تکیه زده بودند شعله جنگ های تنظیمی دربین مردم شعله ور بود ودر ولایت هرات امیر نامدار جهاد  محمد اسماعیل خان  حاکمیت داشت ؛ هرات آرام وآرام بود  . در کابل نیرو های جمیعت اسلامی ؛ حزب اسلامی ، حزب وحدت ، نبش ملی مستقر بودند از در ودیوار کابل خون می بارید کابل تقربیا بیابان بود شب وروز جنگ ها بدون وقفه ادامه داشت در چنین شرایطی جمعی از بزرگان وموی سفیدان غور تحت رهبری جناب مولوی محمد موسی عازم کابل شدیم تا به حضور استاد ربانی عرض بی نوائی مردم غور را بیان نمائیم راه غور وکابل به نسبت نبود موتر مسدود بود وراه هرات هم برای غور یها دران شرایط مساعد نبود دران روز ها یک بال طیاره ان 32  از جنبش ملی به غور آمد وبا استفاده از فرصت ما جمعی از غور یها مسافر آن بودیم که به گونه مثال از چند شخصیت شان یاد می نمایم :
مرحوم مولوی محمد موسی ، والی فضل احمد ، محمد حسین خادم ، مولوی غوث الدین مستمند ، عبدالقیوم غفوری وسایرین که حدود چهل نفر را تشکیل میداد  .وهمه سوار این پرنده آهنین بال شدیم وجالب این بود که اکثریت دفعه اول بود که در آسمان کبود  نفس می کشیدند این طیاره اگر چه پرواز راحتی نداشت با وجود آن مع الاخیر  ما جمع را به شهر زیبای مزار رسایند ودر هوتل نظر گاه محل اقامت خویش را تعین نمودیم  وبعد آن به سیر وگلگشت بیرون رفتیم شهر مزار بسیار ارام بود اثری از جنگ دیده نمی شد ما روضه حضرت علی را زیارت نمودیم از فردای آن سوار بر یک موتر 302شدیم تقریبا اکثریت سرنشینان از غور بودند  دریور موتر یک هموطن شمالی وال  بود رنگ گندمی وریش کله کوماچی داشت طوری معلوم میشد که روز های زیادی گرم  وسرد روزگار کشیده وهزاران نفر را توسط موتر خویش به استقامت های مختلفی به منزل رسانده است در ابتدا این دریورآرام  معلوم میشد ومیانه خوبی با سواری ها داشت وزمانی این میانه بر هم خورد که موتر آن رو به خرابی گذاشت به تنگی تاشقرغان نارسیده خراب شد وما ساعتی انتظار گشیدیم تا جور شد  ولی نه آنقدر جور که ما را به منزل برساند  وازین جا بود که بگو مگو های سواری ها با جناب دریور شروع شد خرابی ها وتوقف ها ادامه داشت در هر چند کیلومتر یک توقف بود
اواسط ماه جوزا  بود توت پخته شده بود هوا گرم بود وسواری های خسته ازین گرمی در موتر می سوختند واز همه بیشتر مرحوم مولوی موسی که از مریضی رنج می کشید درد این مسافرت مغز جانش را می آزرد . خلاصه زمان حرکت ما از شهر مولا علی اول  صبح بود واواخر پیشنین این موتر مارا  به بازا ر خنجان رسانید  مسافرین خسته از سفر وگرمی از موتر پیاده شدیم وبه سوی آب روان شدیم ودر آب سرد خنجان دست روی تازه کردن چه کیفی داشت ومن همین حالا که یاد آن خاطره را می نمایم سردی آن آب را چون موریانه زیر پوستم احساس می نمایم از بازار خنجان توت تازه به داخل سبد های خرد بود خریدیم با اب سرد شسته ونوش جان کردیم زمانی که جهت صرف طعام به هوتل بر