آرشیف
کنشگری و بدنمندی زبان در قلمورزیهای دکتر لطیف ناظمی
استاد غلام حیدر یگانه
کنشگری و بدنمندی زبان در قلمورزیهای دکتر لطیف ناظمی
به مناسبت ورود او به هشتادمین اورنگ زندگی
درآمد
دکتر لطیف ناظمی (زادهٔ ۱۳۲۵ خرشیدی در شهر هرات) از چهرههای شناختهٔ شعر و نقد معاصر افغانستان است. نام او با غزل نو، تجربههای نیمایی، شعر مهاجرت، دفاع از زبان پارسی دری و نقد ادبی پیوند خورده است. ازاین رو، در این نوشته نیازی به بازگویی زندگینامهٔ او نمیبینم. در اینجا، به مناسبت ورود او به هشتادمین سال زندگی، به پارهای از قلمورزیهای او در شعر و نقد میپردازم تا ببینیم که زبان شعر و نقد و پژوهش او چه نقشی به عهده میگیرد و چگونه عشق، غربت، حافظه، وطن و آگاهی ادبی را در خود سامان میدهد.
این نوشته به فهم مدرن زبان و به نگاههای سبکشناختی، گفتمانی و کنشگفتاری متکی است و میکوشد ازاین نظرگاه نشان دهد که زبان برای ناظمی تنها حکم ابزار بیان را ندارد؛ او در زبان زندگی میکند، گذشته را با آن فرامیخواند و امکان گشایش آینده را نیز در همین قلمرو میجوید.
ناظمی دربارهٔ عشق، جنگ، غربت و پارسی دری قلم زده است؛ اما هنگامی که خانه و خاک از دست میرود، زبان را به خانه و سرزمینی بدل میکند که از واژه، حافظه، نامها، شهرها، صداها و تاریخ بنا شده است.
در شعر ناظمی، تغزل، تجربهٔ جنگ، مهاجرت و پاسداری از پارسی دری در امتداد یکدیگر قرار دارند و همه در زبانی به هم میرسند که گاه خانه است، گاه حافظه، و گاه صورت مقاومت فرهنگی. برای ورود به این میدانها، بر چند نمونهٔ شاخص از شعر و نقد و پژوهش، ناظمی تکیه کردهام: «بیریشه» برای فهم تبعید و گسست از ریشه، «بازگشت» برای تجربهٔ خانه و آوار، «پارسی» برای درنگ بر زبان، حافظه و هویت، و چند نمونهٔ عاشقانه و انتقادی برای فهم بدنمندی زبان و خودآگاهی نقدنگاری او.
زبان همچون تجربهٔ زندگی
جهان برای ما در زبان آشکار میگردد. خانه، وطن، غربت، عشق، ریشه، خاک و تاریخ، هنگامی به تجربهٔ انسانی بدل میشوند که به مدد واژهها و تصویرها محسوس گردند. شعر ناظمی، بهویژه در دورهٔ مهاجرت، از همین منظر قابل خواندن است. او به جای خانهٔ ازدسترفته، خانهای تازه در گسترهٔ زبان و نشانهها بنا میکند. شعر «بیریشه» چنین کارکردی دارد:
بیریشه
من تکدرخت شرقی مغربنشینم
جا مانده آنجا ریشهام در سرزمینم
خونین چنار بیشهٔ خاکستر و دود
زقوم تلخ جنگل جنگ لعینم
اینجا هزار تیر نفرت را نشانم
آنجا دو صد فوج تبرزین در کمینم
دیوان سبز عاشقیهایم ربودند
بیگانهٔ لببستهٔ تنهاترینم
تبعیدیای از باغ بیبرگی فتاده
داغ هزاران زخم جنگل بر جبینم
صد سال اگر این آسمان بر من ببارد،
من هیمهٔ خشکم؛ همین بودم، همینم.
