X

آرشیف

زیاده خواهی ها بر سر قدرت سیاسی در تاریخ معاصر افغانستان

 

Saam Sarwari  سام سروری از جوانان تحصیل یافتۀ هموطن که در اتریش اقامت دارد و همیشه در مورد مسایل مهم زندگی مبتنی بر تحصیل و تخصص خود که تحصیل یافتۀ علم روان شناسی است مطالب بسیار آموزنده را با اختصار در صفحۀ فیسبوک خویش می نویسد و سخن می گوید، باری وی در مورد کاهش توقع خود از دیگران نوشت:

«هرقدر توقع خود را از دیگران کمتر کنیم، به همان اندازه به آرامش و قدرت واقعی درونی دست می یابیم.

هر اندازه که انتظارات ما از دیگران بیشتر شود، به همان میزان وابسته، درمانده و خشمگین خواهیم شد؛ زیرا…………….»

من در زیر این یاد داشت ایشان نوشتم:

«نه تنها رابطه ها را در مسایل شخصی، خانوادگی و دوستی این توقع بیش از حد از یکدیگر به نابودی می کشاند، بلکه این توقع بیش از حد یا همان زیاده خواهی در سیاست و مسایل سیاسی و مشارکت در قدرت سیاسی نیز بسیار خطرناک و کُشنده است. بخشی از عامل جنگ های قدرت در افغانستان همیشه به زیاده خواهی و توقع بیش از حد مربوط می شود.»

آقای سروری در پاسخ به این کمنت من نوشت:

«در این قسمت دوست دارم از شما بیشتر بیاموزم…….»

البته علی رغم  حرمت ایشان من همیشه می آموزم تا آنکه آموزگار باشم. رویهمرفته، پس از آن تذکر آقای سروری خواستم در مورد زیاده خواهی سیاسی در سیاست و منازعۀ قدرت افغانستان معاصر با نگاه به تاریخ چیزی بنویسم که حالا این فرصت را یافتم.

من در پای یاد داشت ایشان که در مورد  توقع بیش از حد از دیگران نوشته بود، معنی و یا عبارت دیگر این توقع بیش از حد را زیاده خواهی سیاسی گفتم که زیاده خواهی در سیاست و در واقع قدرت سیاسی که شامل چهار نکتۀ اصلی، کسب قدرت، حفظ قدرت، مشارکت در قدرت و ترک قدرت می شود، نیز بسیار خطرناک و کُشنده است و بخشی از عامل جنگ های قدرت در افغانستان همیشه به زیاده خواهی و توقع بیش از حد مربوط می شود.  در چند یاد داشت کوتاه که جدا جدا می خواهم در این صفحه بگذارم تا حوصلۀ خوانندگان سر نرود، زیاده خواهی های مدعیان سیاست و منازعۀ قدرت در افغانستان معاصر را از پادشاهی تیمورشاه درانی یا سدوزایی تا امروز بسیار مختصر می نویسم، زیاده خواهی های که پیوسته از ثبات پایدار سیاسی در افغانستان جلوگیری کرد و این بی ثباتی مداوم سیاسی به عنوان یک عامل تاثیر گذار و مخرب، افغانستان را از توسعۀ پایدار انسانی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، علمی و …. باز ماند و یا در مقاطع مختلف توسعه های اندک و شکل گرفته در اثر بی ثباتی سیاسی ویران و مضمحل شد.

البته دو نکته را این جا برای خوانندگان گرامی قابل تذکر میدانم:

1 –  تحولات و حوادث سیاسی و اجتماعی در هر جامعه و کشوری از جمله کشورما تک عاملی نیستند. عوامل مختلف داخلی و خارجی در آن نقش دارند. این جا فقط در مورد عامل زیاده خواهی در قدرت بحث می شود.

2 –  بحث تاریخی و یاد آوری از گذشتگان و عملکردشان برای آموختن و عبرت است، نه برای نکوهش و توهین به گذشته و گذشتگان. چونکه ما نمی توانیم به گذشته برگردیم و آنرا تغییر بدهیم.  فارابی در کتاب “الرساله فی فضیلت العلوم و الصناعات” میگوید:

“شرافت علوم به سه چیزاست: موضوع، روش و فایده. شرافت تاریخ  به فایده مربوط میشود که عبرت آموزی است.”

 

زیاده خواهی سیاسی در دوران تیمورشاه

تیمورشاه پس از فوت پدرش احمدشاه ابدالی بنیانگذار امپراتوری و دولت ابدالیان در سال 1773 جانشین پدر شد و تا سال 1793 به سلطنت ادامه داد. نخستین زیاده خواهی تیمورشاه که سپس تاثیرات بسیار ناگوار و زیانباری را در سیاست و قدرتِ قلمرو سلطنت او گذاشت، زیاده خواهی در ازدواج و داشتن زنان متعدد بود. او ده زن گرفت و از زنان ده گانۀ وی 33 پسر و 13 دختر به جای ماند که تعدادی از آنها به خصوص پسرانش با زیاده خواهی خود بر سر قدرت در قلمرو سلطنت پدر موجب بی ثباتی مداوم سیاسی، بی عدالتی اجتماعی، عدم پیشرفت اقتصادی، عدم توسعۀ انسانی و موجب تقسیم و تجزیۀ قلمرو سلطنت بجامانده از پدر و پدرکلان خود شدند. از میان پسران تیمورشاه شش پسر آن هریک: همایون، محمود، فیروزالدین، عباس، زمان شاه و شجاع الملک در این نزاع و کشمکش قدرت چهره های اصلی و مهم بودند.

