آرشیف

2014-12-12

الحاج محمد قاسیم علم

یادی از استاد غلام دستگیر همنوا

 

استاد غلام دستگیر همنوا

هر چند با این خامه ناتوان و فکر قاصر جرآت آنرا ندارم تا  شمئه در باره شخصیت وزندگی نامه استاد همنوا که چون مشعل فروزان برای شاگردان وپیروانش و ستاره جاویدان در تاریخ غور باستان است چیزی بنویسم بآنهم بخاطر ادای دین که از استاد بر ذمه شاگرد است  با کمال ادب  دست دعا بر مزار ماندگار آن  که در جوار لیسه سردره تولک ولایت غور موقعیت دارد به در بارخالق غفار بر افراشته برایش فردوس برین  مسئلت نموده وبعد چکیده از خاطرات خودرا در مورد ایشان بخدمت دوستداران وارادتمندان وی تقدیم مینمایم.

فشرده زندگی نامه:

استاد بزرگوار غلام دستگیر همنوا فرزند خلیفه نورالله خیاط از قریه ((صباغون)) فاسک ساغر ولایت غور است ودر همان دهکده پا به جهان فانی گذاشت ازانجائیکه تاریخ تولد ایشان نزدم معلوم نیست نمیتوانم برایش تاریخ تولد بنویسم  امید دوستان عمرش را از سال فراغت وی از پوهنتون کابل به محاسبه ومقایسه بگیرند..استاد دروس ابتدائی را از مسجد شروع نمود.  در آن زمان در قریه های محصور  به کوه سر بفلک کشیده و دره های پر پیچ و خم  فاسک سراغ از مکتب نبود اما استاد با عصا وردائی طالبی بخاطر فراگرفتن علم زاد گاهی اصلی خود را ترک و بااستعداد خدا دادش سر انجام بسویه لیسانس از از دانشگاه کابل مرکز افغانستان فارغ گردید. از چگونگی دوره تعلمیات ابتدائی، ثانوی و پوهنتون آن میگذرم و رشته تحریر درین زمینه را برای صنفی عزیزم (یگانه) میسپارم. چون یگانه با شرح زیبا و قلم رسا بخاطر دارم که بتاریخچه لیلیه سلطان علاو الدین غوری نوشته بود. (افتخار دارم و میبوسم دست استاد خود را که موی سیاه خود را جهت تعلیم اولاد آینده وطن سفید کرده است)  امید وارم جناب یگانه درین زمینه چیزی بنویسند.هر چند افتخار یاد دهانی از شرح حال استاد را برای اولین بار در سایت جام غور استاد محمد عارف ملکزاده دارد ولی من هم  بطور اختصار خصایلی را که از آن اَستاد به یاد دارم طور خلاصه به شمارش میگیرم..

شمه از خصوصیات استاد:

1 – معمولا درس استاد بابیان یک فکاهی زیبا برای گردن کلفت ها شروع میشد. از نظر استاد گردن کلفت ها آن شاگردانی بودند که از ده نمره هفت نمره و بالا تر از آن را بدون واسطه طبق لیاقت خود از استاد میگرفتند.  درس استاد آنقدر جذاب و دل نشین بود که دو هم صنفی ما محمد خانِ حبیب الله از زارگی تولک و خیرالدین از سر چشمه شهرک بدون از نقل که مهارت خاص داشتن هفت نمره را از استاد میگرفتند.

2 – استاد خیلی ها توجه داشت که شاگردانش به اصول و قواعد خط نویسی از همه اول تر آشنائی پیدا کنند. هر شاگردیکه پارچه را زیبا و نقاط عمده را برجسته میساخت با یک مشت محبت آمیز و آهسته بر گردنش حواله میکرد و میگفت کلفت گردن تو هم به مثل ((غلام حیدر)) مینویسی.