هرگز نمیرویم، نمیبالم در این خاک
یارب کجا شد ریشهام، خاکم، زمینم
از دفتر سایه و مرداب
شاعر نمیگوید «من مهاجرم» یا «از وطنم دورم». او وضعیت خود را در استعارهٔ «تکدرخت شرقی مغربنشین» بازمیآفریند. از نگاه سبکشناختی، «تکدرخت شرقی مغربنشین» تصویری فشرده از تنهایی، دورافتادگی و گسست از ریشه است؛ تصویری که غربت را از حالت احساس شخصی به تجربهای زبانی بدل میکند. «شرق» و «مغرب» نیز در این ترکیب، تنها دو جهت جغرافیایی نیستند؛ اینها به دو وضعیت زیستی بدل میشوند؛ چراکه شاعر در مغرب ایستاده است، اما ریشهاش در شرق جا مانده است.
در «بیریشه»، بیجایی و گسست از ریشه، هم شیوهٔ زیستن شاعر در جهان است و هم در تصویرهای شعر صورت دیدنی و حسکردنی مییابد. تکدرخت، ریشه، خاک و نروییدن، نشانههاییاند که این تجربهٔ ذهنی را از حالت مجرد بیرون میآورند و به جهانی ملموس در متن شعر بدل میکنند.
در این شعر، «ریشه»، «خاک» و «زمین» سه واژهٔ کلیدیاند که با هم یک جهان میسازند. غربت در اینجا ناتوانی از روییدن و بالیدن در خاکی دیگر، زبانی دیگر و افقی دیگر است. بیت «صد سال اگر این آسمان بر من ببارد / من هیمهٔ خشکم؛ همین بودم، همینم» مرکز ثقل این معناست. باران، که معمولاً مایهٔ رویش است، در اینجا ناتوان میشود؛ زیرا شاعر دیگر درختی زنده و ریشهدار نیست، بلکه «هیمهٔ خشک» و پیکری جداافتاده از ریشه است که در خاک تازه مجال بالیدن نمییابد.
بدنمندی تبعید نیز در همین تصویر پدیدار میشود. مهاجرت را میتوان بهصورت اندیشهای مجرد بیان کرد؛ اما ناظمی آن را در هیئت پیکری زخمی و ناتوان از روییدن جسمیت میبخشد. در «بیریشه»، تبعید فقط شرح داده نمیشود؛ در خودِ تصویرهای شعر رخ میدهد و به تجربهای بدنی، زخمی و قابل لمس بدل میگردد.
در شعر «بازگشت»، این بحران به هیئتی دیگر ظاهر میشود. در «بیریشه»، سخن از نروییدن در خاک بیگانه بود؛ اما در «بازگشت»، شاعر از غربت به خاک وطن بازمیگردد و خانهاش را نمییابد. شعر چنین آغاز میشود:
بازگشت
فرود آمد از اسپ آهنینش مرد
نشست و بوسه بر آن خاک پرتقدس کرد
دوباره دور و برش دید و شادمان خندید
هوای تازه و نمناک را تنفس کرد
دو گام دورتر از وی به خنده سربازی
به گوش رهگذری، با اشاره پسپس کرد
گرفت مرد ره خانهاش پس از عمری
نیافت خانهٔ خود، هر قدر تجسس کرد
چه خانهیی که پس از سالهای رنج و تلاش
به دستهای خودش مثل باغ سندس کرد
نشست بر سر آوار و زار زار گریست
هوای تفزدهٔ ظهر را تنفس کرد
کابل ـ سنبلهٔ ۱۳۸۱
در این شعر، ترکیب «اسپ آهنین» اهمیت ویژه دارد؛ زیرا بازگشت را در مرز سنت و مدرنیته مینشاند. «اسپ» یادآور سفرهای کهن، کاروان و حماسه است؛ اما صفت «آهنین» آن را به جهان ماشین، هواپیما و زمانهٔ مدرن پیوند میدهد. مسافر بازگشته، با مرکبی مدرن به خاکی میرسد که در حافظهٔ او هنوز بار عاطفی، تاریخی و قدسی دارد.
