آرشیف

2014-12-11

غلام صدیق صابر

مرغ نیم بسمل منم …

برسرم افتاده است سایه همای تو
هم بگوش من رسید نغمه ونوای تو

سربه صحرا زده است این دل شیدای من
جستجودارد مدام تا بیابد جای تو

خاک عالم را بسان سرمه میمالم بچشم 
به گمان آنکه باشد خاک کف پای تو

سرزده از دست من فعل نا سزابسی
بسکه بیخودم نموده محنت وسودای تو

نکهتی ازکوی توگردهد برمن صبا
زنده کند جان من دم مسیحای تو

برسر کویت نشستم تا به پای عمر خود
منتظر بودم ندیدم یکدمی لقای تو

هرکجا گویم ترا هرکجا جویم ترا
شفقتی بمن نما چون منم گدای تو

جان به پیش تودهم دل بکف تونهم
التجا دارم شودحاصل رضای تو

تا به کف گرفته ای تیغ هردوابرورا
جمله را غارت کندغمزه و ادای تو

مرغ نیم بسمل منم دیده ام به چشم خود
گلویم فشرده است دست سیم نمای تو

رحم بنما ای خدا صابر غمدیده را 
هم به او توفیق بده تا گوید ثنای تو