غلام حیدر شاگرد دوست داشتنی آن بود که بعدآ در سال 1352 به دارامعلمین عالی هرات طی محفل بزرگی از طرف استاد دری فارسی متخلص به فرهنگ در رشته ادبیات برای وی تخلص (یگانه) أعطا گردید و ما آنرا فعلآ بنام غلام حیدر(یگانه) میشناسیم. و به وجود آن افتخار می نمائیم. یعنی غلام حیدر یگانه درادبیات دری در زمان خودش بی نظیر ویگانه بوده است واین لقب در حقیقت یک لقب علمی است که از طرف دانشمندان همین مسلک در هرات برایش تخصیص داده شده.لذا اشتباه نشود که استاد غلام حیدر بخاطر تنهائی ویا مناسبت دیگر تخلصش را یگانه گذاشته نه خیر . او هم صنفی من است این لقب در سال 1352 برایش من حیث یک افتخار علمی که زاده ذکاوت وذوق سر شارش نسبت به ادبیات دری بوده برایش تفویض گردید که بازهم حق دارم بگویم برایش مباهات میکنم. واین حقیقت را شما در نوشته های ادبی آن که بیشتر ادبیات عامیانه غور را برجسته میسازد بدرستی مشاهده مینمائید.

3 – استاد با چهره بشاش، قد رسا، صورت زیبا، و به آلات مسیقی چون تار، چار تار، ارمونیه، نی و چنگ مهارت کامل داشت بعضی اوقات در حین نواختن چارتار میگفت (آه ستاره کابل) و چون مروارید اشک از چشمان آن می غلطید اما سکتگی در نواختن چارتار وارد نمیشد. استاد همسر انتخاب نکرد و رمز ستاره کابل را تا دم مرگ حفظ نمود.

4 – استاد به شطرنج علاقه تام داشت روز ها از ساعت 4 عصر به بعد به کانتین مکتب می امد. من محمد قاسم، عبدالستار سیبک و محمد سنگان دو تخته شطرنج بآن بقول خودش ((نرم)) میکردیم. قهر ها و چال گرفتن های آن زیبا و آموزنده بود. در حالیکه انضباط آن در صنف بر ما حکمفرما بود اما در بازی شطرنج بما حق اعتراض و انتقاد داده بود. همه شاگردان را برادر و یا اولاد خود می پنداشت. اما متآسفانه احزاب سیاسی از سال 1345 به غور  جوانه زده بود رهبران حزب خلق در غور چون (محمد عمر، گل محمد و محمد امین) استاد را اماتور و وابسته به ببرک قلمداد مینمودند و هر یک از شاگردان را که استاد ازروی لیاقت دوست میداشت آنرا عضو جناح حزب خلق (پرچمی) و پولیس بی کمربند خطاب میکردند. در حالیکه خوب بخاطر دارم که استاد خطاب به شاگردان خود در صنف ما چنین اظهار داشت (هو شاگردان ما و شما بچه های غریب هستیم فقط درسهای خود را بخوانید و حزب و حزب بازی تیر شوید که به سرنوشت من گرفتار میشوید – شاید شما خبر شده باشید که من یکسال به محبس هرات محبوس بودم بخاطر چی ؟ بخاطر اینکه من مسئولیت رهبری جناح پرچم و خلق را در حوزه هرات داشتم. سبب شدم تا بچه ها بتاسی از دستوارات رهبری مظاهره نمایند بعد از ختم مظاهره من را گرفتار و محبوس نمودند. یک سال به محبس یک شخص پیسه دار از گلران که در محبس بود برایم نان داد اما رهبران حزب چون تره کی، ببرک و امین یک افغانی هم برای من به محبس نفرستادند و من را ملامت هم نمودند که شرایط را درک نکرده مظاهره نموده. وقتیکه از محبس بیرون شدم از فعالیت با احزاب سیاسی توبه کردم لذا از شما شاگردان عزیز هم توقع دارم که آلوده دست قدرت طلبان و اجنتان خارجی نشوید). واقعآ استاد در ولایت غور هیچگونه فعالیت سیاسی نداشت، شاگردان را به ادبیات و فرد جنگی تشویق میکرد.