پس از زیاده خواهی تیمورشاه در داشتن زنان متعدد، دوران زیاده خواهی او و برادرانش و سران قبایل که هر کدام خواستار سهم بیشتر از کیک قدرت بودند با شروع پادشاهی او آغاز شد. نخست برادر بزرگ تیمورشاه، شهزاده سلیمان که هرچند تیمور ولیعهد تعیین شده از سوی پدرش احمدشاه درانی بود و در هرات ولایت داشت آنرا نپذرفت و خود در قندهار با کمک خسرش شاه ولی خان وزیر، اعلان پادشاهی کرد. وقتی تیمورشاه به قندهار آمد، سلیمان از ادعای سلطنت دست کشید. تیمورشاه می توانست با برادرش سلیمان و خسر برادرش شاه ولی خان کنار بیاید و با تقسیم کیک قدرت آنها را راضی نگهدارد و در قلمرو سلطنت پدر همه با هم با آرامی حکومت کنند. اما زیاده خواهی تیمورشاه که می خواست قدرتِ کاملاً انحصاری و مطلق العنان داشته باشد او را بسوی سرکوب برد و تمام سالهای سلطنتش در جنگ و قتل و اعدام مدعیان مشارکت در قدرت گذشت. شاه ولی خان خسر برادرش را با پسرانش به قتل رساند. بعد پایتخت را از قندهار به کابل منتقل ساخت تا هرگونه خطر مدعیان سلطنت و مدعی مشارکت در قدرت را دفع کند. تمام سالهای سلطنت او در جنگ، سرکوب و اعدام گذشت تا همان زیاده خواهی سیاسی اش که کسب و حفظ انحصاری قدرت و سلطنت مطلقه بود، محقق شود.

البته  زیاده خواهی سیاسی دردوران سلطنت تیمورشاه تنها به شاه محدود نمی شد و این زیاده خواهی در وجود مدعیان سلطنت و مدعیان قدرت قابل مشاهده بود. مثلا اعلان سلطنت از سوی سلیمان برادر تیمورشاه در حالی که ولیعهد سلطنت پدرش نه او بلکه برادرش تیمور بود، می توانست زیاده خواهی او و پدر زن یا خسرش شاه ولی خان وزیر تلقی شود تا آنها به جای سهیم بودن در قدرت مالک و صاحب انحصاری تمام قدرت شوند.

نتیجۀ این زیاده خواهی سیاسی در دوران سلطنت تیمورشاه چه از سوی او و مدعیان سلطنت و سران و خوانین قبایل این بود که قلمرو سلطنت دوران احمدشاه ابدالی که در واقع از مشهد تا دهلی کشیده شده بود و پشاور پایتخت زمستانی تیمورشاه بود، بسوی فروپاشی و تجزیه برود.

 

زیاده خواهی های شاه زمان وارث سلطنت تیمورشاه در قدرت

سلطنت تیمورشاه با مرگ او در سال 1793 میلادی پایان یافت اما زیاده خواهی او بر سر انحصار قدرت در دوران سلطنت و قدرت به فرزندانش انتقال یافت. این زیاده خواهی وارثان و مدعیان سلطنت تیمورشاه سدوزایی که تا سال 1838 میلادی دوام یافت، نه تنها ثبات سیاسی و توسعۀ انسانی و اجتماعی و اقتصادی را از جامعه و قلمرو سلطنت آنها گرفت بلکه شاهان و شهزادگان سدوزایی نیز روز و روزگار آرام و برخوردار از خوشی و لذت قدرت نداشتند.

از میان فرزندان پسر تیمورشاه، شهزاده زمان سلطنت پدر را از دیگر برادران تصاحب کرد و همچون پدر در صدد انحصار کامل قدرت و همان زیاده خواهی در قدرت بر آمد، بدون آنکه به یک توافق در قدرت با سایر برادران و سران قبایل مدعی مشارکت در قدرت برسد. جهانگرد و افسر فرانسوی “ژوزف-پیر فریر” که کتاب افغانستان را نوشت می گوید که شاه زمان دایم بروی زین بود و پس ازختم جنگی به جنگ دیگر می شتافت.

صرف نظر از اینکه بعضی از جنگ های شاه زمان برای حفظ  قلمرو امپراتوری ابدالی بجا مانده از پدربزرگش احمدشاه ابدالی در شبه قاره هند بود، اما در زمان کوتاه هشت سال سلطنتش با برادران و سران قبیلۀ خودش به شدت درگیر بود و به قول “فریر” مدام روی زین اسپ قرار داشت و از یک جنگ به جنگ دیگر می رفت. او بنا بر انگیزۀ زیاده خواهی در قدرت که انحصار کامل قدرت را می خواست نتوانست با برادران مدعی سلطنت و سران قبایلی مدعی شرکت در سفرۀ قدرت به توافق برسد و طرف مقابل او نیز شاید با زیاده خواهی در قدرت می خواستند او را به زیر بکشند و خود قدرت را بگونۀ انحصاری قبضه کنند.

این زیاده خواهی در قدرت سیاسی به عنوان عامل مهم که البته عوامل دیگری نیز در جنگ قدرت همیشه نقش داشته است، شاه زمان را چند ماه پس از آغاز سلطنت در جنگ با برادرش همایون برد که درغیاب وی قندهار را متصرف شد و در جنگ با نیروی شاه، قیصر پسر هفت ساله اش را با شمشیر خود زخمی کرد. شما تصور کنید که زیاده خواهی در قدرت و حرص کسب قدرت تا چه حدی احساس، عاطفه و اخلاق را از آدمی ذاد می گیرد که شهزاده همایون به برادرزادۀ هفت ساله اش رحم و اعتنایی نمی کند و او را با شمشیر خودش زخم می زند. اما باز شاه زمان را ببنید که برادرش شهزاده همایون را در جنگ شکست میدهد و پس از اسارت در  زندان بالاحصار کابل می اندازد و چشمانش را کور می کند.