تکرار «تنفس» نیز بیسبب نیست. مسافر، وطن را نخست با بدن تجربه میکند: فرود میآید، خاک را میبوسد و هوای تازه و نمناک را نفس میکشد. اما در پایان، پس از رسیدن به آوار خانه، هوای تفزدهٔ ظهر را تنفس میکند. شادمانی بازگشت به رنج رویارویی با ویرانی بدل میشود. پس، وطن در این شعر پیش از آنکه نامی جغرافیایی یا نشانی بر نقشه باشد، تجربهای در نفس، خاک، خانه و بدن است.
شاعر در شعر «بازگشت» به خانه نمیرسد؛ او با جای خالی خانه روبهرو میشود. خانه، یعنی جایگاه رسوب خاطره، امنیت و دلبستگیهای گذشته و مسافر در پی همان جهان زیستهای است که سالها در ذهنش باقی مانده بود. وقتی خانه به آوار بدل شده، بخشی از گذشته و علقۀ عاطفی او نیز ویران گردیده است. اما واژهها این ویرانی را ملموس میسازند. فعلهای سادهٔ «فرود آمد»، «بوسه کرد»، «گرفت»، «نیافت»، «نشست»، «گریست» و «تنفس کرد» فضایی میآفرینند که در آن تاریخ به تجربهٔ بدنی بدل میشود. خود زبان، خانهٔ تجربه میشود و ویرانی را قابل لمس و فهمپذیر میسازد.
بازگشت به جغرافیا الزاماً بازگشت به وطن نیست. ممکن است خاک باقی باشد، اما خانهٔ زیسته، امنیت و خاطره فروپاشیده باشند. همینجاست که شعر ناظمی به خانهای زبانی بدل میشود؛ جایی که خانهٔ ازدسترفته، دستکم در زبان، دوباره برپا میشود.
شبکهٔ نشانهها در شعر غربت
از نگاه زبانشناسی مدرن، معنا در شبکهٔ نشانهها ساخته میشود. در شعر ناظمی، واژههایی چون «ریشه»، «خاک»، «خانه»، «آوار»، «شرق»، «مغرب»، «کاروان»، «پارسی» و «تاریخ» جدا از هم عمل نمیکنند؛ آنها بافتی از نشانهها میسازند که جغرافیای ذهنی شاعر را سامان میدهد.
در «بیریشه»، این شبکه بیشتر در قلمرو درخت، ریشه و خاک شکل میگیرد و تجربهٔ تبعید را به زبان طبیعت و زخم ترجمه میکند. اما طبیعت در اینجا آرام و پناهبخش نیست؛ ملتهب، خونین و جنگزده است. «خونین چنار»، «بیشهٔ خاکستر و دود»، «تیر نفرت»، «فوج تبرزین» و «داغ هزاران زخم» نشان میدهند که جهان طبیعی شعر از تاریخ خشونت جدا نیست. جنگل به میدان جنگ، نفرت و بریدن بدل شده است؛ از همینرو، طبیعت در شعر، رنگ تاریخ و زخم میگیرد. بدینسان، تجربهٔ تبعید در این پیکر زخمی و ناتوان از روییدن، جسمیت مییابد.
در ادامه، میدان نشانهها از درخت و ریشه به خانه و ویرانی گسترش مییابد. «بیریشه» شعر جدا شدن از خاک است، اما «بازگشت» شعر رسیدن به آوار خانه است؛ شعری که با نشانههایی چون اسپ آهنین، خاک، خانه، آوار، ظهر تفزده و گریه، میدان دیگری از غربت را میسازد. در اینجا، بازگشت به خاک، پایان غربت نیست؛ زیرا خانه، یعنی جایگاه حافظه از میان رفته است.