گشتم دیدم که جناب مولوی موسی نان می خورد از غذائی  که میخورد یادم نیست که چه بود فقط بیادارم که بعد از هر لقمه نام یک کمی آب می نوشید وبه سختی گلو زده عذا را پاهین می داد وما در برابر این مرد بزرگ از رنج اب می شدیم او بسیار ا رام وصبور بود نماز ظهر را به امامت موصوف ادا نمودیم نزدیکی های عصر بود که کهنه موتر به دریوری آن موتر وان خشن وژولیده مو به حرکت در آمد دشت ودمن پر از لاله وسبزه بود دامنه های هندوکش  بخملی سبزی ازلاله  وگل وگیاه بر تن داشت که حیرت بر حیرت ما می افزود وما هرچه به سالنگ نزدیک میشدیم هیجان ما بیشتر می شد نزدیکی های شام بود که به دروازه تونل بزرگ سالنگ رسیدیم داخل شدیم زمانی که از آن طرف بر آمدیم اثری از خورشید را ندیدیم هوا گرگ رنگ میشد ودر تاریکی شب تار فرورفتیم وکهنه موتر زوزه کشیده از سلنگ پاهئین شد به منطقه اولنگ رسیدیم به دروازه هوتلی توقف نموده سواری های خسته به سرعت از موتر پاهئین خزیدند ودر گوشه وکنار هوتل خود را دراز کشید ند شب به هر صورت سپری شد هوا بسیار سرد بود. در صبحگاه روز بعد ما برای ادای نماز بر خاستیم از فر ط سردی دست به اب زده نمی شد درچنان لحظ ای موتر وان  وکلینرش به ترمیم موتر مشغول بودند  در داخل هوتل سموار گرم شده بود اب داخل ابدان قر قر می جوشید وشاگر دسموار یک رنگ چای دم می کرد وصدا میکرد چای چای ، والی فضل احمد ومولوی مستمند نزدیک هم نشسته بودند مولوی صاحب محمد موسی بعد از ادای نماز در زیر ردایش به سکوت فرورفته بود شاگر د هوتل صدا کرد بیادرها چه میخورید ، والی فضل احمد در بدیهه گفت که( بد نیست که صبحانه خوریم مسکه سالنگ ) ومولوی صاحب مصرح دومش را تکمیل نموده گفت (این مسکه دیگر جای نیاید به فراچنگ ) وما اصرار نمودیم که شعری به این وزن وقافیه فی البدیهه به سراید مولوی مستمند که از شاعران سر آمد دوران جهاد بود قلم وکاغذ برداشت وشعری طویلی به این وزن وقافیه سرود که من حدود 20سال بعد هنوز هم بعضی مصرح های ان را بیاد دارم :

بد نیست که صبحانه خوریم مسکه سالنگ         ایـن مسـکه دیگر جای نیاید به فراچنگ
ایـن بـرف ویـخ وسردی واین اب خروشان          پـیـدا نـشـود در وطـن روم ونه در زنگ
بـــس لاشــه کـــه از اسـلـحـه روس فـتـاده           باشد اثر شدت وسـنـگـیـنـی آن جـنــگ
ســر درد و مـلال انـد هـمـه جـمــع رفیقـان          گوئی که به یک باره بخوردند بسی بنگ
شـوفــر کــه یـکـی آدم بـی حـوصـلـه بـاشـد         از شوخی یاران هرلحظ شـده دلـش تـنگ

مصرح های فوق کم وبیش بیادم مانده امید وارم زمانی اصل شعر را دوستان در یکی از کتاب های مولوی مستمند به خوانند.
در اواخر همین روز به سعی موتر وان ما از راه بگرام وسرک جدید وارد کابل شدیم در هوتلی بنام نیلاب در پهلوی تانک تیل شهر نو جا به جا شدیم این هوتل مهمان خانه دولتی بود سهولت های آب ونان وجای برای ما مهیا بود  .
