آرشیف

2014-12-3

rmobin

چرا غوریها “چغچرانی” تخلص نمیگذارند !

بنام خداوند بخشاینده مهربان،

نوشته ی استاد بزگوار و گرانقدر غلام نبی ساقی را در مورد اینکه حتا یک نفر هم پیدا نمیشود که "چغچرانی" تخلص بگذارد را چی دلیل است، خواندم و با خود فکر کردم واقعا که "چغچران بی نظیر و عاری از تعصب است". درین مورد برداشت های شخصی خویش را به نکات چند ذکر میکنم !

  1. چغچران نام بی نظیر است، بخاطریکه به سطح جهان نمیتوانم بدیلش و همنامش را یافت ویا چنین بانوی را یافت که در بین این کوه های گردن کش همچون سیاه کوه و سفید کوه واقع شده باشد و دریا خروشان هری رود (رود هری) از مغزش بگذرد.

  2. چغچران نام تعصبی نیست و متعلق به هیچ قومیتی از اقوام غور و حتا کشور را ندارد. به چی معنا، بخاطریکه کدام ریشه ی از ایل و عشایر درین سرزمین گره نخورده است که به چغچران پیوند داشته باشد و نامیست جاوید و بدون اینکه در بین فرد از اقوام و طوایف این دیار تفرقه اندازد زنده است.

  3. برداشت بعدی من اینست که بعضی از نام ها حالا چی اسم انسان باشد و چی اسم مکان به تخلص و وابستگی گره نمیخورد. مثلا از سطح ولایت شروع میکنیم. دولینه، کسی نیست که دولینه ی یا دولینه گی یا دولینه زاده متخلص باشد (گرچه دولینه را نیز سال های قبل به نام واحد اداری صلح تغییر نام داده بودند، اما نشد). سرپل، کسی نیست که سرپلی یا سرپل زاده تخلص داشته باشد یا بشود. دبی، کسی نیست که دبی ی ویا دبی زاده تخلص بگذارد ویا داشته باشد و ازین قبیل اماکن و محلات. اما، چغچران از همه ی اینها مجزا و مبراست، کسی میتواند که متخلص به "چغچرانی" باشد و شاید هم کسی اینچنین تخلصِ داشته باشد. من به این مفتخرم که چغچران زنده باد، با این تاریخ و قدامت که دارید، اشخاص و افراد زیادی را در درونت پروراندی ولی مجبورش نکردی که از تو سو استفاده کند و هیچ نوع تخم نفاق نکاشتی و نخواهی کاشتی، زنده و سربلند باشید دیار بی نظیرم !

  4. قابل تشویش برای چغچران نیست. بخاطریکه، همه ی قرا و قصبات مربوط به این دیار به نام قرای چغچران یاد میشوند. مردمش را چغچرانی و جغرافیایش را کوهستانی مینامند.

  5. هیچ لفظ فریبنده و ناباور مثل باستان و امپراطوری نمیتواند که نام چغچران را خدشه دار کند. چغچران باستانی نیست بلکه خراسانیست. چغچران امپراطوری نیست بلکه همسوییست. چغچران قومی نیست بلکه بومیست. درین مورد یک بند از متن استاد بزرگوار غلام حیدر یگانه را میبینیم: تمایل فراگیر شهروندان برای تغییر نام چغچران به «فیروز کوه»، دعوت جدی است برای تبادل نظر و نگاه مجدد به این شهر طوفانزده و بیقرار. در نام چغچران، تکانه­یی هست که پیوسته، سکوت و بی­پروایی را به چالش می کشد. در این نام، هیچ وابستة فریبنده و آرامش­بخشی نظیر «باستانی» و «امپراتوری» و غیره (نه اینکه اینگونه کلمات، الزاماٌ مخدر و فریبنده باشند) نهفته نیست. انتساب به چغچران، مسؤولیت آور است. حدتِ زندگی، قوتی را در این نام متمرکز کرده که یا باید همگام با آن، شتافت و یا طفره رفت و زیر سقفِ آرامتری دم گرفت. میلِ تغییر، نشان بیداری ما نسبت به این نامِ مبارز طلب است و تایید می کند که دیگر نمی توان منفعلانه با این نام پرهیمنه بسر برد. این خواهش و تپش، آغازی را جار می زند که شایسته است آن را به معنای گسترده­تر و سازنده­تری دریابیم؛ به آن احترام گزاریم و رویکردِ شهریان را در مسیرش قرار دهیم. هرچند، صورتبندی لازم این بحث از من ساخته نیست، ولی خواستم حداقل به جای سکوت، علقه­های عاطفی و دیگر پندار­هایم را به احترامِ ارادة تغییر که پشتوانة عظیمی از همشهریانم را دارد، صادقانه بر زبان رانم، ولو که فرصتی نیز برای تبادل نظر باقی نمانده باشد (نقل از مقاله استاد یگاه که در سال 1388 به بودگاه جام غور نشر شده بود).

