آرشیف

2015-1-25

باقر فهيمي

سخن در بـــــاب عرفان و تصوف

گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما     گفت آن که یافت می نشود آنم آروزست

چون قلم اندر نوشتن می شتافت     چون به عشق آمد قلم بر خود شگافت

مولوی

 

عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت. بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبت هاي علم که از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند. نبا بر این از عرفان تعریف خاصی باید ارا ۀ داد.

1_تعریف عرفان. یا تعربف خاص عرفان «عرفان» و «معرفت» هر دو مصدر« عرف » به معنای شناختن آمده معرفت خود همان ادراک وامور بسیط وامور جزئی وجودی است. در متون اسلامی، معرفت ومشتقاد آن بشتر در مبانی اعتقادی ودینی در مورد حق وصفات واسماء وافعال او به کار رفته واز طریق سیروسلوک باطنی، کمال نفس را غایت معنوی وسر انجام وصول به حق را سر لو حه حیات معقول خویش قرار می دهد؛وبرخی گفتار معصوما ن (ع) را که « من عرف نفسه فقد عرف ربه» بر این معنا تفسیر می کنند. کلمه عرفان ومعرفت وعارف در متون اسلامی، پیش از کلمه تصوف وصوفی استعمال شده اند واز واژه های اصیل اسلا می به شمار می روند که در متون اسلا می چه در قرآن وچه در احادیث وروایت معصومان (ع) وکلمات قصار اولیا بسیار دیده می شود البته این دو واژه در ابتدا ودر مبانی نظری تفاوت چندانی با یکدیگر نداشته اند ودر کتب متقد مان عرفان وتصوف هر دو طریقه ای روحانی گفته  شده است، عرفان ومعرفت در معنی صفات واسماء وافعال الهی است، زیرا شناخت حقیقت اسماء وصفات حق تعالی برای بشر میسور نیست هما ن گونه که پیامبر(ص) فرموده « ما عرفنا حق معرفتک وما عبد ناک حق عباد تک» یعنی آن گونه که شایسته معرفت توست تو را نشا ختم وآن گونه که شایسته عباد ت تو ست تو را عباد ت نکردم..

2_معرفت فرا موش کردن خلق وفرا موش کردن عرف وعادتی است که خلق بدان خو گرفته اند. فرا موش کردن بنده عبارت است از قطع رابطه قبل با هر خواسته ای جز حق تعالی.3_معرفت تطهیر کردن با طن است برای حق از هر چیزی جز حق به گونه ای که اثری از غیردرعارف به جز حق باقی نما ند. معرفت انگیزه ای است فطری واصیل ودرون ذات که هیچ انسانی در تعالی روح خود به مراتب عالی بی نیاز از آن نیست. این انگیزه درونی از وجود انسان وتحولات درونی او جدا نیست. تا آن جا که می توان گفت پویایی انسان در مسیر تکامل حیات او به میزان معرفت اوست عرفان حاکی از احساس شناختی درونی وقلبی وترجمانی از ماهیت معنوی انسان است،به گونه ای که به هیچ وجه انسان طالب کمال بی نیاز از آن نیست. با این وصف، در تعریف عرفان می توان گفت: عرفان استعلایی انسان است در قلمرو نفس برای استنباط اسرار آن؛ وبر همین اساس امام علی( ع) فرمود:« العارف من عرف نفسه» یعنی عارف کسی است که نفس خود را بشناسد. بنابر این، چون ارزش انسان در عرفان به خود شناسی و معرفت نفس بستگی دارد، عامل مشترک میان تمام ادیان آسمانی خود شناسی است وبه همین دلیل است که عرفان در ادیانی چون یهود ونصارا نیز وجود دارد. از این جهت عرفان در لغت به معنی شناختن ودانستن بعد از نا دانی وشناسایی وآگاهی ودرایت است. ودر اصطلاح به مفهوم معرفت خوای وعبادت عاشقانۀ وی ودر یافت شیوه های آنست. بی شبه مدار نقطۀ بینش عارفان عشق است. بدین سان اصالت از آن معشوق است وعاشق طفیل هستی عشق اوست.

