آرشیف

2014-12-5

استاد غلام حیدر یگانه

صبور و شـاد

( 1 )
مسافر صبور و شاد مرزهاي دور دست
به جاده هاي هرزه گرد
چه ديده اي، ميان توغزارهاي نفي و درد
 
مگو كه تارهاي وصل
مگو كليدهاي فهم
به ذهن جعبه، روشنند
مگو كشاله هاي انزجار دود
كمان رنگها و عطر گلشنند
 
تو آمدي بدون هيچ گفتني
بدون آنكه واژه اي به گوش زنگ، گل شود
كه قمبري گلوي تلگرام را شكر كند
تو آمدي بدون آنكه كوچه ها صدا شوند
به شرمگاه شهر، برگ شرم و اعتنا شوند
 
تو از كدام سمت مي رسي چنين
كه كودكان، دوچرخه هاي جشن را
به لفظ، لفط تو سوار مي شوند
كه روزنامه هاي نو
ز جوش جوهر و نويد، صبحزار مي شوند
 
خيالهاي سربلند تو، چه زود
به خاك شير چشمهاي كدر ما
گمان زاد رود شير مي برند
و تو خطوط كفشهاي رفته را
چه فتحنامه وار پرچم طلايه مي كني
به اشك و نوشخند
 
(2)
تو آمدي كه شهر را سحر كني
كه زاغهاي سيمهاي لهو  را
«نت» نشاط گر كني
كه چشمه هاي مهر را به شهر، ديده ور كني
كه در دل گرفتة سمنت و سنگ
صداي پاي نخلزار سركني
 
تو آمدي كه دگمه هاي سرد و كور
ز چشمك ستاره ها خبر شوند
شماره ها به التفات پنجه هات
حضور پسته ليق حرفهاي سبز و تر شوند
 
تو آمدي، چه مستقيم و آشنا
نبود بيمت از هواي تار و تنگ
نبود خوفت از زهومت درنگ
 
چه خوش خيال و سهل، مي كني تلكس
قصيده هاي خرمن برات را
به دشتهاي ماده ي بلند دور
به كوههاي شفر خوان نور و شور
 
( 3 )
در ازدحام كوچه هاي تلخبـار
چه بي خيال برگ، برگ مي شوي
و روي زهر و دشنه دست مهر و شوق مي كشي
خداي من، خداي من، چه باوري !
 
در ازدحام كوچه هاي كور پيچ
كه روزنامه هاي گرم هرزه گرد
پيامهاي سرب و سرمه مي برند
كه حرفهاي زنگ خوردة حرام
جبين باز مژده را به لعن خار مي درند
بدون كفش مي روي، بدون هيچ، هيچ، هيچ
 
خداي من،چه بينوا غريبه اي !
نمي كند كه از نگاه زرد برق
به اختناق حرفهاي ميخكوب
به لوحه هاي گريه بار بنگرد
كنار جاده سوره ي سكوت و وقف سركند
نمي كند به آينه، به رنگ خود نظركند
 
چه بيخيال خوشدلي، قلندري !
درون آستين او ، بنفشه ريشه مي زند
به روي دگمه هاش، خنده، ميوه  مي دهد
به بند كفشهاش، بند بند چامه مي رسد
و او چه سربلند مسخ مي شود
در ابتذال طعنه هاي ذم و  رد
 
( 4 )
ز هر طرف به مرزهاي خاربند
به نعشهاي زجر ديدة فلز
به زخم هاي اضطراب مي رسي
به قوله هاي زخمبار چرخها
به اشكهاي عاق خاك مي رسي
 
تو آمدي و لاله وار مي دمي
تو مي رسي وخوشه مي كني بليغ
گرفته اي كه آسمان ريخته
غبار كاروان حله ي صداست
گرفته اي كه شهر، شهر آشناست
 
دلم به سوگ باورت
ز كوچه هاي شورزاد خاك خوار
ز  بادهاي چرب و تشنه و سفيه
ز عهدها و ياد هاي رابري
به حد چشمه هاي خشك، تنگ و تنگ مي شود
به هر اشاره، بند ديگري ز شعر، غرق سنگ مي شود
 
تو زير آسمان بندباز ما، چه خوش خبر
چه كامگار و سهل، صبح مي شوي
گلي به هرستارة گلين، پيام مي دهي
قناري اي به هر سموم قهر، وام مي دهي
به دست باز، ابر پرده را كنار مي زني
به دست باز، نقد خنده را شمار مي كني
چمن، چمن بهارهاي عشقه را
به خار زار ها  نثار مي كني
 
مبين به اخمهاي گرم و سرد ما
بيا و آبهاي بسته و ملول شهر را
بغل، بغل بگو هوا
بيا كليد شهر را بگو طلا
و كودكان شهر را كتاب و رنگ بخش كن
ببر درون پرده هاي آبدار سينما
ببخش بر شنيده ها و ديده ها
مگو به ما كه خسته اي، بيا!

غلام حيدر يگانه ـ
صوفيه، 1994م
****