این شبکه در «بیریشه» و «بازگشت» بیشتر بر خاک، ریشه، خانه و آوار استوار است؛ اما در شعر «پارسی»، این جستوجوی وطن از جغرافیای شخصی به حافظهٔ زبانی و فرهنگی گسترش مییابد. واژههایی چون ساربانا، محمل، باروی تاریخ، چامههای پارس، خراسان، سیستان، جیحون، بیهقی، رودکی، بخارا، سمرقند، ختن، دکن و تالقان، جغرافیایی تازه در زبان میگشایند. این جغرافیا از سیاست فراتر میرود و صورتی واژگانی، فرهنگی و حافظهمند پیدا میکند. در این شعر، ناظمی با نامها و نشانهها وطنی زبانی پی میافکند؛ وطنی که در نقشهٔ رسمی جهان به آسانی یافت نمیشود، اما در حافظهٔ زبان حاضر و زنده است.
فهم شعر ناظمی با تأمل در مضمون آغاز میشود، اما با ورد به دایرهٔ نشانهها کاملتر میگردد. از منظر تحلیل گفتمان ادبی، «ریشه» با «خاک» معنا مییابد، «خاک» با «وطن»، «وطن» با «پارسی»، و «پارسی» با حافظهٔ میهنی. شعر ناظمی از پیوند این نشانهها، وطن زبانی خود را میآفریند.
«پارسی»؛ زبان بهمثابه آرشیف حافظهٔ جمعی
شعر بلند «پارسی» یکی از مهمترین متنهای ناظمی برای نشان دادن نسبت زبان و هویت است. این شعر را میتوان منشور دفاع از پارسی دری دانست؛ با این همه، ظرفیت آن از دفاع زبانی فراتر میرود. «پارسی» نوعی آرشیف حافظهٔ جمعی است. این شعر با احضار نامهایی چون خراسان، سیستان، جیحون، بخارا، سمرقند، رودکی، بیهقی و مولوی، بازسازی وطن را در قلمرو زبان میسر میسازد.
این شعر چنین آغاز میشود:
ساربانا بار محمل بند سوی باروی تاریخ
سوی کاجستان سبز چامههای پارس
باز بگشا «نامههای پارسی»
ما همان چاووشخوانان خراسانیم
شعر با سفر، کاروان و تاریخ آغاز میشود. خطاب «ساربانا» بیش از آنکه متوجه کاروانسالاری بیرونی باشد، نیروی حافظه را بیدار میکند. شاعر کاروانش را به سوی «باروی تاریخ» میکشاند؛ اما مراد او از تاریخ، تاریخ رسمی شاهان و دولتها نیست. او این کاروان را به سوی تاریخ شعر، نامها، شهرها، صداها و میراث زبانی میراند.
در ادامه میخوانیم:
پارسی ما را کهنعشق است
بس که ما شیدای ارث مادری بودیم
در حصار نای غربت،
سالها بیهوده پوسیدیم
«ارث مادری» تعبیری بسیار ارجناک است. زبان در اینجا نه دارایی مادی است و نه صرفاً موضوعی آموزشی؛ ارثی است که از مسیر عاطفه، بدن، خانواده، لالایی، خاطره و نخستین تجربههای جهان به ریشهٔ وجودی انسان وصل میشود.
در پارهٔ دیگری از شعر آمده است:
ما عجم را زنده میسازیم با این پارسی
شعر را تابنده میسازیم با این پارسی
پارسی در این پاره از وسیلهٔ فهم و گفتوگو فراتر میرود و به نیرویی زندگیبخش بدل میشود. این زبان، در نگاه ناظمی، هم تاریخ را زنده نگه میدارد و هم شعر را فروغ میبخشد. این دو مصراع، دریافت او از جایگاه پارسی را بهصورتی فشرده آشکار میکند. او باور دارد که پاسداری از پارسی، گذشته را زنده نگه میدارد و امکان آیندهای روشنتر را در زبان میسر مینماید.
شعر «پارسی» با آوردن نامها، شهرها و سخنوران گذشته، تاریخ را در کلمات حاضر میکند و گذشته را از یادگاری دور به نیرویی فعال در متن شعر بدل میسازد. این حضور، شبیه حضورِ شیئی ساکت در موزیم نیست. شاعر گذشته را در قفسهٔ یادگارها نمیانبارد؛ آن را در متن شعر فرامیخواند. تضمینها و اشارهها در این شعر، تنها آرایههای ادبی نیستند. حضور آنها در شعر، شگردی برای ساختن حافظهٔ همگانی است.