 طفیل هستی عشقند آد می وپری      ارادتی بنما تا سعادتی ببری

وچون بین عاشق ومعشوق رازی است که دیگران نبا ید از آن مطلع شوند، معشوق خود به نگاهداری آن راز مشغول است وغیر رابه حریم مهر ورزی راه نمی دهد وصاحب غیرت. بدین معنی که هر گاه سر(راز) غمش را در دهان عام ببیند، برمبنای غیرت خویش زبان همه خاصا ن را می برد. وبدین سان غیرت معشوق دردو جسه نشان داده می شود. یکی این که معشوق نمی خواهد که عاشقش به دیگری تو جه کند. دو این که توجه دیگری را به عاشق خویش نمی پسندد. وگفته اند که اولین مرحله در عشق ورزی تحقق عاشق ومعشوق است، یعنی ممتاز گشتن معشوق از عاشق،در این جایگاه کار عاشق نیاز وشیوۀ معشوق ناز است. وفرق این دو بسیار.

 میان عاشق ومعشوق فرق بسیار است    چه یار ناز نماید شما نیاز کنید

 

مرحلۀ پیش رفته تر ازآن مکانی که عاشق ومعشوق ازهم بازشناخته نمی شود وآن را اتحاد عاشق ومعشوق نا میده اند.واین بدان محتاج وآن بدین مشتاق.

سایۀ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد   ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

به این دلیل ودیگردلایل واژه هایی از قبیل عشق، معشوق، عاشق، دلبر،خط، خال، زلف،……وعارض در متون عرفانی راه یافته اند،وعارفان بدین دلیل که هر زلفی به چهره ای پیوند دارد وزلف نشانۀ کفر وچهره نشانۀ ایمان است بر این با وراستاده اند که هر کفری به ایمان منتهی می شود. با این تفاوت که راه کفر هم چون زلف راهی دراز، پر پیچ و خم و سیاه و تاریک است.عارفان بر این عقیده اند که پی مود ن راه حق به ترک صفات زشت بشری صورت پذیر است وخود بینی وخود نگری وخود پرستی وخود خواهی از موانع وصول است. وخود سالک حجا ب بین وی وحق شده اند.

 

میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست    توخود حجاب خودی حافظ ازمیان بر خیز

 

عارفان نزدیک ترین واژه ای را که برای حالت بی خودی بر گزیده اند هما نا مستی است وآن چه که مو جبات این مستی را می سازد به می تعبیر کرده اند،وبدین دلیل می و متعلقات آن از قبیل پیاله، ساقی، ساغر، شراب، … وصبوحی در اشعار عرفانی بس آمدی بالا یافته است. می وعشق هر یک پیوند تنگا تنگ یافته اند. ومستی را عشق آفرین وعشق را مستی بخش تصور کرده اند.

ساقیا باده گل رنگ بیا ر

داروی درد دل تنگ بیار

روز بزمت نه روز رزمت

خنجر جنگ ببر چنگ بیار

              مولوی

ساقیا بر خیز ودر ده جام را

خا ک بر سر کن غم ایام را

ساغری می بر کفم نه تازه تر

بر کشم این دلق ازرق فام را

صبر کن حافظ به سختی روز شب

عاقیت روزی بیابی کام را

                  حافظ

 عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزۀ درد می به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم خود نمای

تا کی از پندار می باید درید

توبۀ زهاد می باید شکست

 وقت آن آمد که دستی برزنم

چند خواهم بودن آخر پای بست

سا قیا درده شرابی دل گشا ی

هین که دل بر خاست غم در سر نوشت

تو به گردان دور تا ما سرد وار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از بر کشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهانن بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

           عطار نیشابوری

زلف آشفته وخوی کرده چندان لب و مست

پیرهن چاک ومنزل خوان وصراحی در دست

عاشقی را که چنین باده شب گیر دهند

کافر عاشق بود گر نشود باده پرست

خندۀ جام می وزلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبۀ حافظ بشکست