این بیت که تا محمد (مشغول) در موقع فرد جنگی در صنف تبادله نمود همیشه یاد آوری میکرد.

من برای دیدن یارم به مسجد میروم               ورنه میدانم که ملا از منار افتاده است

اما صاحبان قدرت به خاطر گریه پسران نا لایق شان سبب تبدیلی استاد به ولسوالی کامرد و صیقان بامیان شدند.  و آنرا ملحد و مغشوش کننده افکار شاگردان غور به وزارت معارف معرفی نمودند.

5 – سخن طولانی شد و گپ ها نا گفته ماند. استاد در بامیان دچار خلل مغزی شد و در حالت کما جهت تداوی به هند اعزام گردید، خلاصه شفا یافت و به افغانستان برگشت و مجددآ از وزارت معارف خواست تا به صفت معلم به ولایت غور فرستاده شود.وی تا آخرین لحظات زندگی خود را به وطن ابائی خود سپری نماید. و برای اولاد غور حیات خود را نثار نماید.

6 – استاد بعد از چهار سال دوباره به لیسه سلطان علاوالدین غوری مشغول تدریس شد. حالا استاد عوض شده بود. منکه دران وقت  مدیر لیسه تیوره بودم خبر شدم استاد به چغچران آمده به صفت معلم ایفای وظیفه مینماید به ملاقات آن مشرف شدم در پهلوی لیسه در یک اطاق محقر به تنهائی نشسته بود چشمش بمن اَفتاد وگفت او قاسم خوش آمدی دست محبت آمیزی پدری برویم کشید و گفت خوب شد که آمدی! بگیر مشک را عاجل از زیر گیم آب بگیر و تیز بیا.  مغز استاد عملیات شده روزانه دو مشک معادل بیست پنج لیتر آب مینوشید. با مشک داخل اطاق شدم دیدم استاد با دستار سفید به ادای نماز عصر مشغول است. ازینکه من برای بار اول استاد را دیدم که نما میخواند با تعجب بطرف آن مینگریستم با انجام سلام نماز بمن متوجه شد و گفت …. میدانم که چرا با تعجب طرف من نگاه میکنی اما پسرم برایت میگویم که داکتر ها در کابل گفته بودند که یک فیصد امکان زنده ماندن وجود دارد و آنهم به خداوند (ج) تعلق دارد من به حالت کما بودم از کابل من را به هند انتقال داده بودند. و به هند تحت تداوی بودم خبر نداشتم و فقط با صدای آذان از کما بیرون آمدم که در داخل بسترم نمیدانستم من در کجا هستم. آخر فهمیدم که من در هندوستانم و خداوند (ج) من را شفا داده است از ایام گذشته اظهار ندامت می نمایم – با آه سرد سه گیلاس آب سر بسر نوشید. استاد به تداوی و مراقبت جدی ضرورت داشت از سال 1355 الی 1356 سپری شد و با تحول هفت ثور و هیاهوی کوتای پرولتاریا جهان در افغانستان فرزندان اصیل خلق چون محمد خوشدل، گل محمد مستوفی و محمد عمر ساغری به قدرت رسیدند علاوه از قتل عام مردم بیگناه بجرم اسلام بر این استاد موی سفید نیز رحم نکردند با عقده که علیه آن در دل داشتند جبرآ آن را به مکتب سر دره تولک تبدیل نمودند. معاذیر استاد غلام دستگیر خان از طرف محمد خوشدل مدیر معارف وقت و منشی کمیته مرکزی ولایت غور پذیرفته نشد هرگاه از طرف استاد تعلل صورت میگرفت بدست جلادان خون آشام سپرده میشد. بهر تقدیر استاد در لیسه تولک رفت و دور از دوا و داکتر در آن لیسه جان را به جان آفرین سپرد و روحش شاد و یادش گرامی باد.

خاطرات زیاد از استاد دستگیر همنوا دارم که در صورت حیات وباقی بودن عمر بخدمت شما نگاشته خواهد شد.