X

آرشیف

مخاطبۀ هندوکش با هیرمند

 

(قصیدۀ غرایی از استاد استادان – شادروان خلیل الله خلیلی(رحمت‌الله علیه))

     یاد آوری:

   حقابۀ هریرود یا رود هیرمند بین دو کشور هم‌مرز افغانستان و ایران که از مناقشه‌آمیزترین موضوعات میان این دو کشور از سالیان متمادی بوده است، تا نیم قرن پیش از امروز در مورد آن قراردادی وجود نداشت. اما سرانجام، معاهدۀ یادشده میان طرفین در ماه حوت/ اسفند ۱۳۵۱هجری خورشیدی به‌امضای نخست وزیران هر دو مملکت رسید و در جوزای/ خرداد ۱۳۵۲مجلسین قانون‌گذاری هر دو کشور تصویب گردید. ولی دیده می‌شود که پس از گذشت نیم سده، این موضوع دوباره حدت بیشتری کسب نموده، و برخورد به این مسأله از جانب مسؤولین کنونی هر دو جانب با موضعگیری‌های تندی همراه گردیده است.

   در بحبوحۀ این بگو مگوها، فرصتی میسر آمد تا این موضوع از دریچۀ ادبی آن نیز نگریسته شود، کاری که شادروان استاد خلیلی در زمان خود به خوبی از عهدۀ آن برآمده است.

     استاد زنده یاد در قصیده بلندی که شصت یا هفتاد سال قبل از امروز سروده بود، با بهره جویی از آرایۀ تشخیص – که گونه‌ای از استعاره مکنیه خوانده می‌شود – سخنانی ناب، بدیع، حماسه آفرین و شورانگیزی از زبان هندوکش خطاب به هیرمند دارد.

با جرأت می‌توان بر سریر ادعا فراز آمد که قصیدۀ مشعشع «مخاطبۀ هندوکش با هیرمند» یکی از شورانگیزترین و بلندترین چکامه‌های استاد سخن، روانشاد خلیل الله خلیلی است.

خوانندگان محترمی که در گسترۀ پهناور شعر و ادب سیر و سفر دارند، با من همصدا خواهند شد اگر عرض کنم: ارزش و جایگاه این قصیدۀ بلند و شورآفرین کمتر از قصایدی نیست که از استادان سخنی چون منوچهری دامغانی، فرخی سیستانی، عنصری بلخی، دقیقی بلخی و… خوانده ایم.

    این سخن، ادعایی نیست که تنها از زبان این قلم برخاسته باشد، بل سالیانی پیش از امروز علامه صلاح الدین سلجوقی نیز در جایی گفته بود:

   «از بعضی ادبایی که ایشان را دوست و معاشر خلیلی می‌دانستم، می‌پرسیدم که نوعیت شاعری خلیلی از کدام  قبیل است؟ ایشان خلیلی را مانند فرخی سیستانی شاعر مرغزاری (1)  می‌شناختند، اما نمی‌دانستند این شاعر کوهستانی ما، چراگاه خود را در ماورای «سبز فلک و داس مه نو» برگزیده است».

   با خواندن اشعار ناب استاد سخن خلیلی از جمله این قصیدۀ شیوا و چکامۀ غرای وی که  در آن داد سخن داده است، می‌توان با این گفتۀ استاد بدیع الزمان فروزانفر همنوا شد که:  «استاد خلیلی یکی از سخنسرایان و دانشمندان عصر حاضر است [بود] و بیگمان وی را می‌توان در عداد شعرای سخندان و سحرکار روزگار محسوب داشت».

    استاد سعید نفیسی با رو به رو شدن با استاد خلیلی او را «دانشمند متبحر» قلمداد کرد و «در عداد مردان نادری، در این سوی و آن سوی جهان» برشمرد که دیده است.

دوستان را به انتظار نمی‌گذاریم، این هم قصیدۀ بلند مورد بحث استاد، خدای ایشان را رحمت کناد!

