آرشیف
غور و ادبیات فولکلور
غلام رسول مبین
غور، تیغهی تیمور و فولکلُور
تیغهی تیمور روستاییست به 20 کیلومتری سمتِ غربِ شهر چغچران متصل به بُنِ سیاهکوه (فعلا بندِبایان) گویند. دوست عزیزم مهندس غلام سخی سخا، زادگاهش همین روستاست. چند روز قبل، از یک جشنِ عروسی، یک قطعه آهنگِ محلی (سبکِ فولکلور) را به رُخنامهاش گذاشتهبود. این شجاعتش قابلقدرست. مردِ کُهنسالی، عبدالصمد نام، این سروده را با آواز بُلند و با دست داشتنی یک کاسهی نکلی بهجای دَف یا دایره که برایش آهنگ تولید نماید تا هماهنگی بین صدای او و صدای آهنگِ دفنما ایجاد شود که به گوشِ شنونده بهتر برسد، را اجرا مینماید. این هم از اقبال بدِ ماست که، دَف در خانه و ما پُشتِ دف میگردیم.
جهت حرمتگذاری به فرهنگ و هنرِ دیرینهی مردمِ ما، خواستم که از روی آواز کاکا عبدالصمد، به شکلِ نوشته ابیاتِ غزلش را بیرون بکَشَم و ضمن توضیحاتِ مفصل برایتان بیان نمایم که غور ولایتیست، فراموش شده ولی دارای فرهنگِ بااصالت، هنرِ بانجابت و مردمِ باشرافت. این آهنگ فولکلور یا عامیانه و مردمی به قرار ذیل است:
دختـرِ جـانِ مـادر، امشـب مهمانی مـادر
پسان که تُر[i] میبریم، آتُش به جانی مادر
دختـرِ نغزِ مـادر، جوزهای پُرمغـزی مـادر
پسان که تُر میبریم، میسوزه مغزی مادر
دُختـر عروسی مادر، پرای[ii] طاووسی مادر
پسان که تُر میبریم، گریهی پُرسوزی مادر
دختـر پنیـری مادر، قیماق و شیری[iii] مـادر
پسان که تُر میبریم، کی کُنه[iv] خمیری مادر
دُختـر هوَسِ[v] مادر، چـوب و چَگَسی[vi] مادر
پسان که ترُ میبریم، خانهی رَغَسی[vii] مادر
دُختر سمندی[viii] مادر، ابرو کمندی[ix] مادر
پسان که تُر میبریم، میسوزه بنـدی[x] مادر
دُختر سِبیدی[xi] مادر، چون برگِبیدی مادر
پسان که تُر میبـریم، جَـوزِ نارسیـدی مادر
دختر موسیاهِ[xii] مادر، برو و بیای[xiii] مـادر
پسان که تر میبریم، کی[xiv] کنه چای مادر
چند نکتهی ادبی:
- به برداشتِ من، این شعر در قالبِ “مثنوی” سروده شده و حاوی 8 بیت، (16) مصراع است.
- واژهی مادر، در پایانِ هر مصرع منحیث ردیف بکار رفتهاست.
- واژههای: مهمانی و بهجانی، پرمغزی و مغزی، طاووسی و پُرسوزی، شیری و خمیری، چگسی و رغسی، کمندی و بَندی، برگِبیدی و نارسیدی، بیای و چای – همه همقافیه/قافیه اند. البته “ی” در اخیر همهی این واژهها “ی” نسبتی است و اگر برداشته شوند، مشکل کلان ایجاد نمیشود ولی بخاطر همزون و همقافیه بودن به واژهی “چای” که بدون “ی”، معنایش تغییر میکند، باید که مراعات شوند تا آهنگِ بهتر ایجاد کند. در غیرآن، مهمان/جان، طاووس/پرسوز، شیر/خمیر، چگس/رغس، کمند/بند، برگبید/نارسید – باهم یا جناسِ لفظ ویا جناسِ خط اند (در قالبِ جناسِ تام).