دومین جنگ شاه زمان در سال دوم سلطنت(1794)با برادر دیگرش محمود حاکم هرات بود که هرچند پس از شکست محمود که که صدها نفر از طرفین کشته شدند  او را عفو کرد و دوباره به حکومت هرات گماشت، اما در سال 1797 که محمود مجدداً برای کسب سلطنت با برادرش کمر جنگ بست باردیگر محمود را شکست داد و این بار محمود با برادرش فیروزالدین و پسرش کامران به ایران گریخت و به شاه قاجار پناه برد.

آنچه که آتش زیادخواهی مدعیان قدرت سیاسی را در کسب و انحصار قدرت  در  دورۀ مورد بحث از پادشاهی تیمورشاه سدوزایی تا پادشاهی امان الله خان محمدزایی مشتعل تر کرد و روشن نگهداشت، دخالت کشورهای همسایه و به خصوص نقش دولت استعمار گر بریتانیا پس از ورودش به شبه قارۀ هند بود. بریتانیا به امپراتوری و دولت سیصد سالۀ بابری های مسلمان پایان داد و شبه قارۀ هند را مستعمرۀ خود ساخت. بهادرشاه ظفر آخرین سلطان بابری هند در 1857 توسط بریتانیا تبعید شد و در 1862 در تبعید درگذشت. زیاده خواهی مدعیان قدرت در قلمرو امپراتوری ابدالی که در آن دوران برای کسب و حفظ قدرت در زدو بند و اتکا به قدرت های خارجی به خصوص دولت هند بریتانیایی قرار می گرفتند، بیشتر می شد. آنها در اتکا و زدو بند با قدرت خارجی احساس می کردند که می توانند به حریفان خود در منازعۀ قدرت غلبه حاصل کنند و به انحصار کامل قدرت برسند. حریفان آنها در منازعۀ قدرت نیز این سیاست را در پیش می گرفتند و تلاش می کردند که با کسب حمایت خارجی و به خصوص بریتانیا که حاکم شبه قارۀ هند بود و حتی دولت استعماری تزاری روس به تصاحب قدرت نایل شوند.

نتیجۀ اینکه شاه زمان تا آخرین سال سلطنتش در 1801 که در جنگ برای حفظ و پایداری قدرت مطلقه و انحصاری اش به سر برد و نتوانست با برادران و مدعیان داخلی به تفاهم و توافق برسد، این شد که راه برای گسترش نفوذ بریتانیا در سراسر قلمرو هند که قلمرو دولت ابدالی بود، متدرجاً هموار شود. در حالی که اگر شاه زمان و  هم چنان برادران مدعی قدرت زیاده خواهی در قدرت را تعدیل می کردند و برای تقسیم قدرت و ایجاد توازن و تعادل در قدرت به توافق پایدار می رسیدند، استعمار بریتانیا نمی توانست به تمام شبه قاره هند یعنی قلمرو دولت بابری و دولت ابدالی دست یابد.

 

زیاده خواهی سایر شاهان و شاهزداگان سدوزایی در منازعۀ قدرت

شاه زمان حتی یکسال پیش از پایان سلطنتش در 1800 میلادی با اعدام یازده نفر از سران قبایل مختلف به جرم توطئۀ براندازی پادشاهی اش زیاده خواهی در قدرت را در بیشترین و خطرناکترین حد و شکل نمایش و گسترش داد.  میان این یازده نفر قربانی قدرت، پاینده محمدخان بارکزایی رئیس این قبیلۀ نیرومند و متنفذ قرار داشت که سپس فتح خان پسر پاینده محمدخان با سایر برادرانش در سرنگونی سلطنت شاه زمان کنار شاه محمود قرار گرفتند. شاه زمان در جنگ قدرت از برادرش محمود شکست خورد و زمانی که از کابل می خواست نزد برادرش شجاع الملک حاکم قلمرو دولت ابدالی در شبه قارۀ هند برود، توسط نیروها و طرفداران محمود دستگیر و کورساخته شد و به زندان بالاحصار کابل محبوس گردید.

تمام شاهان و شاهزادگان سدوزایی مدعی سلطنت و قدرت سیاسی تا تصاحب قدرت توسط سرداران محمدزایی در 1839 در زیاده خواهی بر سر قدرت کم و بیش مشابه تیمورشاه و زمان شاه عمل کردند. هیچکدام این ها در هیچ دوره ای از زمام داری خود از زیاده خواهی در قدرت دست نکشیدند و با مدعیان قدرت  چه در خانواده ها و بستگان خود شان و چه با سران و خوانین قبایل مدعی مشارکت در سفرۀ قدرت به صلح و توافق پایدار نرسیدند.

دو سال دور اول پادشاهی شاه محمود در جنگ با شجاع الملک و بعداً شاه شجاع برادر عینی شاه زمان و سایر قبایل سپری شد و در 1804 توسط شجاع الملک در کابل دستگیر و به زندان افگنده شد. شاه شجاع که در این دور اول تا 1809 سلطنت کرد نتوانست راه و رسم دیگری غیر از جنگ مداوم با برادران مدعی سلطنت و سران قبایل برگزیند. مدعیان سدوزایی سلطنت و سران قبایل نیز تا آخر به جنگ ادامه دادند. نتیجۀ این زیاده خواهی های مدعیان سلطنت و قدرت این شد که دولت استعمارگر بریتانیا در واقع حضور و نفوذش را در دور اول پادشاهی شاه شجاع تا پشاور گسترش داد و نخستین هیئت سیاسی این دولت بریاست جنرال الفنستن به پشاور رسید و اولین معاهده را در هفدهم جون 1809 که سال پایان دور اول سلطنت شاه شجاع بود امضا کرد. الفنستن پس از این سفر کتاب معروف “سلطنت کابل” را نوشت.