                                حافظ

دلم با عشق آن بت کار دارد      که او با عاشقان پی کار دارد

به دست عاشق بازی در فتادم      که او عاشق چو من بسیار دار

دل من عاشق است و شاید         که از من یار دل بیزار دارد

را معشوق جز عاشق ست از آنست      که او اینیۀ زنگار دارد

یکی باغست این پر گل ولی کن      همه پیر ا، من او خار دارد

نبیند هر گز آن کس خواب راروی      که عشق اورا شبی بیدار دارد

نه هموار است راه عشق آن کس       که جان عشق را هموار دارد

غم جانان خرد او جان فرو شد      کسی کوره بدین بازار دارد

                                                       سنای غزنوی

ما عاشق روی آن نگاریم     زان خسته وزار ودل فگاریم

همواره به بند او اسیریم       یوسته به دام او شکاریم

او د لبر خوب خوب خوبست      ما عاشق زار زار زاریم

ترسم که جهان خراب گردد      ا ز دیده سرشک از آن نباریم

ز فتنۀ زلف مشکبارش      در زیر هزار گونه باریم

از غمزۀ چشم پر خمارش        گویی که همیشه در خماریم

آخر نگویی ای نگار من      کاندر هوس تو، بر چه کاریم

کر دست تو نیست بر سرما       ما خود سر این جهان نداریم

مارا به جفای خود میازار      کار زردۀ جور روز گار

چون توبه جمال بی مثالی     ما به تو به دل بذل نداریم

خاک قد مت اگر بیا بیم      در دیده به جای سرمه داریم

مارا به جهان مباد شادی      گر ما غم تو به غم شماریم

                                               سنایی غزنوی

عشق از نظر صوفیه تنها وسیله ای است که بدان سیر به مراتب بالا تر وجود حاصل می شود، وبه همین جهت عشق درعرفان نقطۀ عطف ومبنای اصلی معرفت است. وتا سالک عاشق نشود، یعنی آن عاشق دل سوخته ای که همه چیز در راه معشوق باخته است، در این راه قدم نتوان گذاشت. باید دید که مسا له عشق از چه زمان در میان صوفیا مطرح شده است؟ تصوف در آغاز با رضایت همراه بود، وجز کوششی رنج آور به منظور تزکیۀ نفس چیزی را با خود شان نداشتند، صوفیان نخستین از گناه شدیداً اجتناب می کردند واین امر از خوفی بود که از خدا در دل داشتند، از دنیا روی گردان بودند، از آن روی که منبع پا یا ن نا پذیر وسوسه های شیطانی اند، وهمین انگیزه سبب شد که خوف از خدا به تدریج مغلوب عشق گردد،عشق در میان صوفیه جز آن عشقی است که میان دو انسان حاصل می شود.گرچه عرفانی چون عطار، مولوی، جامی، اعتقاد دارند که عشق مجازی پلی است برای رسیدن به عشق عرفانی وبه قول عطار معشوق مجازی بهانه یی بیش نیست. تصوف عاشقانه، خدا پرستی به سا ئقه ای عشق و محبت است صوفیه که معتقد بودند «کمال دین در کمالیت محبت است» رابطۀخالق صاحب کمال جلال وجمال مطلق را با مخلق، هم چون پیوند عشق میان عاشق ومعشوق می بینند وباور دارند که « هیچ آفریده ای نیست که در وی آتش عشق خدا نباشد» وبنا براین، عشق همه کس را فرض راه است. پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمده، وهمین عقیده است که معرکئه آراء مورد اعتراض شدید ظاهر بی نان ومتشرعه وفقها ن واقع شده وبر سرآن، ماجراها رفته است چرا صوفیه رابطۀ حق با خلق را عاشقانه دانسته اند؟ بی گمان بدین علت که به اقضای حاجت درونی انسان، ممکن نبوده است برقراری رابطه که با مبدا وجود جمال مطلق است رابط ای عاشقانه نبینند وبه همین دلیل، این رابط به گمان شان مستقیم است. بدین معنی که خدا وانسان را با هم می پیوندد،وپیوند عاشقانه میان عاشق ومعشوق درعرفان مولوی تنها چیزی که در برابر هر تلاشی برای تجزیه و تحلیل مقاومت می کند سخنان وجد آمیز او در با رۀ عشق است.