  6. وقتیکه به چ، پ، گ و ژ (چپ و گژ) سر میخورم، بیشتر از پیش به چغچران مفتون میگردم. چهار حرف مزبور از جمله حروف خاص زبان دری اند، ولی چغچران حد اقل دوبار با این حروف اصیل گره خورده و صدای را همچون چهچه بلبلان سرمست به گوش انسان میسراید. این حرف ها مرا به یاد نوشته ی استاد بزرگوار غلام حیدر یگانه میاندازد: چغچران در عین داشتن چنین نای و نوایی، از هم حروفی در دو هجا که از تکرار «چ» میسر می گردد، نیز برخوردار است. این واژه با واج «نون» ساکن که پس از واکة بلند «آ» خرامیده و در این مقام خاص، از لطافت و سبکبالی ویژه بهره مند است به کمال می رسد. یعنی، زمزمه یی که با حرکت کسره، لب می گشاید و با افق فتحه، گسترة درخور می یابد، نهایتاً قادر می گردد با بلندای «آ» و «نون» نمکینِ پایانی، همه وسعتِ حنجرة فضا را غزلگیر کند. بدینگونه، غلغلة «چغچران» در گوش منصف (در هر زاویه یی از دنیا که باشد) بی شباهتی با چهچهة نادرترین هزاردستان های عالم نخواهد بود (به نقل از مقاله ی استاد یگانه که در سال 1392 به بودگاه جام غور نشر شده بود).

  7. چغچران شهر قهرمانِ است. این مساله هر بزرگمرد و کهنسال را به یاد قحطی سال های 51 و 52 فرو میبرد. این قهرمانی است که بمیری اما کسی را نمیرانی و مالش را به زور نگیری. عجیبست، گفته های استاد بزرگوار خیرالاحد غوری: قحطی ، تنگ دستی ، فقر و گرسنگی چیزی نیست که تنها به سراغ ما غوریها آمده باشد بسیاراز ملل جهان به آن آشنا هستند. ازینکه روزی در سر زمین چغچران قحطی آماده و عده ای از مردم غور در پای این قحطی جان سپرده اند به هیچ وجهه به معنی شرمساری ما نیست که امروز عدهء از جوانان غور از وضعیت پیش آمده در سالهای گذشته مایوس و متأثرند. اما بر عکس تشتِ بدنامی ادارات بی¬عرضه از بام افتاد؛ ولی استواری چغچران که امروز برخلاف آن دوران، دارای تحربة بیشتر، علما، کارشناسان،و رسانه ها است، مجدداً اثبات گردید (به نقل از مقاله ی استاد خیرالاحد خان که در سال 1392 به جام غور نشر شده بود).

  8. چغچرانی بودن برای هیچ یکی از باشندگان و ساکنین این سرزمین عیب و ننگ محسوب نمیشود. هرکس مایلست میتواند به من چغچرانی خطاب کند، عیبی ندارد و به دیده باز میپذیرم.

  9. جالب اینجاست که تاحال هیچ یکی از مورخین نتوانستند که موقعیت امپراطوری غوری ها (شهر فیروز کوه) را پیدا کنند. حالا خود ما افتادیم به جان و حال چغچران که همین فیروز کوه است، وای چی مورخین تاریخی هستیم ما ! 
    10. با یک عالم سر و صدا میرویم به پیشگاه وزیر صاحب اطلاعات و فرهنگ که نام ما را برای ما بدهد، چی پیشنهاد نامعقولی، اگر در طی این مدت بی نام، گمنام و بدنام زندگی کردیم، منبعد نیکو نام میشویم؟ برای من همچون کارها دور از شرافت شما خیلی مضحک آمیز است.

با این کار غوریهای تحصیل کرده، دانشمند، استادان، بزرگان و فرهنگیان دو جفای بزرگ و جبران ناپذیر را متحمل میشوند !

  1. با بدست آوردن تاریخ گم شده ی خویش، هویت اصلی و گوشه ی از تاریخ خود را به یاد فراموشی و محو تاریخ میسپاریم.

  2. با نام گذاری چغچران به فیروز کوه، دیگر تحقیقات و پژوهش ها درین مورد (فیروز کوه) به همین جاه خاتمه یافته و این شهر که به یک افسانه ی مبدل شده بود اهمیت خویش را از دست میدهد.

بعضی از دوستان نگرانند و گاه هم پرسش های در مورد معنا و مفهوم چغچران مطرح میکنند. گرچه اطلاعات و معلومات من تا این حد کافی نیست، ولی درین مورد انشاالله، اگر نصیب بود و مورد قبول دوستان و بزرگان قرار گرفت چیزی خواهم نوشت.
این نوشته را به یکی از دعاهای دکتر سید محمود انوشه، روانشناس ایرانی خاتمه میدهم: خدایا آفتاب گردان و آفتاب پرستان عاشق آفتاب اند و ما عاشق آفتاب آفرین نباشیم ؟ خودت عاشق مان کن !

 

باحرمت
غلام رسول مبین
چغچران، غور
6 ثور 1393 هـ.ش.