X

آرشیف

قلمرو فرهنگ در میدان جنگ اسرائیل و امریکا با ایران

 

درامد: جنگ در میدان فرهنگ

جنگِ اسرائیل و آمریکا با ایران را نمی‌توان فقط با تمرکز بر مفاهیمی چون بازدارندگی، منافعِ مادی یا رقابتِ ژئوپولیتیک تحلیل کرد؛ زیرا این رویارویی در بسترِ فرهنگ، دین، حافظهٔ تاریخی، اسطوره و روایت‌های هویتی نیز معنا  و مشروعیت می‌یابد. نقشِ فرهنگ همچنان در توجیه اهدافِ سرزمینی(در اسرائیل)، راهبردی و مادی (در امریکا) نیز بارز است. این اهداف هم غالبا در زبانِ حقِ تاریخی، امنیت، رسالت و ضرورتِ اخلاقی بازنموده می‌شوند. پیداست که رویکرد فرهنگی اسرائیل، آمریکا و ایران در تفسیر جنگ متفاوت است و هر یک آنها مقولات تهدید، مقاومت، بقا، نظم یا حقانیت را از خلالِ منابع دینی، تاریخی و نمادینِ خاصِ خود، استخراج می‌کند. پرسش اصلیِ این است که سازوکارهای فرهنگی چگونه در سه گفتمانِ یادشده به جنگ، معنا و مشروعیت می‌بخشند و یا، در شرایطی دیگر، صلح را امکان‌پذیر می‌سازند. این نوشتار با رویکردی تفسیری می‌کوشد جنگ جاری را در بسترِ ساختارها یادشده بررسی کند و سازوکار فرهنگیِ جنگ را در گفتمان‌های اسرائیلی، آمریکایی و ایرانی نشان دهد. هدف، نوشتار حاضر نه انکارِ عواملِ مادی سرزمینی، راهبردی و ژئواقتصادی در این منازعه، بلکه بررسی نحوهء توجیه آنها در افق زبان‌ها و  فرهنگ‌های اطراف جنگ است تا نسبت درهم‌تنیدگی فرهنگ  و قدرت را در این رویارویی پیچیده آشکار سازد.

 

اسرائیل: جنگ در افق بقا و تهدید وجودی
در اسرائیل، فهمِ جنگ با زخم‌های تاریخی، به‌ویژه هولوکاست( نسل‌کشی یهودیان به‌دست آلمان نازی) گره خورده است که بر شیوهء درک خطرهای امروزین سایه می‌اندازد. این خاطره، نوعی «ذهنیتِ محاصره» (احساس دایمی تهدید از طرف دیگران) را شکل می‌دهد که هر خطر تازه را بازگشت همان فاجعه تعبیر می‌نماید. اصلِ «دیگر هرگز» نیز که در ادبیات این کشور معروف است، باز هم به جلوگیری از تکرار «هولوکاست» اشاره دارد.

در اسرائیل، منطق جنگ به تثبیتِ کنترلِ سرزمینی نیز گره خورده است؛ این هدف عینی هم غالباً در زبانِ حقِ تاریخی و در پیوند با امر دینی معرفی می‌گردد؛ بنابراین، اعمال خشونت از جانب این کشور می‌تواند وجهی از ضرورت اخلاقی پیدا کند و جنگ، بیشتر در هیئت دفاع از موجودیت معرفی ‌گردد.

عناصر دینی و اسطوره‌یی نیز در اسرائیل به این منطق یاری می‌دهند. یکی از نمونه‌های مهم، ارجاع به اسطورهء «عمالیق» (دشمن اسطوره‌یی در سنت یهودی) است. بازخوانی «عمالیق» در جنگ جاری دشمن را از بازیگر نظامی فراتر می‌برد و به خصمی خانه‌برانداز (عمالیق) بدل می‌کند. همچنین، داعیهء «سرزمین موعود» که قلمروی از نیل تا فرات را به اسرائیل وعده داده است در برخی سطوح فکری و سیاسی آن بارز است؛ پس تعبیر اسرائیل از جنگ را نمی‌توان از سیاستِ کنونی توسعهٔ سرزمینی و گسترش شهرک‌ها جدا کرد و این رویکرد به جنگ عمق بیشتری می‌بخشد. از این منظر، نزاع بر سر خاک از درجهء اختلافِ سرزمینی بسیار فراتر می‌رود و در سطح هویت و حکم تقدیر جای می‌گیرد.