هر چه گویم عشق از شرح و بیان    چون به عشق آیم خجل با شم از آن

گرچه تغییر زبان روشنگر ست    لیک عشق بی زبان زان خوشتر ست

                                                                        مولوی

با وجود آن که تجربه ای عشق توصیف نا پذیر است، مولوی از این که نوعی فلسفه ای عشق را در اختیار خامان بگذارد،روی گردان نیست. عشق مولوی از این جهت که تجربه است حاصل هیچ نظریه ای نیست، واز این نظر که امری است به غایت شخصی نمی توان آن را به نقد در آورد.عشق به منزلۀ نیرویی کیهانی وتئاثیر شامل آن بر طبیعت، عشق به منزلۀ حرکت به سوی زیبایی که با خیر وحقیقت یکی دانسته شده ومظهر کمال ومثال اعلاست وعشق میل ذاتی فرد به جاودانگی، این جماعت بزرگ ترین دلیل درک این مسا له را کشف ودیدار می دانند، وبه استناد سخن که از حضرت علی (ع) نقل می کنند که « لا اعبد رباً عم اراه» دیداررا اصل عشق می شماردند ومعتقد ند که چون حجاب از اسرار بر خاست وجمال معشوق دیده شد دیگر نیازی به این دلیل وبرهان نیست وتنها وسیلۀ معرفت وتبیین راز آفرینش را شوق وعشق می دانند این جماعت معتقدند که عالم باطن وذوق است انسان را به حقیقت رهبری می کند، وبه عین الیقین می رساند، ونه عالم ظاهر، صوفی از آن جهت که موجب خود بینی وپندار وهمی می شود، انسان را چون یخ فرده می کند، وبه علس معتقد است که عشق به آدمی گرمی می بخشد وسوز آن وجود عاشق را می گدازد وغلبۀ ارادۀ معشوق، عاشق را از تمایلات وهوا های نفسانی منصرف می کند، تا آن جا که ارادۀ عشق محو اراده معشوق شود، وباالاخره در معشوق فانی می گردد وعین معشوق می شود، این معرفتی است که جماعت صوفیا وعارفان اراده می کنند،..

 

فسردی هم چو یخ اززهد کردن     بسوز آخر چو آتش گاه گاهی

                                                                   دیوان عطار

زازهد پختگی جستن حرامست      که زاهد هم چو خشت پخته خامست

 زسوزی اشک،عاشق هم چو شمعست      ازآن در اشک وسوزخویش جمعست

                                                                         عطار  

اما معرفت دو قسم است، معرفت حق و معرفت حقیقت، معرفت حق شناختن حق تعالی است به آن چه از وحدانیت به آسماء وصفات خود در خلقت ظاهر کرد. لیکن معرفت حقیقت را راهی نیست چرا که دریافت موقف به احاطه ی علمی است وآن ممکن نیست، فرعون جاهل بود که موسی (ع) را از حقیقت ذات پرسید وموسی عارف بود که حق را به صفت ستود وبه جواب خلقت متعذر گردید،« عذر خواست» الحق لا یعرفه سواه ومن عرفه فبیه. پس به حقیقت هیچ شیئی نمی توان پی برد، چه رسد به حقیقت وجود. این بود که بزرگان اهل حقیقت تکلم در معرفت نکردند واز بیانش اعلام عجز نمودند.قلب که مرکز وجود آد می است، در ژرفای سرشت خویش،حامل حقایق الهی است، وآدمی را مستقماً به عالم روحانی متصل می سازد. شناختن قلب ورسیدن به ژرفای آن، همانا شناختن خداست، وآدمی به همان میزان که خدارا به درستی می شناسد، به او نزدیک تر می شود، ودر می یا بد که وجودش غیر از اوست، زیرا موجودی که قید نسبیت است، نمی تواند حق را بشناسد. برای شناختن خدا باید ازآن وضعیت وجودی که انسان را از او جدا می دارد باید فاصله گرفت، یا از محدویت های آن وضعیت فرا تر رفت.پس زبان عرفان ومعرفت با خدا  زبان عاشقانه است، صوفیه با استناد به آیه قرآن: « یاتی الله بقوم بجهنم و یحبونه» قرآن مائده آیه 54 ( خدا مردمی را بیا ورد که دوستشان بدارد ودوستش بدارند) معتقدند که عشق ابتدا کوششی از جانب حق بود وکشش انسان پاسخی است بدان، وطبیعاً بیان این جاذبه بی عشق وتجانس وسنخیت که پایه ای اصلی مسلک وحد ت وجود است می ان جا مد «چون در حقیقت عشق روح به خداوند، همان عشق خدا وند به روح است، زیرا خداوند چیزی را بسوی خود می کشد که جوهر آن چیز الهی باشد، پس می توان گفت گه خداوند عاشق خویش است» از دید گاه صوفی عاشقی که همه چیز برای او خدا بود، در همه چیز، با همه چیز، پیش از همه چیز، وبعد از همه چیز، همان یک چیز را می دید، تنها به زبان عشق میسر ومتصور بوده است وزبان عشق در این جا، بر حسب ضروت، هشیارانه یا بی خودانه، انتخاب شده وبه کار رفته است، نه از سرهوسبازی وصورت پرستی، بازگشت انسان به خدا وانتخاب چنین زبانی یعنی زبان محسوسات،« می، شراب، ساغر، زلف، پیاله…..» کاملاً طبیعی وحتی  اضطراری ونه اختیاری است، چنان که گوی گزنیشی است اجباری که از آن گزیر وگریزی نیست، زیرا چگونه ممکن است عشق به خدا را جز به زبان عشق مجازی باز گفت ومگری توان بی خویشتنی این عشق را با مستی ناشی باده نوشی برابر نکرد؟ معرفت گفتیم که هدف ثصوف سوق انسان از" صورت به معنی است" واین عینی، علم به اسما وصفات حق تعالی،عرفان طریقه واربابان کشف است. سالکان این طریق، به چشم درن ملکوت سماوات وارض را شهود می نمایند .به واسطه ای اتصال به ملکوت وبا طن حقایق، به حقایق این عالم واقف می شوند،هدف عرفان سوق دادن آدمی از عالم"صورت به عالم معنی" ودر نهایت وصال با حق است، در بحث از عرفان یک مشکل بزرگ وجود دارد وآن خود عرفان است که نیاز به تجربه وتحلیل عقلانی دارد، حال آن که سیروسلوک عارف ودستاورد حاصل ازآن فراتر از معقولات ومحسوسات است عارف برای دستیابی به کنه حقیقت مطلق حجاب ظواهر را می درد وبا وجود مطلق خلوت می کند به قول اقبال