بدین سبب زمانمندی حافظه در شعر آشکار میشود: گذشته در «پارسی» به یادگاری دور و خاموش بدل نمیگردد، بلکه در اکنونِ غربت فعال میشود و به پاسداری فرهنگی معنا میدهد. ناظمی با احضار نامها و صداهای تاریخی، میان گذشتهٔ میهنی، اکنونِ تبعید و امکان آیندهٔ زبانی ارتباط برقرار میکند.
شعر «پارسی» فراخوانی برای پاسداری از پارسی دری است؛ اما کار آن به دعوت و شعار محدود نمیماند. خودِ شعر عمل پاسداری را به عهده میگیرد: نامها را بازمیخواند، گذشته را به اکنون میآورد و میان غربت شاعر در فرانکفورت و حافظهٔ سرزمینیاش پلی زبانی برقرار میکند.
ناظمی با آوردن صدای گذشتگان، صدای خودش را وارد زنجیرهٔ بلند فرهنگ میکند. در نتیجه، شعر او به گفتوگویی میان اکنون و گذشته بدل میشود؛ گفتوگویی که در آن، حافظهٔ جمعی از راه زبان دوباره فعال میگردد و برای یک جمع تاریخی، خانهای زبانی فراهم میآورد.
«پارسی را پاس میداریم»؛ زبان بهمثابه کنش
عبارت «پارسی را پاس میداریم» در ظاهر از علاقهٔ شاعر به زبانش خبر میدهد، اما در متن شعر به عمل تعهد و پاسداری بدل میشود. تکرار این عبارت، «ما»یی جمعی میسازد و پاسداری از پارسی را از سطح احساس فردی به سطح پیمان و مسئولیت مشترک میرساند. ازاین راه، پارسی ملک شخصی شاعر نمیماند؛ میراثی مشترک میشود که گذشتگان، غربتیان، وارثان فرهنگ و نسلهای آینده را در یک افق زبانی گرد میآورد.
تکرار این پیمان، واکنشی در برابر فراموشی و بیریشگی است؛ مانند سرود، ورد یا سوگندی جمعی بازمیگردد و هر بار «ما»ی فرهنگی را تازه میکند. شاعر آگاه است که در غربت، زادگاه از دست میرود و خطر از دسترفتن حافظه، نامها و پیوندهای تاریخی نیز برجسته میشود. پس او در برابر این خطر میایستد و با برانگیختن ظرفیتهای زبان، پاسداری از پارسی را به صورتی از مقاومت فرهنگی بدل میکند.
سویهٔ برجستهٔ شعر در همینجاست: ناظمی با زبان، حافظه را سامان میدهد، فرد را به جمع میرساند و از راه تکرار «پارسی را پاس میداریم»، تعهدی فرهنگی را در خود شعر اجرا میکند. اکنون برای دیدن این کنش در بدنهٔ شعر، کافی است به بازگشت مکرر ترجیعبند توجه کنیم:
پارسی
ساربانا بار محمل بند سوی باروی تاریخ
سوی کاجستان سبز چامههای پارس
باز بگشا «نامههای پارسی»
ما همان چاووشخوانان خراسانیم
این سرود کهنه را با کاروان پیوسته میخوانیم
عاشق آن سیستانیزادهٔ صفار عیاریم
پارسی را پاس میداریم
…
ساربانا!
پارسی ما را کهنعشق است
بس که ما شیدای ارث مادری بودیم
در حصار نای غربت،
سالها بیهوده پوسیدیم
ما عجم را زنده میسازیم با این پارسی
شعر را تابنده میسازیم با این پارسی
پارسی را پاس میداریم
…
ساربانا!
