X

آرشیف

غور و ادبیات فولکلور

 

غور، تیغه‌ی تیمور و فولکلُور

تیغه‌ی تیمور روستایی‌ست به 20 کیلومتری سمتِ غربِ شهر چغچران متصل به بُنِ سیاه‌کوه (فعلا بندِبایان) گویند. دوست عزیزم مهندس غلام سخی سخا، زادگاهش همین روستاست. چند روز قبل، از یک جشنِ عروسی، یک قطعه آهنگِ محلی (سبکِ فولکلور) را به رُخ‌نامه‌اش گذاشته‌بود. این شجاعتش قابل‌قدرست. مردِ کُهن‌سالی، عبدالصمد نام، این سروده را با آواز بُلند و با دست داشتنی یک کاسه‌ی نکلی به‌جای دَف یا دایره که برایش آهنگ تولید نماید تا هماهنگی بین صدای او و صدای آهنگِ دف‌نما ایجاد شود که به گوشِ شنونده بهتر برسد، را اجرا می­نماید. این هم از اقبال بدِ ماست که، دَف در خانه و ما پُشتِ دف می‌گردیم.

جهت حرمت‌گذاری به فرهنگ و هنرِ دیرینه‌ی مردمِ ما، خواستم که از روی آواز کاکا عبدالصمد، به شکلِ نوشته ابیاتِ غزلش را بیرون بکَشَم و ضمن توضیحاتِ مفصل برایتان بیان نمایم که غور ولایتیست، فراموش شده ولی دارای فرهنگِ بااصالت، هنرِ بانجابت و مردمِ باشرافت. این آهنگ فولکلور یا عامیانه و مردمی به قرار ذیل است:

دختـرِ جـانِ مـادر، امشـب مهمانی مـادر

پسان که تُر[i] می‌بریم، آتُش به جانی مادر

دختـرِ نغزِ مـادر، جوزهای پُرمغـزی مـادر

پسان که تُر می‌بریم، می‌سوزه مغزی مادر

دُختـر عروسی مادر، پرای[ii] طاووسی مادر

پسان که تُر می‌بریم، گریه‌ی پُرسوزی مادر

دختـر پنیـری مادر، قیماق و شیری[iii] مـادر

پسان که تُر می‌بریم، کی کُنه[iv] خمیری مادر

دُختـر هوَسِ[v] مادر، چـوب و چَگَسی[vi] مادر

پسان که ترُ می‌بریم، خانه­ی‌ رَغَسی[vii] مادر

دُختر سمندی[viii] مادر، ابرو کمندی[ix] مادر

پسان که تُر می‌بریم، می‌سوزه بنـدی[x] مادر

دُختر سِبیدی[xi] مادر، چون برگِ­بیدی مادر

پسان که تُر می‌بـریم، جَـوزِ نارسیـدی مادر

دختر مو­سیاهِ[xii] مادر، برو و بیای[xiii] مـادر

پسان که تر می­بریم، کی[xiv] کنه چای مادر

 

چند نکته­ی ادبی:

