آرشیف

2014-12-25

سید شکیب زیرک

كفش هايم

 

داستان كوتاه از:سيد شكيب زيرك محصل سال چهارم  فاكولته ادبيات

چند قدم مانده به دروازه شهر،هنوز روي ديوار كهنه اي كه كنار جاده وجود داشت بوي شاش سگ ها احساس مي شد،همان بوي كه سالها پيش بود اما هر بار بعد از باران نابود ودوباره ايجاد مي شد.

سنگ هــا روي قبر هـا باز هم ايستاده بودند ،بعضي عمــود وبعضي هم هموار ،اما نخ هـــا وپاره هاي سن هاي سفيد را آفـتاب سوختانـده بود .

نماي شهر از دور جز توده غبار چيزي به نظر نمي رسيد،آفتاب گرد وسرخ در غرب در حال خوابيدن بود.

مانده بودم كجا بروم ،كنار يكي از قبر ها نشستم چشمم به كفش هايم افتاد خيلي مندرس شده بودند ،شرميدم از اينكه چرا وقتي نشستم كفش هايم راديدم.

نميدانم چه شد خودرا داخل شهر احساس كردم ،پير مردي كنار جاده نشسته بود وبا تمام تلاش كفش هاي را كه روي زمين پهن كرده بود جمع ميكرد وزير چشمي به من نگاهي كرد و دوباره به كار خود ادامه داد.

گفتم :پدر جان چه عجله اي داريد صبر كنيد با شما كار دارم آخر من دزد نيستم كه از شما چيزي بدزدم.

پير مرد هيچ حرفي نزد دست خود را داخل جيب خود برد .انگار چيزي را جستجو ميكرد اما جستجويش بي نتيجه ماند ودستش خالي از ميان جيبش بيرون آمد.

ترسيد رنگش پريد از جاي خود بلند شد وشروع كرد به دويدن ،من هم دويدم دنبالش اما هرچه سعي كردم نتوانستم اورا نگهدارم وقانعش كنم كه من به او كاري ندارم واينكه دليل فرارش را بپرسم.بلاخره از تعقيب مرد خود داري كردم چون كفش هايم آنقدر كهنه وفرسوده بودند كه ديگر قادر به همراهي ام نبودند ،نمي شد با اين كفش ها عجله كرد چه اينكه دويد .

تكاني خوردم وخودرا هنوز در كنار قبر يافتم ،انگشتان پاهــايم سوزش مـيكردند  ،كفش هاي خودرا از پاهايـم بيرون آوردم مملو از ريگ وخاك شده بودن آنها را تكاندم ودو باره به پا كردم اما اينبار گشاد به نظر ميرسيدند وپاهايم ميان آنها احساس كوچكي ميكردند.

فكر كردم ماندن شب در اين خرابه كار درستي نباشد از طرفي هم بوي شاش سگ ها خيلي آزار دهنده بود،از جاي خود بلند شدم وشروع به راه رفتن كردم ،چند قدمي كه بر داشتم ديگر كفش هايم از كار افتاد وپاهايم ماند وريگ هاي سخت زمين نا هموار.

بلاخره مجبور شدم همانجا شب را به صبح برسانم اطرافم را نگاه كردم درست كنار همان كهنه ديواري رسيده بودم كه از آن بوي شاش سگها به مشام مي رسيد .