آرشیف

2015-3-16

احمد محمود امپراطور

فریــاد کــه ایـــن عقــده ز دل وا شدنی نیست
فریاد که این عقــده ز دل وا شدنی نیست
این زخــــمِ جگـر سوز مداوا شدنی نیست

از زمزمه ی اشک من این نکته شد حاصل
دیـــدار تو بـــر دیــده مهـیا شدنی نیست

آزردگی و نالـــه ی من تــــــا به سما رفت
لیـــکن بــدرِ گـوشِ تو نجـوا شدنی نیست

شامی که سرِ طالع ِمن سایه فکنده است
با هیچ صبــحِ روشنی فـردا شدنی نیست

مجنون شــده در کوچـه و بد نام ز عشقـم
غیـر از تو بمن دلبــــر و لیلا شدنی نیست

در غنچه ی لبهای تو صـد جوش بهار است
این فلسفـــه را حــلِ معــما شدنی نیست 

نامت بدل و گـــوش و زبانــــم شده جاری
اســــم دیگری بر تو مسما شدنی نیست

ای سنـــگدلِ خودکشِ بیـــگانه پرستــــم
قلب تو بمن نـــرم چو حلوا شدنی نیست

داری خبـــر از حـــالِ بد و شیـون محمود
امـــا به دلت غلغـــله بر پا شدنی نیست

———————–
شنبه 23 حوت 1393 هجری خورشیدی
که برابر میشود به 14 مارچ 2015 میلادی
ســــــــــــرودم
احمد محمود امپراطور
کابل/افغانستان