افزون بر این، تعابیری چون «وقتی برای جنگ و وقتی برای صلح»، یا دوگانه‌هایی مانند «فرزندان نور» و «فرزندان تاریکی» در متون مقدس اسرائیلی، به این منازعه صورتی دینی و اخلاقی می‌دهند. به‌علاوه، خوانش‌های آخرالزمانی، در حاشیهء این گفتمان، نیز ممکن است جنگ جاری را به‌مثابه رخدادی سرنوشت‌ساز و مقدر بشناساند.

مراسم سوگواری‌ نقشی مهم در شکل‌دادن به احساسِ جمعی دارد؛ زیرا رنجِ فردی را به تجربه‌یی ملی بدل می‌کند و حسِ همبستگی را در برابر تهدید بیرونی افزایش می‌دهد تا جامعه، جنگ را همچون تهدیدی وجودی بفهمد. در همین راستا «میدان گروگان‌ها» در تل‌آویو پس از هفتم اکتبر 2023 به یکی از کانون‌های اصلی سوگواری بدل شد؛ حادثهء هفتم اکتبر، نشانه‌یی از شکستِ روایتِ امنیت و اقتدار نیز به‌شمار آمد و این احساس سبب شد که جنگ در راستای ترمیمِ اعتمادِ جمعی و بازیابیِ اقتدارِ امنیتی نیز تلقی و توجیه گردد.

 

آمریکا: جنگ در افق امنیت، نظم جهانی و رسالت تاریخی
در آمریکا، جنگ جاری بیشتر با مفاهیمی چون امنیت، منافع ملی و حفظِ نقش جهانی این کشور توضیح می‌شود. ناگفته پیدا است که مفهومِ «منافع ملی» نیز در متن فرهنگ سیاسی جای می‌گیرد. از این منظر، نمایشِ اقتدار در خارج جهت تثبیت پایگاه سیاست‌گذاران به‌کار می‌افتد و به بخشی از سازوکارِ تولیدِ اعتبار داخلی بدل می‌گردد.

فرهنگ سیاسی آمریکا بر چند اسطورهٔ مهم استوار است. «استثناگرایی آمریکایی» که باور به ماموریت ویژهء این کشوردر جهان دارد از مهم‌ترینِ این اسطوره‌هاست؛ مفاهیمی چون «شهر بر فراز تپه»(که این کشور را الگویی اخلاقی برای جهان معرفی می‌نماید)؛ «سرنوشت آشکار» یا اعتقاد تاریخی به گسترش نقش آمریکا در جهان و «مرز» (ترقی و خوداتکایی) نیز همین خودفهمی را تقویت می‌کنند. این اسطوره‌ها در برخی خوانش‌های دینیِ پیرامونی، مداخله و جنگ را فراتر از اهداف راهبردی صرف نشان می‌دهند و آن را همچون وظیفهء تمدنی و تاریخی ارزیابی می‌کنند. البته تأکید بر نقش تمدنی، منحصر به آمریکا نیست . ایران به پیشینه تمدنی هزاران سالهء خود می‌بالد؛ اما  تفاوت در آن است که در آمریکا، این خودفهمی بیشتر در قالب مأموریت جهانی و رهبری بین‌المللی تدوین شده است.

حادثهء یازدهم سپتامبر هم این منطق را پشتیبانی می‌کند. پس از آن حادثه در امریکا،«مبارزه با تروریسم» به یکی از اصلی‌ترین چارچوب‌های تعبیر جنگ بدل شد. بسیاری از جنگ‌های بعدی هم به‌صورت نبرد امنیت با ترور و حتی مبارزهء خیر با شر بازنمایی گردید و این دوگانه‌سازی، جنگ آمریکایی را دفاع از تمدن و ارزش‌های جهانی لقب می‌دهد.