شاه محمود از زندان شاه شجاع در کابل فرار کرد و در سال 1809 دوباره به کمک پسران پاینده محمدخان بارکزایی یا محمدزایی که ریاست این قبیله را پسر ارشد وی فتح محمدخان داشت سلطنت را از شاه شجاع گرفت و تا 1818 پادشاه باقی ماند. او در این دوره، فتح خان را وزیر و به مفهوم امروز صدراعظم تعیین کرد. وزیر فتح محمدخان در حکومت با قدرتِ بیشتر از شاه ظاهر شد، برادرانش را به امور ولایات گذاشت و قدرت را در واقع از شاه گرفت. این وضعیت، کامران پسر شاه محمود را به کورسازی فتح خان(1817) وا داشت و سپس یکجا با پدرش و قبایل متحد خود، فتح خان نابینا را به شکل فجیعی به قتل رساند. چشمانش را از حدقه کشید و اعضای بدنش را قطع کرد.

قتل وزیرفتح محمدخان، برادران او را که شمارشان به بیست تن می رسید و اکثراً حاکم ولایات بودند، به جنگ با شاه و پسرش کشاند. برادران وزیر به ولایات مختلف مسلط شدند و هر کدام آنها فردی از خانوادۀ سلطنتی سدوزایی را به نام شاه عنوان کردند و خود در سایۀ او قدرت را بدست گرفتند. اما آنها با انگیزه و قصد زیاده خواهی در قدرت بر سر توسعۀ قلمرو حاکمیت خود و سلطه بر پایتخت از یکسو در جنگ میان هم و از جانب دیگر در جنگ با سدوزایی ها به سر بردند.

دوست محمدخان محمدزایی بر پایتخت مسلط شد و شاه محمود پادشاه سدوزایی بسوی هرات فرار کرد. اما شاه در آنجا بر سر حکومت هرات با پسرش کامران جنگید. پسر در این جنگ بر پدر غلبه یافت.

در حالی که جنگ قدرت میان سدوزایی ها و محمدزایی های مدعی قدرت ادامه داشت، شاه شجاع سدوزایی پس از امضای معاهدۀ لاهور با انگلیس ها و پادشاه سیک پنجاب در پناه و حمایت نیروهای انگلیس در سال 1833 به سلطنت کابل دست یافت و تا سال 1838 به سلطنت ادامه داد. دوست محمدخان محمدزایی امیر کابل به بخارا فرار کرد. سپس که قیام مسلحانه در برابر شاه و نیروهای انگلیس اوج گرفت، از بخارا در سال 1840 به شمال کابل برگشت و خود را تسلیم انگلیس ها کرد. انگلیس ها او را به هند بردند، اما پس از مرگ شاه شجاع که در 1843 به قتل رسید به کابل بازگرداندند و سلطنتش را پذیرفتند.

پس از قتل شاه شجاع در واقع سدوزایی ها دیگر بختی در جلوس بر تخت سلطنت نیافتند. فتح جنگ پسر او پس از یک ماه سلطنت به جای پدر مقتولش از سوی وزیرمحمداکبرخان پسر دوست محمدخان، دستگیر و زندانی شد. صفدر جنگ پسر دیگر شاه شجاع که در قندهار اعلان سلطنت کرده بود توسط سردار مهردل خان محمدزایی شکست خورد و بسوی هند فرار کرد.

 

زیاده خواهی های سرداران بارکزایی و محمدزایی در منازعۀ قدرت 

از زمام داری سردار دوست محمدخان بارکزایی – محمدزایی که در 1838 میلادی به عنوان امیر بر سلطنت کابل نشست تا زمام داری سردار محمدداوود خان در 1978 میلادی، 135 سال می گذرد. جنگ قدرت که در واقع همان زیاده خواهی بر سر قدرت بود در بسیاری از این سالها میان سرداران بارکزایی و محمدزایی  ادامه یافت. حتی در سالهای که امیران و سلاطین آنها در آرامش و امنیت، امارت و سلطنت کردند، این آرامش را زیادی خواهی های آنها در قدرت و منازعۀ درونی قدرت برهم می زد.

نخستین زمام داری بارکزایی ها یا  نخستین پادشاه این قبیله پس از شاهان سدوزایی یا درانی، دوست محمد خان بود که داستان جالب، عبرت انگیز و مضحکی دارد. وقتی شاه محمود پادشاه سدوزایی در سال 1816 میلادی لشکری را به قیادت وزیرفتح خان به کمک برادر خود فیروزالدین والی هرات اعزام کرد تا در برابر حملۀ فتح علیشاه قاجار شاه کشور فارس یا ایران مقابله کند، دوست محمدخان و چند برادر دیگر وزیرفتح خان در این لشکر همراهان وزیر بودند. فتح خان قبل از جنگ با فتح علی شاه قاجار، فیروزالدین والی هرات را که به استقبالش آمده بود دستگیر و زندانی کرد و دو برادر خود کهندل خان و دوست محمدخان را داخل شهر هرات فرستاد. هر دو برادر داخل قصر و حرم فیروزالدین شدند و پس از کشتار محافظان و فرماندهان آنها به ضبط اموال و جواهرات والی پرداختند. دوست محمدخان زیورات قیمت بهای دخترشاه محمود که خانم شهزاده قاسم بود را از دست و گردنش گرفت و زمانی که وزیرفتح خان داخل شهر شد از ترس اینکه وزیر این زیورات گرانبها را از او پس نگیرد مخفیانه به کشمیر فرار کرد. وزیرفتح خان به برادر دیگر خود سردار محمد عظیم خان والی کشمیر دستور داد تا زیوارت را از برادر دزد و فراری اش دوست محمدخان بگیرد و خودش را به زندان افگند. سردار محمدعظیم خان دستور وزیر را اجرا کرد و دوست محمد خان را به زندان کوه ماران انداخت. اما بعداً که وزیرفتح خان را کامران پسر شاه محمود ستم کُش کرد، محمدعظیم خان دوست محمدخان را از زندان کوه ماران آزاد ساخت تا فرماندهی لشکری را بدوش بگیرد که برای انتقام از شاه محمود سدوزایی بسوی کابل برود. همین دوست محمدخان بعداً در سال 1838 با حمایت انگلیس ها به زمام داری و سلطنت در کابل رسید.