- مسالهی کنایی: این سروده را من از کودکی به دو نوع، به یاد دارم. نوع نخستش آنست که گویا این شعر یا سروده را مادرِ عروس میگوید، یعنی شاعر اصلی آن باید که زن/خانم باشد. لیکن تا حال من، درین مورد ندانستم که این سروده از آنِ کیست؟ و تاریخچهاش به کجا میرسد؟ نوع نخست به این شکل: دختـرِ جـانِ مـادر، امشـب مهمانی مـادر / پسان که تُر میبرند، آتش به جانی مادر (از جانبِ مادرِ عروس). نوع دومش اینست که خانوادهی شاه/داماد، هنگامی بُردنِ عروس از خانهی پدر و مادرش، جهتِ وارد نمودنِ فشارِ مضاعفِ عاطفی بر مادرِ عروس، این سروده را با اندکِ تغییر به نفع خویش میخوانند: دخترِ جانِ مادر، امشب مهمانی مادر / پسان که تُر میبریم؟، آتش به جانِ مادر. این سبکش از روی کنایه طوری نمایان میکند که خانوادهی پسر، میخواهند قصوریِ مهریهی زیاد و مصارفگزافی عروسی را از خانوادهی دختر بگیرند، سخن نیشدار است، سخن رنجآور است و کنایهآمیز.
در فرجام از تمامِ شخصیتهای ادبی، فرهنگی و دانشپرور که این مقاله را میخوانند، مخلصانه آرزودارم که با ارایه نظریهها و دیدگاههای خویش ذیلِ این مضمون، به تقویت و تکمیلی آن بیافزایند تا کاستیهای موجوده در آن مرفوع گردد. ما باهم معنا مییابیم. سعدی شیرازی چقدر زیبا و بامضمون گفته است:
متکلم را تا کس عیب نگیرد
سخنـش اصـلاح نپــذیـرد
باحرمت
غلام رسول مبین
کابل
5 عقرب 1404 هـ.ش.
پینوشتها:
[i] . تُر: ترا، تو را. به لهجهی عامیانهی مردمِ غور ترا – تُر، مرا – مَر، اورا – اور، آنها را – اونار، ایشان را/اوشان را – شُور/شُر گویند (البته به گویشهای گونگون در مناطق مختلف).
[ii] . پرای: پر+ها+ی، پرهای. بخاطر رعایتِ وزنِ آهنگ، پرای خواندهاست. زیبایی دخترش را به طاووس و پرهای طاووس مانند کرده است.
[iii] . در زبان و ادب فارسی مروج بوده و است، که: تشبیه و استعاره را مردمِ یک سرزمین نظر به داشتهها و چیزهای موجود در آن جامعه ایجاد میکنند و وارد شعر و ادبِ خویش میسازند. یعنی ایجادِ صُوَرِ خیال در دستِ گویندگانِ آن محیط و سرزمین است و هرکس براساس مقتضای محیط که در آن زندگی میکند به سخن و شعرش صور خیال ایجاد میکند. بگونه نمونه: خُرما، می و شهد/عسل را به لب تشبیه ساختهاند نظر به سرزمینهای که این اشیا موجود اند. ابرو را به کمان، ماه به صورت، ستاره و نرگس را به چشم. درینجا، شاعر از یک ظرافت خیلی عالی و عامیانه کار گرفته، از اشیا موجودِ محیط و منطقهی خویش برای دخترش شباهتهای ساخته است. بگونه نمونه: پنیر، قیماق و شیر، اینجا دخترش را هم به سفیدی، هم به نرمی و لطافت و هم به مزه و چشایی به این اشیا شباهت داده است. تشبیه خیلی ظریف و عامیانه دیگر اینکه، دخترش را هم از بُعد عفت و هم از دید ذکاوت و کاملبودنِ مغز، به جوزِ پُر از مغز (چهارمغز سالم و کامل) شباهت دادهاست. گرچند منِ نگارنده پیرامون مسایل تشبیه و استعاره خیلی مهارت و دانش ندارم، آنچه را که گفتم، امید که به دیدهی مقبول بنگرید.
[iv] . کُنه: کُنَد. به لهجهی عامیانه کنه گویند.
[v] . هَوَس: درینجا به جای و بهمعنای آرزو و امید به کار رفته است.
[vi] . چَگَس: بر وزنِ هوس به معنای عصا. چوبیکه مردها/پیرمردها و زنها/پیرزنها/پیرزالها بههنگام پیری به دست گیرند.
[vii] . رَغَس: نیز بر وزنِ هوس به معنای پاشیده و بهم ریخته. اینجا با چگس همقافیه شده است تا وزن شعر رعایت گردد. خانهی رغس یعنی خانهی پاشیده و بهم ریخته و نامنظم.