درین مرحله در تمام نقاط شهر جنگ جریان داشت بدون وقفه شب وروز ما صدای ترکش خمپاره هار ا می شنیدیم ودر کوچه های خلوت کابل افراد مسلح حضور فعال داشتند کابل بسیار خلوت وتقریبأ خالی از سکنه بود طور مثال یک روز من وقیوم خان غفوری برای پالیدن حویلی عازم کارته مامورین شدیم بسیار کوچه را گشتیم که همه خالی از سکنه بود . در چهار راهی حاجی یعقوب دیدیم که شب هنگام توسط میخ یک نفر را به سرک میخ کوب نموده بودند ودر یکی از شفاخانه ها چند نفر را دیدیم که گوش وبینی های شان بریده بود وبستر بودند ودر چاراهی دهمزنگ شعار دیدم که نوشته بود که : یا زن سواری ، یا پول هزاری ویا امر فلانی ) دیگه چیزی نمی چلد .  در چنین شرایط پر آشوبی ما گروپی غوری ها مدت چهل روز درین هوتل ماندیم وتلاش های زیادی نمودیم تا با استاد ربانی ملاقات نماهیم ولی استاد حاضر نشد ما را به پذیرد درین گیر ودار تلاش های ما یک روز شخصی به اطاق ما داخل  شد وهر چه بد وبیراه که به دهانش آمد بر ما خطاب کرد ما اورا نمی شناختیم ولی از فهوا فهمیده میشد که از جانب کسی فرستاده شده و شام همان روز چند نفر مسلح به اطاق داخل شدند به ما گفتند که شما افراد گلبدین حکمت یار هستید ایشان ما را به زور ازین اطاق فراری دادند وما دران شب پر از خوف وخطر فراررا بر قرا ر ترجیع داده به استقامت های مختلفی گم وگور شدیم از فردای آن دوباره جمع شدیم وبسیار پریشان بودیم مولوی صاحب مستمند به وسیله یکی از دوستان بدخشانی اش  ما را رهنمائی کار تا برای چاره کار نزد قانونی برویم  قانونی دران زمان رئیس امور سیاسی اردو بود ما از جناب ایشان به وسیله کسی دیگری که بیاد ندارم کی بود درخواست ملاقات نمودیم ما چهار نفر والی صاحب فضل احمد ، مولوی مستمند ومحمد حسین خادم وشخص من به حضور موصوف مشرف شدیم قانونی به بسیار لطف با ما بر خورد نمود وبا اعزاز تمام از ما پذیرائی نمود زمانی که ما جریان سفر را ومشکلات ها را با او گفتیم بسیار تاسف خورد وبرای جبران وعده نمود که زمینه ملاقات با استاد را مهیا سازد ما از دفتر موصوف بر گشتیم . چند روز بعد برای ما از جانب قانونی پیغام داده شد که زمان ملاقات معین شده ما جمعی از بی نوایان غور به دارالخلافه استاد ربانی رفتیم استاد ما را در یکی از سالون های قصر گل خانه به حضور پذیرفت وزمانی که صحبت ها شروع شد ورنج های که درین  مدت در کابل  به خاطر ملاقات با وی کشیده بودیم  به حضورش عرض نمویم  استاد تاسف خورد واظهار بی ااطلاعی نمود واز فهوای کلامش فهمیده می شد که خبر داشته وحلقاتی مانع  می شده اند تا مار ا نه پذیرد  دران مجلس قاضی زاده هم حضور داشت او دستیار استاد بود غوری های حاضر در مجلس از بی قدری های که در حق مردم غور در جریان حکومت استاد شده صحبت کردند  از جمله دران زمان از بودجه های پروژه های انکشافی خبری نبود دولت مرکزی برای معاش کارکنان دولت چه از نظامی وملکی پول سهمیه می داد پول سهم غور به هرات منتقل می شد وازان جا اگر لازم می بود به غور می آمد واگر لازم نمی بود به هرات مصرف میشود . استاد فی المجلس  فرمان داد که منبعد پول فزیکی به مرکز غور انتقال شود ، مولوی محمد موسی به کشور هند برای تداوی