وزیر فتح خان می توانست در همکاری با فیروزالدین والی هرات که برادر شاه محمود شاه برحال و نشسته در کابل بود ثبات سیاسی را در کشور پایدار بسازد و مانع دخالت دولت قاجاری و دولت هند بریتانیایی شود، اما زیاده خواهی او در قدرت که حتی به نقش نمادین و بی صلاحیت شاه محمود قانع نبود، افغانستان را به میدان جنگ و خون ریزی و دخالت انگلیس تبدیل کرد.

داستان شاه محمود سدوزایی هم پس از فرار از کابل در برابر جنگ برداران وزیر فتح خان جالب و مضحک است. او بر سر زمام داری ولایت هرات با پسرش کامران که والی هرات بود در سال 1820  جنگید و شکست خورد. سال بعد بازهم با پسر جنگید و مغلوب شد تا اینکه مردم میان آنها صلح کردند و شاهی را به پدر و وزیری را به پسر دادند.

دوست محمدخان در کابل تا وفات خود در سال 1861 به سلطنت ادامه داد، در حالی که برادران دیگر او در ولایات بر سر گسترش قلمرو حکومت با هم در جنگ به سر می بردند.

از دوست محمدخان پسران زیادی باقی ماند که از میان آنها 9 تن(محمدافضل خان، محمداعظم خان، شیرعلی خان، محمدامین خان، محمدشریف خان، ولی محمدخان، فیض محمدخان، محمداسلم خان و محمدحسن خان)هر کدام حکومت یک ولایت را در دست داشتند. هر یکِ آنان نیز دارای پسرانی بودند و سپس بر سر پادشاهی و حکومت ولایات با هم جنگیدند.

نخست شیرعلی خان که امارت یا سلطنت را در کابل تصاحب کرد، برادرش محمداعظم خان را شکست داد. سپس عبدالرحمن خان پسر محمدافضل خان برادر دیگر شاه از زندان بسوی بخارا فرار کرد و بعد به کابل برگشت، پدرش را پس از غلبه در جنگ با شیرعلی خان به امارت رساند. امیر جدید به زودی وفات یافت و به جای او برادرش محمداعظم خان امارت یافت، اما با برادر زاده اش عبدالرحمن خان در منازعه قرار گرفت. در چنین وضعیت، شیرعلی خان به کمک انگلیس ها که سه لک روپیه و سه هزار قبضه تفنگ از لرد لارنس حاکم انگلیسی هند بدست آورد در جنگ بر عبدالرحمن خان و محمداعظم خان غلبه یافت و دوباره به سلطنت کابل رسید.

 

زیاده خواهی سرداران محمد زایی در منازعۀ قدرت به چه انجامید؟

سرداران بارکزایی – محمدزایی پس از آنکه در جنگ قدرت، سدوزایی ها را برانداختند، هیچگاه از زیاده خواهی و انحصارگرایی قدرت در برابر هم دست نکشیدند و بیشترین سالهای 135 سال زمام داری خود را به نام امیر و پادشاه در جنگ میان خود و با سران قبایل مدعی مشارکت در سفرۀ قدرت سپری کردند. در تمام این سال ها یک دورۀ آرامش چهل ساله را در زمان پادشاهی محمدظاهرشاه می توان دید، هر چند که این آرامش بیشتر از طبعیت آرام شاه که در نوجوانی به سلطنت رسید و قدرت کاکاهای خود را در درون نظام سلطنت به چالش نکشید، ناشی می شد.

نتیجۀ زیاده خواهی های سرداران محمدزایی بر سر قدرت قبل از همه سه چیز بود:

1 – از دست رفتن قلمروهای قبلی دولت ابدالی در شرق و جنوب و همچنان تا حدی در غرب و شمال و تشکیل یک افغانستانِ محاط به خشکه و محروم از دسترسی به بحر و بندر بحری که در پیشرفت و توسعۀ اقتصاد و تجارت ضروری و حیاتی شمرده می شد.

2 – بی ثباتی مدوام سیاسی و جنگ همیشگی که افغانستان را از رسیدن به توسعۀ پایدار در تمام عرصه های حیات باز داشت.

3 – ایجاد زمینه برای دخالت خارجیان در اثر مداخله پذیری مدعیان قدرت یعنی امیران، سرداران، شاهان و شهزادگانی  که با زیاده خواهی و انحصار گرایی در قدرت به جنگ میان خود ادامه دادند و با این زیاده خواهی خود را در خدمتِ خواست ها و اهداف خارجیان گذاشتند و ابزار بازی دست آنها در بازی های بازیگران و رقیبان منطقه ای و جهانی آنها شدند.