[viii] . سَمَند: [سَ مَ] (اِ) رنگی باشد بزردی مائل مر اسب را (برهان) (انندراج) رنگ است مر اسب و اشتر را (جهانگیری) اسب زرده… (لغتنامه دهخدا، ذیل سمند). اسبی که رنگش مایل به زردی باشد (فرهنگ لغت معین، ذیل سمند). [Samand] اسب زرده؛ اسب زردرنگ (فرهنگ عمید، ذیل سمند).
[ix] . کَمَند: [کَ مَ] (اِ) ریسمانی باشد که در وقت جنگ به گردن خصم انداخته به خود کشند و گاهی شخصی یا چیزی را از جای بلند نیز به آن انداخته به خود میکشند… (لغتنامه دهخدا، ذیل کمند). ریسمان و طنابی که برای اسیر کردن انسان یا حیوان به کار برند (فرهنگ لغت معین، ذیل کمند). 1. طنابی بلند با سری حلقه مانند برای گرفتار کردن انسان یا حیوان. 2. [مجاز] آنچه بهوسیلۀ آن کسی را اسیر و گرفتار کنند؛ دام: پسرک سرانجام در کمند او افتاد. 3. زلف، گیسو… (فرهنگ عمید، ذیل کمند).
[x] . بند: به معنای جگر است. “ی” یای نسبتی است. در مجموع به دل، جگر و گُردهی حیوان ویا انسان، در غور، دلبند، میگویند. درینجا مراد جگرخونی مادرِ عروس است. از نظرِ فرهنگهای فارسی نیز به بندِ مینگریم:
- فرهنگ لغت عمید: بند (اسم) [پهلوی: Band، جمع: بنود]، 1. (زیستشناسی) محل اتصال دو استخوان در بدن؛ مفصل. 2. محل اتصال دو چیز؛ پیوند. 3. گرهِ نی…
- لغتنامه دهخدا: بند [بَ] (اِ) فاصلۀ میان دو عضو که آنرا بعربی مفصل خوانند. پیوند عضو که بعربی مفصل گویند (برهان) (انندراج). فاصلۀ میان دو عضو را بتازی مفصل خوانند (جهانگیری). محل اتصال دو عضو بهم یعنی مفصل مانند بندهای انگشتان و بند آرنج و بند زانو و جز آنها…
- فرهنگ معین: بند (بَ) [په.] (اِ.) 1. زنجیر و ریسمانی که بر پای و دست اسیران بندند. 2. گره. 3. محل به هم پیوستن دو چیز. 4. مفصل….
[xi] . سبید: سپید، سفید.
[xii] . گرچند خواننده درینجا فقط “سیاه” خوانده است. اما، سیاه به تنهایی معنای درستی نمیدهد، به گمان اغلب که “موسیاه یا مویسیاه” باشد.
[xiii] . برو و بیا: رفت و آمد. درینجا مادر از نگاه عاطفی تلویحا به دخترش گوشزد میکند، وقتیکه به خانهی بخت (خانهی شوهر) رفتی، احوال مرا بگیر و رفت و آمد داشتهباش و مادرت را تنها مگذار و فراموشش مکن.
[xiv] . کی: کی، چهکسی. یعنی تو که میروید، بعد ازین برای مادرت کی چای آماده بسازد.
نوشتن دیدگاه
دیدگاهی بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
مطالب مرتبط
پر بیننده ترین مقالات
مجلات و کتب
پیوند با کانال جام غور در یوتوب
صفجه جام غور در فیس بوک
Problem displaying Facebook posts.
Type: OAuthException
Subcode: 460
گزارشات و مصاحبه ها
-
قاری رحمت الله بنیان گزار گروه داعش و سرکرده گروه طالبان ولایت غورطی یک عملیات نیروهای امنیتی افغان در ولایت فاریاب کشته شد
-
کارگاه سه روزه آموزش حقوق بشر و حقوق بشردوستانه برای نیروهای امنیتی و دفاعی در ولایت غور
-
گرامیداشت شانزدهمین سالروز تأسیس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در ولایت غور
-
امضاء تفاهمنامه نشر برنامه های حقوق بشری با چهار رادیو در ولایت غور