فرستاده شود ومبلغ 3میلیون افغانی برای تداوی دست قیوم خان داده شود ، استاد وعده های زیادی دور از تصور به ما داد که غیر از فرستادن مولوی صاحب هیچکدام دیگر عملی نشد  زمانی که مجلس ختم شد استاد از مجلس خارج شد قاضی زاده به ما گفت که اگر طیاره که پول را به غور انتقال دهد به فضای چغچران رسیده باشد ما نمی گذاریم فرود بیاید وبر علاوه امر پول قیوم خان را هم از نزدش گرفت وگفت که پول را من میدهم  روز های بعد  بسیار تلاش ها در سرک 13 وزیر اکبر خان من منحیث رهنما وراه بلد قیوم خان را نزد قاضی زاده بردم تا برای گرفتن پول عذر ومعذرت نماید زمانی که ما دونفر به دروازه قرارگاه موصوف رسیدیم تصادفأ قاضی زاده از قرارگاه بر آمد از گوشه چشم یک نگاه خشم گین به ما انداخت هیچ نگفت به موتر کرولای سفیدی بالا شد موتر آهسته به حرکت در آمد شیشیه موتر پاهین شد دستی از شیشه بیرون شد یک مقدار پول را اشاره به قیوم خان کرد قیوم خان پول را گرفت موتر سرعت گرفت ورفت ما پول را حساب کردیم مبلغ 3لک افغانی وقت بود .
سایر اوامر وفرمان های استاد را ما طی مراحل نمودیم ولی هرگز جنبه عملی نگرفت وباز سر وصدای ما بلند شد به هزار در زدیم ولی صدای نشینیدیم ومن مطلب انتقادی از کم مهری های استاد ( بنام شاه میدهد وشاه قلی نمی دهد ) نوشتم و مطلب را به روز نامه های پر تیراژ وفیشنی مثل مجاهد وکابل  نشر نمودم این مطلب مثل بم سر وصدا داشت استاد ربانی دوباره ما غوری ها ر ا به حضور پذیرفت درین مجلس امامی هم حضور داشت بسیار پرشو ر صحبت نمود  ومشکلات غور را به حضور استاد به عرض رساند و در نتیجه گیری استاد به ما توصیه نمود که مدت 60 روز شده که شما در کابل هستید من برای شما یک طیاره میدهم تا شما را به غور برساند وبه شما توصیه می نمایم که مناسبات تان را با هرات دوستانه به سازید  در صورتی که غوری ها تا آن زمان هیچ گونه مناسبات خصمانه با هرات نداشتند ونمی دانم که استاد چرا چنین مشوره داد .
از فردای آن روز یک مجلس به اشتراک تمام غوری های که در کابل بودند در هوتل نیلاب بر گذار شد دران مجلس مرحوم وکیل عبدالجبار خان هم حضور داشت بعد از بحث های زیاد فیصله شد که امامی باید در غور برود ومجاهدین غور  بر گردش متحد شوند تا ازین وضح پریشان نجات یابند وبه اساس فیصله در یکی از روزها طیاره عسکری ما را به حضور داشت امامی به مرکز غور آورد ومحفلی در پیش روی مستوفیت فعلی بر گذار شد وامامی بسیار بیانیه پرشور ایراد نمود که غوری ها را به اتحاد دعوت نمود ودران روز بود که نیروهای از هرات به غور آمد وتمام پلان های ما نقش بر آب شد وامامی فراررا بر قرارترجیع داد ودر غور همان خرک بود وهمان درک ، همان اش بود وهمان کاسه ، وزمانه حادثات وواقعات زیادی را در آستین داشت که شرح بیان هر حادثه از حوصله این مطلب نمی باشد ومن بسیار خلاصه گوشه ازین سفر پر ماجرا را برشته تحریر در آوردم  تا……………………………………………………..!   ودر آینده شرح یک خاطره بسیار پرماجرا از غور تا تخار را برشته تحریر می آورم که با عده کثیری از قوماندانان جهادی غور بعد افتادن مرکز غور بدست طالبان عازم صفحات شمال کشور شدم .
 
محمدامین وکیل
شهر چغچران
3جوزا 1390