از چکاد برفگیر خستهٔ «پامیر»
تا خجند و کاشغر منزل بزن روزی
از سمرقند و ختن
وز دکن تا تالقان بگذر
ما تو را همراه و همیاریم
پارسی را پاس میداریم
…
ساربانا!
لیک میدانی که این دُرّ دری
بیگمان دیرینه قند پارسی است
آن کلام نغز تاجیک است
نالههای جانگداز مولویست
نغمهٔ سعدی، نوای رودکیست
این حریر زرفشان را،
این پرند و پرنیان را،
از دل و از جان خریداریم
پارسی را پاس میداریم
فرانکفورت: حوت ۱۳۸۱
ناظمی و زبان نقد؛ متازبان شعر
این یادداشت همهٔ نقدنویسیها و پژوهشهای ناظمی را بررسی نمیکند و تنها بر دو نمونهٔ در دسترس تکیه دارد: «کاجستان شعر و شعور واصف باختری» و «خاستگاه شعر از دیدگاه مولانا».
ناظمی که در شعر با زبان سروکار دارد، نقد نیز برای او ساحتی آشناست. او در اینجا زبان را به موضوع اندیشه بدل میسازد. شاعر در سرایش، زبان را تجربه میکند؛ اما در نقد، از آن تجربه فاصله میگیرد و دربارهٔ سازوکار زبان میاندیشد. ازاین جهت، نقدنگاری ناظمی ادامهٔ همان حساسیت شاعرانه است، اما در سطحی آگاهانهتر و تحلیلیتر.
او در نقد، از سطح پسند و ناپسند شخصی فراتر میرود. ناظمی در نقد شعر واصف باختری، متن، ساختار، فرم، واژهگزینی، موسیقی، تصویر، هنجارگریزی و نسبت شعر با سنت را بررسی میکند. این همان رویکردی است که میتوان آن را نقد متنمحور دانست. او در این روش به جای توقف در ستایش یا داوری ذوقی، به خودِ متن و سازوکار بیانی آن تمرکز میکند. این رویکرد اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا در بخشهایی از سنت نقد ادبی ما، نقد غالباً در حد ستایش، نکوهش، تقریظ یا داوری ذوقی باقی مانده است. ناظمی، در برابر چنین روالی، میکوشد زبان نقد را به تحلیل نزدیک کند.
در جستار «خاستگاه شعر از دیدگاه مولانا»، ناظمی زبان را به سرچشمهٔ آفرینش شاعرانه پیوند میزند. او شعر را رخدادی میداند که از ژرفای وجود، الهام و تجربهٔ عرفانی سر برمیآورد. ازاین بابت، شعر نیرویی است که گاهی از درون شاعر برمیخیزد و او را به سخن وامیدارد.
نکتهٔ پراهمیت این است که شعر، نقد و پژوهش ناظمی حوزههای جدا از هم نیستند. در شعر، زبان برای او محل تجربهٔ مهاجرت، عشق، تاریخ و هویت است و در نقد، به موضوع آگاهی تبدیل میشود. به بیان دیگر، ناظمی در شعر با زبان زندگی میکند و در نقد و پژوهش دربارهٔ همین زندگی زبانی میاندیشد.
این ویژگی از ناظمی چهرهای دووجهی میسازد: شاعری که منتقد نیز هست. شاعریاش به نقد او حساسیت زبانی میدهد و منتقد بودنش، شعر او را به آگاهی از سنت و ساختار ربط میدهد. اگر او در شعر «بیریشه» زبان را چون پیکر تبعیدی به کار میگیرد، در نقد و اندیشه میکوشد بفهمد شعر چگونه با واژه، فرم و هنجار عمل میکند و از کجا برمیخیزد. از این دیدگاه، نقد و تأمل ناظمی بخشی از همان کوشش گستردهتر او برای فهم زبان بهعنوان میدان زندگی و آگاهی است.