البته، حضور آمریکا نیز در جنگ فقط با زبانِ امنیت، رسالت و نظم جهانی صورت‌بندی نمی‌شود، بلکه با منافعِ ژئو‌اقتصادی و انرژی‌محور نیز پیوند دارد که از تنگهٔ هرمز و مسیرهای حیاتیِ انتقالِ انرژی تا مهارِ شوکِ بازارهای جهانی و تقویتِ موقعیتِ انرژیِ آمریکا را احتوا می‌کند. با این همه، این منافعِ مادی نیز معمولاً با پوشش رسالت جهانی، آزادیِ کشتی‌رانی و حفظِ نظم بین‌المللی مشروعیت می‌یابند.

با وجودِ غلبهء زبانِ سکولار در رویکرد رسمی این کشور، عناصر دینی نیز در پیرامونِ آن حضور دارد. مسیحیت انجیلی و صهیونیسم مسیحی (حمایت دینی-سیاسی برخی مسیحیان از اسرائیل) به برخی سیاست‌های آمریکا نوعی قداست می‌بخشند و آن را در قالب رسالت و حقِ مقدر بازخوانی می‌نمایند. ایدهء «ارمگدون» نیز که در خوانش‌های انجیلی از نبردی واپسین  سخن می‌زند، می‌تواند برداشت ویژهء خود از جنگ جاری را تبلیغ نماید؛ هرچند این بیان، زبانِ رسمیِ همهء نهادهای آمریکایی نیست، اما حضورش در حاشیهء قدرت، بعد آخرالزمانی جنگ را می‌تواند یاددهانی ‌کند.

 

ایران: جنگ در افق مقاومت، عزت و نفی سلطه

در ایران، فرهنگِ جنگ بر پایهء مفاهیمی چون مقاومت، استقلال، عزت و مبارزه با استکبار شکل گرفته است. در عین حال، بخشی از سرسختیِ ایران در این جنگ را نیز می‌توان در افقِ نوعی بیمِ وجودی هم فهمید که با هراس از فروپاشی، تجزیه، تغییرِ رژیم و از دست‌رفتنِ تمامیتِ ارضی و استقلال ارتباط دارد. از این منظر، مقاومت در ایران فقط واکنشی ایدئولوژیک یا سیاسی نیست، بلکه می‌تواند در مقامِ دفاع از اصلِ بقا و یک‌پارچگی کشور نیز معنا یابد.

انقلابِ اسلامی نیز یکی از سرچشمه‌های معنابخشی به جنگ در ایران به‌شمار می‌آید و بسیاری از ارزش‌های یادشده در متنِ گفتمانِ انقلاب معنای خاصی یافته‌اند. به‌گونهء کلی، تهدیدِ خارجی برای این کشور، فقط رخدادی ژئوپولیتیک نیست، بلکه می‌تواند فشارها و دخالت‌های سلطه‌جویانهء گذشته را تداعی کند و حساسیت نسبت به استقلال و خوداتکایی را تشدید نماید. در حافظهء مداخلاتِ خارجی ایران، «دفاع مقدس» (نام رسمی جنگ ایران و عراق از ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ در روایت جمهوری اسلامی) نیز دارای اهمیتی فراوان است و در شکل‌گیریِ نگاه این کشور به جنگ نقشی بارزی دارد. در ایران زخم مداخلهء خارجی و جنگ هشت‌ساله بیشتر به فرهنگِ مقاومت پیوند می‌خورد. به همین دلیل، تصمیم‌های راهبردی در ایران اغلب در نسبت با ارزش‌هایی چون استقلال، شرافت و ایستادگی ارزیابی می‌گردند.