پس از آنکه امیرشیرعلی خان با دریافت سه لک روپیه و سه هزار قبضه تفنگ از لرد لارنس حاکم هند بریتانیایی بر سرداراعظم خان و عبدالرحمن خان غلبه یافت و به سلطنت کابل رسید، علی رغم یک دورۀ آرامش ده ساله نتوانست با پسرارشدش  محمدیعقوب خان بر سر ولیعهدی به توافق برسد. یعقوب خان هرات را از پدر گرفت و حاکم او را بکُشت. وقتی کابل نزد پدر آمد، پدرش او را زندانی ساخت.

امیرشیرعلی خان در دسمبر 1878 از کابل بیرون شد و در 1879 پسر محبوسش سردار یعقوب خان به سلطنت رسید. در آغاز سلطنت او انگلیس ها به افغانستان یورش نظامی آوردند و با وی معاهدۀ گندمک را در می 1879 امضا کردند. معاهدۀ گندمک را یعقوب خان  در 9 ماده با  ژنرال چمبرلین و ژنرال سام برون از ژنرالان نیروهای بریتانیایی ها و با “سرلوئیس کیوناری”نماینده سیاسی آنها در منطقۀ گندمک واقع ولایت ننگرهار امضا کرد که مادۀ اول آن به این شرح بود:

«امیرمحمدیعقوب خان تصدیق می نماید که شالکوت و علاقه فوشنج تا کوه کوژک و علاقه ی کُرم تا حدود جاجی و دره خیبر تا حدود شرقی هفت چاه و لندی کُتل که جدیداً به تصرف قشون انگلستان در آمده است ازمملکت افغانستان مجزا و برای همیشه به خاک هندوستان انگلیس متصل می شود.»

قبل از معاهدۀ گندمک، نخستین معاهده را شاه شجاع پادشاه مخلوع سدوزایی در 26 جون 1838 با مکناتن نمایندۀ حاکم بریتانیایی هند و رنجیت سینگ پادشاه پنجاب امضا کرد که این معاهدۀ سه جانبۀ لاهور پذیرش تجزیۀ قلمرو دولت ابدالی و واگذاری آن به انگلیس در ازای رسیدن به سلطنت کابل بود.

پس از معاهدۀ سه جانبۀ لاهور، امیردوست محمد خان بارکزایی اولین سردار و زمام دار بارکزایی-محمدزایی ها بود که در سال 1855 میلادی معاهدۀ شناسایی متصرفات انگلیس ها را در شرق قلمرو دولت ابدالی یا شرق افغانستان امضا کرد. این معاهدۀ سه بندی را سردارغلام حیدرخان ولیعهد دوست محمد خان با”سرجان لارنس”حاکم انگلیسی پنجاب در 30مارچ 1855در جمرود به امضاء رسانید که در مادۀ سوم آن به این شرح است:

«جناب امیردوست محمدخان والی کابل و آن علاقه جات افغانستان که حالا در قبضه او میباشند، عهد مینماید ازطرف خود و ازطرف ورثای خود علاقه جات آنریبل ایست کمپانی را احترام نماید و ابداً در آنها مداخله ننمایند، و با دوستان آنریبل ایست اندیا کمپانی دوست باشند و با دشمنان کمپانی مذکور دشمن باشند.»

پس از امضای معاهدۀ گندمک انگلیس ها در انتقام از قتل کیوناری سفیرشان که در بالاحصار کابل توسط مردم کشته شد به کابل یورش آوردند و امیریعقوب خان را به هند تبعید کردند که در آنجا بمرد. پس از آن، قیام و جنگ مردم علیه قوای انگلیس آغاز شد و انگلیس ها از عبدالرحمن خان  که در بخارا به سر میبرد برای زمام داری و پادشاهی در افغانستان حمایت کردند.

امیر عبدالرحمن خان در 1880 به پادشاهی رسید و تا سال 1901 میلادی با سیاست زیاده خواهی و انحصار کامل در قدرت  سلطنت مطلقه و استبدادی خود را شکل داد.  او نخست در سال 1881 سردار محمدایوب پسر کاکای خود را که در جنگ میوند انگلیس ها را شکست داده بود در یک جنگ خونین مغلوب کرد. سپس به سرکوبی سایر مخالفت ها در سراسر افغانستان پرداخت. در 1881 شورش قبایل شینواری ها و غلجایی ها را سرکوب کرد. در 1888 مخالفت سردار محمد اسحاق پسر کاکایش را در هم کوبید. در 1891 تا 1893 به جنگ هزاره ها در مناطق مرکزی افغانستان رفت و با بی رحمی در برابر آنها جنگید. بسیاری از سرداران محمدزایی را به هندوستان تبعید کرد. وقتی آنها به عنوان هم قبیلۀ پادشاه برای او عریضه ای غرض مجوز بازگشت نوشتند، در پایان عریضه نامۀ شان پاسخ داد

چون گرسنه می شوید سگ می شوید

چونکه  گشتید سیر، بدرک  می شوید

امیرعبدالرحمن در 1893 معاهدۀ دیورند را برای تعیین و تثبیت مرزهای شرقی و جنوبی افغانستان با هندبریتانیایی امضا کرد. این معاهده در واقع تداوم معاهدات و موافقت نامه های شاهان و امیران سدوزایی و بارکزایی- محمدزایی بود که از معاهدۀ سه جانبۀ لاهور با شاه شجاع سدوزایی آغاز شد تا معاهدات با امیر دوست محمد خان  و معاهدۀ گندمک با امیر یعقوب خان ادامه یافت و به معاهدۀ دیورند با امیر عبدالرحمن خان انجامید.