این خودآگاهی زبانی تنها در نقد ناظمی دیده نمیشود؛ در شعر او نیز گاه زبان موضوع شعر میگردد. در بیتی چون «ریشههای واژه پوسیده است در قاموسها / نالههای نی فرومرده است در نینامهها»، واژه، قاموس و نینامه خود به نشانههای بحران بدل میشوند و زبان، که معمولاً ابزار بیان رنج است، خود نیز رنجور و تاریخی میگردد.
عشق، غربت و بدنمندی زبان
اگرچه در این مقاله تأکید بر غربت، حافظه و زبان پارسی دری است، نباید فراموش کرد که شعر ناظمی از تغزل آغاز میشود. در شعرهای عاشقانهٔ او، سخن هنوز نرم، موسیقایی و حسی است؛ اما تغزل او در حد بیان احساس متوقف نمیماند و به بازسازی بدن و جهان میپردازد.
در یکی از چنین نمونههایی میخوانیم:
شگفته میروم از کوچهباغهای تنت
پرم چو باد بهاران ز عطر نسترنت
درخت پرگل طوبی منم که روییدم
چه عاشقانه به باغ بهشت پیرهنت …
از دفتر سایه و مرداب
بدن معشوق در این شعر به «کوچهباغها» و «باغ بهشت» بدل میشود و عشق، صورتی مکانی و جغرافیایی مییابد. معنا در اینجا از راه بدن، حس، حرکت، عطر، مکان و تصویر، صورتی جسمانی پیدا میکند. این نکته از نظر بحث ما اهمیت دارد؛ زیرا نشان میدهد ناظمی از همان آغاز، زبان را جغرافیاآفرین میبیند و همین نگرش بعدها در شعرهای «بیریشه» و «پارسی» به شکل گستردهتری ظاهر میشود.
بدن معشوق در این غزل، از موضوع دیدن و ستایش فراتر میرود و به متنی خواندنی بدل میشود:
مرا هزار خط عارفانه در یاد است
ز آیهآیهٔ سبز کتیبهٔ بدنت
در این بیت، بدن به قلمرو نوشتار و تأویل راه مییابد. واژههایی چون «خط»، «آیه» و «کتیبه»، بدن را از سطح زیبایی حسی به قلمرو نوشتار، تقدس و معنا میبرند و از آن جهانی نمادین و عارفانه میسازند. لذا، زبان عاشقانهٔ ناظمی هم بدنمند است و هم نشانهمند؛ معشوق در آن هم باغ و جغرافیاست، هم کتیبه و متن.
به این ترتیب، میان زبان تغزلی و زبان شعر مهاجرت ناظمی گسست بارزی دیده نمیشود. در هر دو قلمرو، زبان او توان مکانآفرینی دارد. در شعر عاشقانه، بدن معشوق به باغ و کتیبه بدل میشود؛ در «بیریشه»، این منطق بدنمند در پیکر درخت تبعیدی و ریشهٔ جداافتاده ادامه مییابد؛ و در «پارسی»، زبان خود به تنِ تاریخ و حافظه بدل میشود. مسیر ناظمی از پیکر معشوق تا بدنِ وطن و تنِ زبان، سمت واحدی را دنبال میکند.
او گاهی عاشقانه میآفریند، گاهی غربتنامه میسراید و گاهی برای خلق آگاهی قلم میزند؛ اما زبان او در این روند، کنشگری یکسانی دارد و مسکن عشق، جایگاه ارزشهای ازدسترفته و اقامتگاه حافظه میشود.
غربت بهمثابه بحران نامیدن
غربت در بحران نامها و نشانهها خودنمایی میکند. مهاجر و تبعیدی خود را در محیطی مییابد که نام خیابانها، صداهای روزمره، بوها، لهجهها، خاطرهها و جهان نشانهها برایش بیگانه است. در چنین وضعی، زبان مادری به آخرین قلمروی بدل میشود که وی بدان تعلق خاطر دارد. شعر ناظمی این بحران را بهخوبی آشکار میکند. از «بیریشه» تا «بازگشت» و «پارسی»، و نیز در نقدهای ادبی او میبینیم که تبعید، خانه، حافظه و آگاهی در زبان سکناپذیر میشوند.