دین در این میان نقشی محوری در معنا دادن به رنج و هزینه‌های جنگ دارد. ارجاع به وعده‌های قرآنی و ایدهٔ نصرت الهی، مقاومت ایرانی را در افق ایمانی و اخلاقی قرار می‌دهد. در این نگاه، تحملِ سختی‌ها می‌تواند بخشی از مسیرِ پایداری در جبههٔ حق تلقی شود و در چارچوب امید به پیروزی نهایی و اتکا به یاری الهی معنا پیدا کند. گفتنی است که وعدهٔ یاری الهی منحصر به این روایت نیست و در دیگر سنت‌های دینیِ دخیل در این جنگ نیز نمونه‌هایی از آن هست؛ ولی در ایران، این مفهوم به‌صورت صریح‌تری با امیدواری و ایستادگی بر ضد سلطه پیوند می‌یابد.

یکی از مهم‌ترین سازوکارهای فرهنگیِ برای معنا دادن به جنگ در ایران، مفهومِ شهادت است. شهادت، رنج و مرگ را به کرامت و وفاداری به آرمانِ جمعی وصل می‌کند. در این چارچوب، مرگ می‌تواند اوجِ ایثار در راهِ حق و دفاع از استقلال و شرافت ارزیابی شود. این نگاه، با الگوی «کربلا» (شهادت امام حسین فرزند خلیفهء چهارم مسلمانان) نیز نسبتِ مستقیمی دارد؛ بنابراین، فرد یا جامعهء آسیب‌دیده فقط قربانیِ منفعل نیست، بلکه کنشگری است که با تحملِ رنج، از حقیقت دفاع می‌کند.

در کنارِ همهء اینها، باور به ظهور امام دوازدهم نیز در قرائت‌های دینی و سیاسیِ ایران به جنگ ژرفای بیشتری می‌دهد. این باور فقط به آینده‌یی دور اشاره نمی‌کند؛ بل‌که رنج و پایداری امروزین را عین آمادگیِ اخلاقی برای استقبال از ظهور امام دوازدهم می‌داند؛ لذا جنگ، ارزش امتحانی تاریخی و معنوی پیدا می‌کند. البته قوت این نگاه در برداشت‌های اقشار مختلف یکسان نمی‌باشد؛ اما حضور آن در تخیلِ سیاسی و دینی ایران انکارناپذیر است.

افزون بر ساختارهای دینی و انقلابی، در سطح حافظهٔ اسطوره‌ایِ ایرانی هم می‌توان الگوهایی از بیداد و رهایی، نظیر  تقابلِ ضحاک و فریدون را بازشناخت که برانداختن سلطه را روایت می‌کند.

دوگانهء حق و باطل نیز این دریافت‌ها را تقویت می‌نماید. در این نگاه، دشمن فقط یک رقیبِ نظامی نیست، بلکه در مقامِ باطل و سلطه‌گر قرار می‌گیرد. پس، ایستادگی در برابر او نه فقط ضرورتی سیاسی، بلکه تکلیف اخلاقی و دینی جلوه می‌کند. از همین منظر، تحریم‌ها و فشارهای خارجی هم بخشی از همان آزمونِ وفاداری به عزت و استقلال به شمار می‌روند و مقاومت دربرابر آنها صورتی قدسی و اخلاقی به خود می‌گیرد.

 

مقایسهء دوگانه ها و سازوکارهای فرهنگی

اگر «استثناگرایی آمریکایی» را با «ذهنیت محاصره» در اسرائیل مقایسه کنیم، دیده می‌شود که استثناگرایی آمریکایی از موضعِ قدرت و مسئولیتِ جهانی سخن می‌گوید و خشونت خود را در چارچوبِ حفظِ نظم بین‌المللی و دفاع از ارزش‌های برتر توجیه می‌کند. اما ذهنیتِ محاصره در اسرائیل از تجربهء آسیب‌پذیری و ترس از تکرارِ فاجعه برمی‌خیزد و تکیه بر خشونت را ضرورتی برای جلوگیری از نابودی خود و یا تحقق وعده «ارض موعود» می‌بیند.

