آرشیف

2014-12-25

سید شکیب زیرک

عــشـق

 

عشق آنست كآدمي را سوخت پاك

جان آدم را به سوزن دوخت چاك

عشق گرچه ظاهراًدشوار نيست

ليكن اورا كوه ودشت هموار نيست

عاشقي كار دوصد تن مرد نيست

هركه رفت وبر جهيد اومرد نيست

عشق جانكاه مرد را بيچاره كرد

راه بنمودش ولي بي جاده كرد

عشق از اول بسي لذت ده است

آخرش هر درد را شدت ده است

عشق كاترش سوختن وانگيختن است

نفس بي جان را بعه روح آميختن است

عشق اميدي بلندي ميدهد

در پيش ايبي سمندي ميدهد

پردهد پرواز خواهد بيدرنگ

ني دهد آواز خواهد بيدرنگ

گوش دار اين عشق چونت ميكند

از بلندي سر نگونت ميكند

عشق چون طياره ماند با دوبال

سخت پرواز بلند در عين حال

گر مهارت كرده اي پرواز كن

يا بيا پائن ودر را باز كن

عشق پاسور را به كامش در كشيد

ساليان سي در زيرش كشيد

لاجرم در عشق كارش باز شد

در ببنديدو درانش باز شد

عشق را دروازه وديوار نيست

رود را ماند در نيزار نيست

پاك وصاف است همچو آسوي نگار

ميخروشد همچو آمو در بهار

گفته بودم عاشقي كار دوصدتن مرد نيست

ليك گر كوشش شود تن فرد نيست

 

 

 

سيدشكيب زيرك

 22/11/1384 هرات

***