بیمکانیِ جهان غربت، اگر راهی به زبان نیابد، شخص را به آشفتگی و بیتعلقی درونی میکشاند. ناظمی میکوشد با شعر، این سرگشتگی را در زبان سامان دهد و از پراکندگی غربت، جهانی معنادار بسازد. او نامها را کنار هم مینشاند تا جغرافیا را به یاد آورد و نظامی از تعلقات عاطفی را بازسازی کند. بدینسان، شاعر با نامیدن، جهان ازدسترفتهاش را دوباره در زبان بازمیسازد.
مهاجرت در شعر ناظمی، زبان را به کنشی نوآیین وامیدارد. زبان در اینجا کار خاک، خانه، نقشه و حتی تاریخ را بر عهده میگیرد و از دل این کنشگری است که مفهوم «وطن زبانی» در شعر ناظمی معنا پیدا میکند.
در شعری که با «اگر دوباره ندیدیم» آغاز میشود، سخن از مرثیه فراتر میرود و رسالت گواهی را به عهده میگیرد:
حدیث هجرت ما را
به آفتاب حکایت کن
ز شب شکایت کن
بگو به چشمه و جنگل، به ابر و کوچه و ماه
دو عاشقیم،
دو تبعیدی مصیبت جنگ
در اینجا، شعر به جای انسان تبعیدی شهادت میدهد. فعلهایی چون «حکایت کن»، «شکایت کن» و «بگو»، زبان را به عین یادآوری و ادای گواهی بدل میکنند تا رنج هجرت و جنگ از سکوت بیرون آید و وارد حافظهٔ جهان شود.
نتیجه؛ ناظمی و امکان زیست در زبان
ناظمی در «بیریشه»، تبعید را در پیکر زبان و تصویر نشان میدهد؛ در «بازگشت»، آوار خانه را به حافظهای زبانی بدل میکند؛ در «پارسی»، زبان را تا مرتبهٔ وطن زبانی بالا میبرد؛ و در نقد و پژوهش آن را موضوع آگاهی و تحلیل میسازد. این چهار سطح، مسیری واحد را نشان میدهند: حرکت از زبان بهمثابه ابزار بیان، به زبان بهمثابه میدان تجربه، حافظه، کنش و زیست.
از امتیازات کارنامهٔ ناظمی این است که در دورهای از جنگ، مهاجرت و گسست از ریشه، نشان داد زبان میتواند آخرین خانه و سرزمین آدمی باشد. اگرچه این خانه و سرزمین، جغرافیای خاکی و دیوار خشتی ندارد، اما حافظه دارد؛ ریشه را میپرورد و امکان اقامت را فراهم میسازد. در قلمورزیهای ناظمی، زبان وطن و حافظه را زنده نگه میدارد و گاه به جای انسان تبعیدی شهادت میدهد.
در جهانی که سرزمینها از دست میروند و خانهها ویران میشوند، هنر بزرگ ناظمی در این است که زبان را به میدان زیستن، یادآوردن و مقاومت فرهنگی بدل میکند. پایان
حیدر یگانه
نوشتن دیدگاه
دیدگاهی بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
مطالب مرتبط
پر بیننده ترین مقالات
مجلات و کتب
صفجه جام غور در فیس بوک
Problem displaying Facebook posts.
Type: OAuthException
گزارشات و مصاحبه ها
-
قاری رحمت الله بنیان گزار گروه داعش و سرکرده گروه طالبان ولایت غورطی یک عملیات نیروهای امنیتی افغان در ولایت فاریاب کشته شد
-
کارگاه سه روزه آموزش حقوق بشر و حقوق بشردوستانه برای نیروهای امنیتی و دفاعی در ولایت غور
-
گرامیداشت شانزدهمین سالروز تأسیس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در ولایت غور
-
امضاء تفاهمنامه نشر برنامه های حقوق بشری با چهار رادیو در ولایت غور