در ایران، تجربهء مداخلهء خارجی و جنگ هشت‌ساله با عراق، بیشتر به فرهنگِ مقاومت پیوند می‌خورد؛ تا به ترس از نابودی. فرهنگ جنگ در ایران از رسالت تمدنی آمریکا نیز متفاوت است؛ زیرا در این‌جا از مقاومت جبهه‌ای سخن می‌رود که خود را در موضعِ حق و مظلومیت می‌بید.

اگر فرهنگِ شهادت در ایران را با فرهنگِ صیانت از بقا در اسرائیل مقایسه کنیم، به تفاوت نسبی آنها پی می‌بریم. البته، هر دو طرف کم‌یابیش از مفاهیمی مشابه بهره می‌گیرند؛ اما در اسرائیل، تحمل رنج و توجیه خشونت بیش از همه در راستای حفاظت از موجودیتِ جمعی معنا پیدا می‌کند و دشمن، پیش از هر چیز تهدیدی برای این اصلِ شناخته می‌شود؛ درحالی‌که ایران، دشمن را بیشتر در سیمای سلطه‌گر و غاصب شرافت و استقلال بازنمایی می‌کند و رنج و فداکاری عمدتا در نسبت با کرامت، عزت، و ایستادگیِ اخلاقی ارزشیابی می‌گردد.

با وجودِ این تفاوت‌ها، هر سه کشور در شیوهٔ توجیهِ خشونت، همسانی‌های مهمی دارند. از جمله، در هر سه طرف، جنگ در فضاهای دینی، تاریخی، فرهنگی و هویتی معنا پیدا می‌کند و با بیانات سیاسی، نهادها و رسانه‌ها، برجسته و بازتولید می‌شود. هرکدام این کشورها جنگ را با زبانی اغلب دوقطبی، همچون ضرورتی دفاعی، اخلاقی یا دینی و تاریخی جلوه می‌دهند تا موضع خویش را نسبت به خصم، اخلاقی‌تر و طبیعی‌تر نشان دهد. اسرائیل این جنگ را با دوگانی‌های بقا و نابودی؛ آمریکا با تأکید بر خیر و شر یا امنیت و ترور، و ایران با عطف بر حق و باطل یا عزت و ذلت و تقابلِ ضحاک و فریدون و حتا حفظ بقا تعریف می‌نماید.

 

فرهنگ: عامل تشدید جنگ یا حامل صلح؟

زبانِ دوقطبی برخاسته از دین و فرهنگ، یکی از موانع مهمِ دیپلماسی نیز می‌باشد. چراکه اطراف جنگ، یک‌دیگر را نه رقیبِ سیاسی، بلکه تهدیدی هستی‌برانداز، مظهرِ شر و یا نمادِ سلطه معرفی می‌کنند و در نتیجه، امکانِ گفت‌وشنید محدود می‌شود. در چنین فضایی، سازش و انعطاف به‌آسانی می‌تواند پذیرشِ ذلت؛ عمل غیراخلاقی؛ یا نادیده‌گرفتنِ تهدیدِ وجودی تعبیر گردد و اگر جنبه‌های آخرالزمانی، چه در قالبِ ارمگدون، چه در هیئتِ نبردهای مقدرِ پایانی، و چه در باور به مهدی منتظر، بر این منازعه سایه بیفکنند، جنگ امروزی همچون رخدادی در مقیاسِ تقدیر و پایانِ تاریخ فهم خواهد شد که البته دامنهء فاجعه را بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر خواهد کرد. بااین همه، نباید از نظر دور داشت که فرهنگ، درعین حالی که می‌تواند جنگ را تشدید کند و صلح را به تعویق اندازد، هم‌چنان قادر است در جهت مهار جنگ و تشویق صلح، موفقانه عمل نماید. یعنی بازاندیشی در سازوکارهای توجیه خشونت و کارکرد روایت‌ها و دوگانه‌های تقابلی که خود فرهنگ فراهم می‌آورد، می‌تواند گفت‌وشنید ثمربخش را میسر سازد و در جست‌وجوی صلح پای‌دار به‌گونهء مؤثری یاری رساند.