  1. به برداشتِ من، این شعر در قالبِ “مثنوی” سروده شده­ و حاوی 8 بیت، (16) مصراع است.
  2. واژه­ی مادر، در پایانِ هر مصرع منحیث ردیف بکار رفته­است.
  3. واژه­های: مهمانی و به­جانی، پرمغزی و مغزی، طاووسی و پُرسوزی، شیری و خمیری، چگسی و رغسی، کمندی و بَندی، برگِ­بیدی و نارسیدی، بیای و چای – همه هم­قافیه/قافیه اند. البته “ی” در اخیر همه­ی این واژه­ها “ی” نسبتی است و اگر برداشته شوند، مشکل کلان ایجاد نمی­شود ولی بخاطر هم­زون و هم­قافیه بودن به واژه­ی “چای” که بدون “ی”، معنایش تغییر می­کند، باید که مراعات شوند تا آهنگِ بهتر ایجاد کند. در غیرآن، مهمان/جان، طاووس/پرسوز، شیر/خمیر، چگس/رغس، کمند/بند، برگ­بید/نارسید – باهم یا جناسِ لفظ ویا جناسِ خط اند (در قالبِ جناسِ تام).
  4. مساله­ی کنایی: این سروده را من از کودکی به دو نوع، به یاد دارم. نوع نخستش آنست که گویا این شعر یا سروده را مادرِ عروس می­گوید، یعنی شاعر اصلی آن باید که زن/خانم باشد. لیکن تا حال من، درین مورد ندانستم که این سروده از آنِ کیست؟ و تاریخ­چه­اش به کجا می­رسد؟ نوع نخست به این شکل: دختـرِ جـانِ مـادر، امشـب مهمانی مـادر / پسان که تُر می­برند، آتش به جانی مادر (از جانبِ مادرِ عروس). نوع دومش اینست که خانواده­ی شاه/داماد، هنگامی بُردنِ عروس از خانه­ی پدر و مادرش، جهتِ وارد نمودنِ فشارِ مضاعفِ عاطفی بر مادرِ عروس، این سروده را با اندکِ تغییر به نفع خویش می­خوانند: دخترِ جانِ مادر، امشب مهمانی مادر / پسان که تُر می­بریم؟، آتش به جانِ مادر. این سبکش از روی کنایه طوری نمایان می­کند که خانواده­ی پسر، می­خواهند قصوریِ مهریه­ی زیاد و مصارف­گزافی عروسی را از خانواده­ی دختر بگیرند، سخن نیش­دار است، سخن رنج­آور است و کنایه­آمیز.

در فرجام از تمامِ شخصیت­های ادبی، فرهنگی و دانش­پرور که این مقاله را می­خوانند، مخلصانه آرزودارم که با ارایه نظریه­ها و دیدگاه­های خویش ذیلِ این مضمون، به تقویت و تکمیلی آن بیافزایند تا کاستی­های موجوده در آن مرفوع گردد. ما باهم معنا می­یابیم. سعدی شیرازی چقدر زیبا و بامضمون گفته است:

متکلم را تا کس عیب نگیرد

سخنـش اصـلاح نپــذیـرد

باحرمت

غلام رسول مبین

کابل

5 عقرب 1404 هـ.ش.

 

پی­نوشت­ها:

[i] . تُر: ترا، تو را. به لهجه‌ی عامیانه­ی مردمِ غور ترا – تُر، مرا – مَر، اورا – اور، آنها را – اونار، ایشان را/اوشان را – شُور/شُر گویند (البته به گویش­های گونگون در مناطق مختلف).

[ii] . پرای: پر+ها+ی، پرهای. بخاطر رعایتِ وزنِ آهنگ، پرای خوانده‌است. زیبایی دخترش را به طاووس و پرهای طاووس مانند کرده است.

[iii] . در زبان و ادب فارسی مروج بوده و است، که: تشبیه و استعاره را مردمِ یک سرزمین نظر به داشته­ها و چیزهای موجود در آن جامعه ایجاد می­کنند و وارد شعر و ادبِ خویش می­سازند. یعنی ایجادِ صُوَرِ خیال در دستِ گویندگانِ آن محیط و سرزمین است و هرکس براساس مقتضای محیط که در آن زندگی می­کند به سخن و شعرش صور خیال ایجاد می­کند. بگونه نمونه: خُرما، می و شهد/عسل را به لب تشبیه ساخته­اند نظر به سرزمین­های که این اشیا موجود اند. ابرو را به کمان، ماه به صورت، ستاره و نرگس را به چشم. درینجا، شاعر از یک ظرافت خیلی عالی و عامیانه کار گرفته، از اشیا موجودِ محیط و منطقه­ی خویش برای دخترش شباهت­های ساخته است. بگونه نمونه: پنیر، قیماق و شیر، اینجا دخترش را هم به سفیدی، هم به نرمی و لطافت و هم به مزه و چشایی به این اشیا شباهت داده است. تشبیه خیلی ظریف و عامیانه دیگر اینکه، دخترش را هم از بُعد عفت و هم از دید ذکاوت و کامل­بودنِ مغز، به جوزِ پُر از مغز (چهارمغز سالم و کامل) شباهت داده­است. گرچند منِ نگارنده پیرامون مسایل تشبیه و استعاره خیلی مهارت و دانش ندارم، آنچه را که گفتم، امید که به دیده­ی مقبول بنگرید.

[iv] . کُنه: کُنَد. به لهجه‌ی عامیانه کنه گویند.

[v] . هَوَس: درینجا به جای و به­معنای آرزو و امید به کار رفته است.