عبدالرحمن خان پس از بیست سال پادشاهی مطلق العنان و استبدادی یک مملکت ساکت و سرکوب شده را برای پسرش حبیب الله خان به میراث گذاشت. امیر حبیب الله هرچند بیست سال دیگر به سلطنت آرام پرداخت اما سرانجام در جنگ درونی قدرت با خانواده قربانی شد. به باور برخی مورخین و پژوهشگران، امیر حبیب الله با پلان خانم و پسرش شهزاده امان الله خان در 1919 به قتل رسید. پس از قتل او پسرش امان الله خان در کابل و برادرش سردار نصر الله در جلال آباد اعلان سلطنت کردند. اما شاه امان الله کاکایش را به بند کشاند و خود به تخت سلطنت نشست.

 

زیاده خواهی های سیاسی از پادشاهی امان الله خان تا پادشاهی محمدنادرشاه

امان الله خان علی رغم آنکه چه عملکردی در منازعۀ قدرت داشت و چه نقشی در قتل پدرش و به بندکشیدن کاکایش، کار سلطنت را خوب آغاز کرد. او در این آغاز، استقلال سیاسی افغانستان را از بریتانیا بدست آورد و بر سر این استقلال به جنگ انگلیس ها رفت. هرچند امان الله خان در این جنگ پیروزی قاطع نداشت و در دو معاهدۀ پس از جنگ در  آگست 1919 و نومبر 1921، موافقت نامه های پدر و پدربزرگش (امیرعبدالرحمن خان و امیرحبیب الله خان) را با انگلیس به خصوص موافقت نامۀ دیورند را پذیرفت، اما در ازای آن فقط به استقلال سیاسی افغانستان رسید.

آیا در بحث زیاده خواهی بر سر قدرت سیاسی، امان الله خان این زیاده خواهی را داشت؟

امان الله خان مانند بسیاری از زمام داران قبلی و بعدی افغانستان، هم زیاده خواهی در قدرت سیاسی داشت و هم این زیاده خواهی او عامل مهم در برانداختنش از قدرت و سلطنت شد. بزرگترین زیاده خواهی امان الله خان عجله در ایجاد تحول و تغییر افغانستان و جامعه اش از یک جامعۀ سنتی قبیله ای محافظ کار و متدین به جامعۀ مدرن غربی بود. نکتۀ مصیبت بار در این زیاده خواهی امان الله خان به نبود زمینه و ابزار تحقق آن بر می گشت. شاه جوان، محصل استقلال سیاسی و ترقیخواه افغانستان بدون آنکه به بستر مساعد اجتماعی این تغییر نگاه کند و بدون آنکه “قدرت سخت” این تغییر را داشته باشد زیاده خواهی مفرط در این مورد داشت. البته زیاده خواهی امان الله خان در مسند سلطنت و قدرت به شتابزدگی های بی سنجش او در تحول و تغییر محدود نمی شد، او بر خلاف سال های نخست سلطنتش متدرجاً بسوی ایجاد یک ادارۀ مطلق العنان رفت و  به قول میرغلام محمد غبار از مورخین و فعالان سیاسی دوران او پس از سفر اروپایی اش “امان الله خان بسیار خودرای و خود خواه و مغرور شده بود.”

امان الله خان می توانست زیاده خواهی های خود را تعدیل کند و میان تحول و زمینه های اجتماعی و سخت ابزار تحقق آن توازن بوجود بیاورد، اما چنین نکرد. امان الله خان را این زیاده خواهی ها که به شورش و بغاوت اجتماعی انجامید از قدرت برانداخت. هرچند در براندازی سلطنت امان الله خان، حبیب الله کلکانی که به کابل پایتخت حمله کرد و با گرفتن ارگ کابل خود را پادشاه و خادم دین رسوالله خواند، برجسته می شود، اما شورش و اقدام حبیب الله کلکانی برای براندازی امان الله خان و سلطنتش، ششمین شورش بود. در حالی که اولین شورش مسلحانه در اوایل سال ۱۹۲۴ میلادی در جنوب از سوی قبایل منگل به وقوع پیوست و سپس قبایل  احمدزایی، جاجی و سلیمان‌خیل نیز سر به شورش برداشتند.

دومین شورش  علیه شاه امان‌الله خان در سال ۱۹۲۷ آغاز یافت که پس از سفر اروپایی شاه در ۱۹۲۸ و پس از تدویر لویه جرگۀ پغمان، محمدصادق مجددی و برادرزاده‌اش محمدمعصوم مجددی  برای ایجاد شورش علیه شاه به جنوب رفتند.

سومین شورش در مشرقی از میان قبیلۀ شینوار برخاست. سردستۀ شورشیان مشرقی محمد علم‌خان شینواری و محمد افضل خان بودند که به شهر جلال‌آباد حمله کردند و قنسلگری بریتانیا و قصر سراج‌العمارت را به آتش کشیدند.

چهارمین قدمی که در واقع بیشتر از شورش های مسلحانه پایه های مشروعیت و ثبات سلطنت و حکومت امان الله خان را لرزاند و تضعیف کرد، نامه یا اعلامیه و تقاضای علمای دینی قندهار همزمان با شورش و بغاوت مشرقی بود.

پنجمین شورش که در واقع ادامۀ شورش مشرقی بود، در تگاب آغاز یافت که این شورش را علیه شاه امان‌الله و حکومت او، آخندزادۀ تگاب که قبلاً از سوی شاه لقب “فخرالمشایخ” را گرفته بود، رهبری می‌کرد. و ششمین شورش را حبیب الله کلکانی فرماندهی کرد که به سقوط سلطنت شاه امان الله خان انجامید.