نتیجه

نهایتاً می‌توان گفت اسرائیل، آمریکا و ایران هر یک از خلالِ حافظه، دین، اسطوره و روایت‌های هویتیِ خاصِ خود، به جنگِ حاضر معنا و مشروعیت می‌بخشند و متناسب با آن، زبان و رفتارِ سیاسیِ خویش را برمی‌گزینند. در هر سه مورد، فرهنگ و دین عناصرِ حاشیه‌ییِ جنگ نیستند، بلکه از جمله سازوکارهای اصلیِ معنابخشی به آن‌اند؛ سازوکارهایی که خشونت را از سطحِ ابزارِ نظامی به سطحِ امری موجه، اجتماعی و تحمل‌پذیر منتقل می‌کنند. با این همه، کارزارِ فرهنگ در این رویارویی فقط در معنابخشیِ هویتی، دینی و اخلاقی به جنگ عمل نمی‌کند، بلکه در مشروعیت‌بخشی به اهدافِ سرزمینی، راهبردی و مادی نیز سهم دارد؛ بدین معنا که منافعِ سخت، غالباً در زبانِ حقِ تاریخی، امنیت، رسالت، آزادی، کرامت و ضرورتِ اخلاقی بازنموده می‌شوند. از این‌رو، جنگ در این سه کشور نه فقط در قالبِ بقای ملی، رسالتِ جهانی یا مقاومتِ اخلاقی، بلکه در پیوند با زمین، گذرگاه‌های راهبردی، انرژی، حاکمیت و تمامیتِ ارضی نیز فهم و توجیه می‌شود.

افزون بر این، یکی از خسارت‌های کم‌تر دیده‌شدهٔ این جنگ، فرسایشِ زیرساختِ زبانی و نمادینِ فرهنگِ سیاسی است. هنگامی که واژگانی چون صلح، آزادی، امنیت، تفاهم و نظمِ بین‌المللی بارها در کنارِ تهدید، بمباران، محاصره، ادعاهای تأییدناشده و بی‌ثباتیِ تعهدات به‌کار می‌روند، زبان دیگر فقط وسیلهٔ بیانِ سیاست نمی‌ماند، بلکه خود به میدانِ آسیب‌دیدگی بدل می‌شود. در چنین وضعی، یکی از پیامدهای مهمِ جنگ نه فقط تخریبِ شهرها، تأسیسات و زیرساخت‌های مادی، بلکه فرسایشِ اعتماد به واژگانِ بنیادینِ زندگیِ سیاسی و جمعی نیز می‌باشد.

تحولِ تازه آن است که این کارزارِ معنایی اکنون از میدانِ جنگ به زبانِ صلح، تفاهم و اجرای مشروطِ توافق نیز سرایت کرده است. بدین‌سان، صلح نیز در این منازعه مفهومی خنثی و تهی از قدرت نیست، بلکه هر طرف می‌کوشد آن را در چارچوبِ منافع، شروط و روایتِ خاصِ خود معنا کند. بنابراین، فهمِ این رویارویی فقط با بررسیِ ابزارهای مادی و بدون توجه به لایه‌های دینی، فرهنگی، اسطوره‌یی، هویتی و آخرالزمانیِ آن ممکن نیست؛ همان‌گونه که جست‌وجوی صلح نیز بدون بهره‌گیری از ظرفیت‌های فرهنگی و بدون بازاندیشی در روایت‌های مشروعیت‌بخشِ خشونت، به دشواری می‌تواند به صلحی پایدار بینجامد. از این منظر، بازسازیِ پساجنگ فقط به سرمایه و عمران نیاز ندارد، بلکه به بازسازیِ اعتبارِ زبان، اعتمادِ عمومی، و امکانِ دوبارهٔ معنا داشتنِ واژه‌هایی چون صلح، تعهد و تفاهم نیز محتاج است.    پایان

 

18.06.26

حیدر یگانه  

X

به اشتراک بگذارید

Share

نظر تانرا بنویسد

کامنت

نوشتن دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

مطالب مرتبط

پیوند با کانال جام غور در یوتوب