[vi] . چَگَس: بر وزنِ هوس به معنای عصا. چوبیکه مردها/پیرمردها و زن­ها/پیرزن­ها/پیرزال­ها به­هنگام پیری به دست گیرند.

[vii] . رَغَس: نیز بر وزنِ هوس به معنای پاشیده و بهم ریخته. اینجا با چگس هم­قافیه شده است تا وزن شعر رعایت گردد. خانه­ی رغس یعنی خانه­ی پاشیده و بهم ریخته و نامنظم.

[viii] . سَمَند: [سَ مَ] (اِ) رنگی باشد بزردی مائل مر اسب را (برهان) (انندراج) رنگ است مر اسب و اشتر را (جهانگیری) اسب زرده… (لغت­نامه دهخدا، ذیل سمند). اسبی که رنگش مایل به زردی باشد (فرهنگ لغت معین، ذیل سمند). [Samand] اسب زرده؛ اسب زردرنگ (فرهنگ عمید، ذیل سمند).

[ix] . کَمَند: [کَ مَ] (اِ) ریسمانی باشد که در وقت جنگ به گردن خصم انداخته به خود کشند و گاهی شخصی یا چیزی را از جای بلند نیز به آن انداخته به خود می­کشند… (لغت­نامه دهخدا، ذیل کمند). ریسمان و طنابی که برای اسیر کردن انسان یا حیوان به کار برند (فرهنگ لغت معین، ذیل کمند). 1. طنابی بلند با سری حلقه مانند برای گرفتار کردن انسان یا حیوان. 2. [مجاز] آنچه به­وسیلۀ آن کسی را اسیر و گرفتار کنند؛ دام: پسرک سرانجام در کمند او افتاد. 3. زلف، گیسو… (فرهنگ عمید، ذیل کمند).

[x] . بند: به­ معنای جگر است. “ی” یای نسبتی است. در مجموع به دل، جگر و گُرده­ی حیوان ویا انسان، در غور، دل­بند، می­گویند. درینجا مراد جگرخونی مادرِ عروس است.  از نظرِ فرهنگ­های فارسی نیز به بندِ می­نگریم:

  1. فرهنگ لغت عمید: بند (اسم) [پهلوی: Band، جمع: بنود]، 1. (زیست­شناسی) محل اتصال دو استخوان در بدن؛ مفصل. 2. محل اتصال دو چیز؛ پیوند. 3. گرهِ نی…
  2. لغت­نامه دهخدا: بند [بَ] (اِ) فاصلۀ میان دو عضو که آنرا بعربی مفصل خوانند. پیوند عضو که بعربی مفصل گویند (برهان) (انندراج). فاصلۀ میان دو عضو را بتازی مفصل خوانند (جهانگیری). محل اتصال دو عضو بهم یعنی مفصل مانند بندهای انگشتان و بند آرنج و بند زانو و جز آنها…
  3. فرهنگ معین: بند (بَ) [په.] (اِ.) 1. زنجیر و ریسمانی که بر پای و دست اسیران بندند. 2. گره. 3. محل به هم پیوستن دو چیز. 4. مفصل….

[xi] . سبید: سپید، سفید.

[xii] . گرچند خواننده درینجا فقط “سیاه” خوانده است. اما، سیاه به تنهایی معنای درستی نمی­دهد، به گمان اغلب که “موسیاه یا موی­سیاه” باشد.

[xiii] . برو و بیا: رفت و آمد. درینجا مادر از نگاه عاطفی تلویحا به دخترش گوشزد می­کند، وقتیکه به خانه­ی بخت (خانه­ی شوهر) رفتی، احوال مرا بگیر و رفت و آمد داشته­باش و مادرت را تنها مگذار و فراموشش مکن.

[xiv] . کی: کی، چه­کسی. یعنی تو که می­روید، بعد ازین برای مادرت کی چای آماده بسازد.

X

به اشتراک بگذارید

Share

نظر تانرا بنویسد

کامنت

نوشتن دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

مطالب مرتبط

پیوند با کانال جام غور در یوتوب

This error message is only visible to WordPress admins

Reconnect to YouTube to show this feed.

To create a new feed, first connect to YouTube using the "Connect to YouTube to Create a Feed" button on the settings page and connect any account.