    مخاطبۀ هندوکش با هیرمند

صبحدم می‌گفت با امواج دریا کوهسار

هیرمند! ای آنکه پروردم ترا من در کنار

من ترا آموختم این شور و مستی و جنون

من ترا کردم چنین خاراکن و هامون‌گذار

موج‌ها دادم ترا خندان تر از ماه منیر

نعره‌ها آموختم نالان‌تر از ابر بهار

روزها مهد ترا بردم به مشکوی سحر

وز فروغ روی او کردم ترا آیینه وار

مهر را گفتم ترا بوسد سحرگاهان جبین

ماه را گفتم ترا گیرد دل شب در کنار

باد را گفتم به‌بالین تو خواند گاهِ خواب

داستان زندگی، افسانۀ لیل و نهار

کاخ مشرق را منم سنگ نخستین بنا

زال گردون را تو باشی آخرین آیینه دار

تا شدم پیدا، نبودم جز شکوه اندر شکوه

تا شدم برپا، نبودم جز وقار اندر وقار

من همان کوهم که چون با چرخ آیم در نبرد

نسر آن در پنجۀ شاهین من گردد شکار

بوسه بستانم ز روی ماه در شام نشاط

نیزه بستانم ز دست مهر صبح کارزار

گه به مستی در ربایم از کف ناهید چنگ

گه به بازی برکشم از ساعدش سیمین سوار

پنجۀ بهرام پیچم تا نهد دشنه ز کف

با عطارد در ستیزم تا فتد کلکش ز کار

پاسبانان فلک را دست‌ها بندم به پشت

تا نیاید بانگ طبل از بام این نیلی حصار

سنگ من میدان دیو و بستر شیر ژیان

ریگ من بالین ببر و خوابگاه گرزه مار(2)

مرز گیران را ز من گرز جهانگیری گران

جنگجویان را ز من شمشیر غیرت آبدار

آبروی زال زر ز انوار برفم سیمگون

تیغ رستم از فروغ آفتابم برق دار

از گرامی خاک من برخاست شاهنشاه شرق

میر ابوالقاسم یمین الدوله فخر روزگار

از در ری تا در چین شهرها در شهرها

خسروانش پای بوس و خواجگانش بنده وار

دامن من مردپرور، پهلوی من شیرزا

خاک من ویس (3) آفرین و ابر من محمود بار

کشور یعقوبیانم (4) خانۀ ابدالیان

شیرگیران جهان باشند از من یادگار

تا جوان بودی نه پیچیدی سر از فرمان من

هیرمندا! از چه در پیری شدی بیگانه وار

پیر را مستی نزیبد، پس تو چون مستان چرا

گاه غلتی بر یمین و گاه غلتی بر یسار

گاه شد این گلشن احرار و مرز مردمی

سرزمین اشک و خون در پای اسپان تتار

گاه تیمور آمد و بشکست آن بندی که بود

مأمن آزادگان را آبروی اعتبار

خشک سال مردمی‌ شد رفت یاران را ز یاد

ابر نیسانی که عمری بود این جا آبیار

«بست» ویران شد «زرنگ» از پا فتاد و«طاق» ریخت

تختگاه خسروان شد خوابگاه مور و مار (5)

از زمینش جای چشمه اشک چشم آمد برون

وز نهالش جای میوه خون دل آمد به بار

شکر لله، باز می‌بینم در این مرز کهن

نوجوانان دامن همت ببستند استوار

باز می‌بینم که خورشید حقیقت را فروغ

از خلال ظلمت اوهام گردید آشکار

باز فرزندان من در آستان زندگی

آستین جهد را بالا زدند از هر کنار

زندگی عشق است و آهنگ تپش‌های دلست

پر زدن بر دور شمع آرزو پروانه وار

زندگی جهدست و رنج‌ ست و جدال‌ست و تپش

زندگی عزمست و همت، زندگی کار است کار

در طریق حق نترسیدن ز امواج خطیر

رو به روی حادثه چون کوه بودن پایدار.

——————————————————-

1- PASTORAL

2- این مصرع را از قصیدۀ معروف فرخی در همین مورد تضمین کرده است.

3- اشاره به میرویس خان هوتکی دارد.

4- یعقوب لیث صفار.

5- بست، زرنگ، طاق نام شهرهای این ناحیه.

 

X

به اشتراک بگذارید

نظر تانرا بنویسد

نوشتن دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

مطالب مرتبط

پیوند با کانال جام غور در یوتوب

This error message is only visible to WordPress admins

Reconnect to YouTube to show this feed.

To create a new feed, first connect to YouTube using the "Connect to YouTube to Create a Feed" button on the settings page and connect any account.