بوعلی اندر غبار ناقه گم     دست روی پرده ی محمل گرفت

این فرو تر رفت وتا گوهر رسید     آن به گردابی چو خس منزل گرفت

دنیای عارف با دنیای عادی تفاوت دارد. دنیای عارف دنیای نیست که مردان وزنان به هم دیگرعاشق می شوند، حس وحال عارف به سادگی قابل درک نیست، رابطه اش با محبوب از آن نوع نیست که فی المثل مردی عاشق فلان دختر می شود یا دختری رابطه اش را با مردی به هم می زند، یا فلان مردی عاشق زنی می شود معیارهای زیبائی را در چهره وقامتش می بیند وبه این ترتیب دلبسته شدن به او برای اکثر مردم قابل فهم است. یا وقتی مردی به صورت وسیرت زشت است وزنی از او روی  گردان می شود، موضوعی است که همه آن را درک می کنند ولی عاشق خدا با شیدای روح جهانی شدن کاملاً مقوله دیگری است. نبا بر این اصل قوانین وارزش هائی خاص خود دارد که با معیارها وتجربه های عادی معمول دنیای ما قابل ارز یابی نیستند. احساسات وحس وحالی است که سبب می شود تا من متناهی با نا متناهی پیوند یابد عقل وفرایند تعقل معمولی نمی توانند اعتبار وصحت سیروسلوک عرفانی را معلوم دارند یا آن را تئا کید کنند. از این روست که عقل متعارف، عارف را فردی خیال پرور وآرمانگرا ودارای ذهنی نا متعادل می داند. ولی باید توجه داشت که سیروسلوک عرفانی عملی الهی است ودر این فرایند عقل بشری، یعنی عقل دانی با عقل الهی یا عقل عالی پیوند می یابد، عرفان مبتنی است بر این تفکر که انسان می تواند به طور مستقیم یا از طریقی که موجب فردیتی، می شود با خدا خلوت گزیند، بنابراین عرفان عبارت است از تئا ثیر متقابل میان طرز عمل خود آگاهی خدا وما سوی،اهمیت از نظر عارف مبتنی بر یک رشته ارزش هائی است که باید گفت فرا عقلی یا (اگر نخواهیم اغراق کنیم) بیش از حد عقلی هستند. عارف واقعیت را بدین گونه می بیند ووصف می کند..

جهان را در شن ریزه ئی می توتن دید    وفردوس را در گلی وحشی،

بی کرانگی در کف دستت جای دارد    وابدیت در یک لحظه