آرشیف

2015-8-17

afrotan3141

مکث کوتاهی برتراژیدیی خونین شاه شهید و کمیدیی اعزام هیأت به پاکستان !

میگویند : ارباب اُلاغي را كه پير شده و از كار افتاده بود در بيابان رها كرد. گرگ گرسنه ای  بالاي سر او آمد و منتظر نشست. الاغ گفت؛ اگر براي خوردن من آمده اي من تا دوشنبه نمي ميرم و گرگ گفت؛ اشكالي نداره! من تا پنج شنبه بيكارم !
 

ادامه مطلب اینجا