آرشیف

2014-12-12

غلام سرور حریق

چند قطعه دوبیتی

عزیزان بزم غمها مسکنم شد
فلک رالوح بی مهری تنم شد
بهارم رابه غارت برد ایام
خزانش پهره دارگلشنم شد
 
اسیروخسته وبی روزگارم
پریشام وغریب هردیارم
به چنگال جدائی جان سپردم
نمی آید گهی پیغام یارم
 
فلک درابتدا بشکست دلم را
به غربت داداول منزلم را
مگردرخلقتم تنها سرشتند
که آمیختندچنین آب وگلم را
 
زقلبم هرزمان بوی غم آید
زبام روزگارم ماتم آید
به بازاروجود نا توانم
متاع وصل دلداران کم آید
 
نشان مهرمهرویان توباشی
محبت راشهی دوران توباشی
ازل رامظهرعشق وحقیقت
وفا راتاابد پیمان  توباشی
 
نگارمن محبت پیشهء او
وفاداری بود اندیشهء او
سبق ازنیکنامان برد یارم
ادب شد خصلت همیشهء او
 
بهارعشق خوبان کارمن کرد
بنای رخنه دربازارمن کرد
ولی ازروزگارخویش شادم
که این غارتگری دلدارمن کرد
 
چه خواهد گشت یارب سرنوشتم
که من سرگرم این سودای زشتم
عجب افتاده درشادی ثباتم
نیاید لحظهء  یاد بهشتم
 
به گمراهی به عالم رفت نامم
جهالت کرد رسوای تما مم
به هرجا درخیال نیکنامی
رسید افسانهء این عشق خامم
 
بیاای دلبرجانانهء من
فدای مقدمت ویرانهء من
منورازتوماوا ودیارم
معطرازقدومت خانهء من