 

زیاده خواهی های محمدنادرشاه و برادرانش در قدرت سیاسی

پس از سقوط سلطنت امان الله خان که سردارمحمدنادرخان برای براندازی سلطنت حبیب الله کلکانی وارد جنگ شد، جنگ خود را نخست و ظاهراً  برای اعادۀ سلطنت امان الله خان عنوان کرد، اما وقتی در این جنگ به پیروزی دست یافت و علی رغم امضا و مهر  در صفحه ای از قرآن که به حبیب الله کلکانی و یارانش امان میدهد، او را پس از تسلیم شدن اعدام کرد، هیچگاه از شاه امان الله خان نخواست تا به افغانستان برگردد و سلطنت خود را اعاده کند.

محمدنادرخان  خود را پادشاه خواند و این نخستین زیاده خواهی اش در قدرت بود که خواست قدرت را در انحصار خود و خانواده اش قرار دهد. محمدنادرشاه  نه تنها هیچ فرصت و مجالی برای بازگشت شاه امان الله خان به افغانستان نداد، بلکه بعضی از مسئولین و مقامات حکومت امان الله خان و حتی روشنفکران و فعالان سیاسی آن دوره را با محاکمه و بدون محاکمه سرکوب و سر به نیست کرد. عبدالرحمن خان لودی رئیس  بلدیه یا شهرداری/ شاروالی، کابل را به قصر دلکشا احضار کرد و بدون پرسان در نزدیک برج ساعت به نظامیان دستور داد تا گلوله بارانش کنند. جنرال تاج محمدخان پغمانی مقام ملکی و نظامی سلطنت امان الله خان را در تپۀ شیرپور به دهن توپ بست. فیض محمدخان باروت ساز را نیز با آتش توپ پارچه پارچه کرد. غلام نبی خان چرخی از مقامات برجستۀ حکومت امان الله خان را به ارگ دعوت کرد و بعد به سربازان دستور داد تا او را چنان لت و کوب کنند که زیر مشت ها و لگدهای شان جان دهد. چرخی اینگونه به فرمان نادرشاه و در برابر چشمانش که شکنجه و مرگ او را تماشا می کرد ستم کُش شد و این قتل ظالمانه عبدالخالق هزاره پسر خدمتگار خانوادۀ چرخی را آنچنان عقده مند و خشمگین ساخت که کمر به قتل شاه بست و با تفنگچه ای که گفته می شد مربوط خانوادۀ چرخی می شد محمدنادرشاه را به قتل رساند.  اعدام و تیرباران های محمدنادرشاه و حکومتش به نام های مختلف چون: طرفدار امان الله خان و طرفدار حبیب الله کلکانی بسیار زیاد بود. محمدولی خان دروازی وزیرخارجه و کفیل شاه امان الله خان را محاکمه و زندانی کرد، میرغلام محمد غبار نویسنده و سیاستمدار آن عصر را ده سال بسوی زندان و تبعید برد.

محمدنادرشاه می توانست پس از غلبه بر حبیب الله کلکانی چشم بر زیاده خواهی و انحصار کامل قدرت ببندد و با ایجاد توازن در قدرت سیاسی و تامین عدالت اجتماعی راه را برای توسعۀ پایدار انسانی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی در افغانستان هموار کند و خودش نیز قربانی زیاده خواهی های افراطی قدرت نشود. اما چنین نکرد و سلطنت و قدرت انحصاری را به فرزند جوان خود محمدظاهر و برادران خویش به ارث گذاشت.

جالب و شگفت آور این است که شاه جوان محمدظاهر در طول چهل سال زمام داری و سلطنت خود زیاده خواهی های کمتری در قدرت از سایر شاهان و امیران و زمام داران نشان داد، هرچند این زیاده خواهی در قدرت را کاکاها و پسران کاکای شاه داشتند.

اینکه محمدظاهر شاه در ده سال اخیر سلطنتش تصمیم گرفت تا فضای بازتر سیاسی را در کشور شکل دهد و خانوادۀ شاه را از ریاست حکومت یا صدراعظمی دور نگهدارد، نشان از اراده و نیت ظاهرشاه در امتناع از زیاده خواهی انحصاری و افراطی در قدرت داشت. یک خاطرۀ جالب  دیگر در این مورد قابل توجه است که یکی از دیپلومات های افغانستان در دهلی از قول محمدظاهرشاه پس از بازگشتش به افغانستان در زمان حکومت حامد کرزی به من(نگارنده) گفت که وقتی شاه برای معاینات صحی از کابل به دهلی آمد، روزی در سفارت افغانستان از خاطرات گذشته اش سخن گفت. محمدظاهرشاه گفت که وقتی پدرم را با تفنگچه شهید کردند، مسئولین و مقامات یک فهرست کلانی را برای من آوردند تا به آن نظر اندازم و اعدام آنها را که در قتل پدرم دست داشتند، تائید کنم. وقتی دو سه نام را در آغاز خواندم دیدم که شمار آنها به بیش از صد نفر میرسد. بعد کاغذ را مچاله کردم و در آتش  انداختم. این نشان میدهد که محمدظاهرشاه زیاده خواهی کمتری در قدرت داشت و برای این زیاده خواهی، سرکوب و کُشتار را ابزار کارامد و موثر تلقی نمی کرد. اما زیاده خواهی های پسر کاکا و شوهر خواهرش سردارمحمدداوود در قدرت به سلطنت محمد ظاهرشاه نقطۀ پایان گذاشت.

 

زیاده خواهی های سردارمحمدداوودخان در قدرت سیاسی و تبعات آن در افغانستان

نادرخان و برادرانش با ایجاد سلطنت مونارشی خانوادگی، زیادخواهی افراطی در قدرت  نشان دادند. نه تنها مخالفان داخلی حتی منتقدان قدرت بی حد و حصری را که با جنگ، غلبه و تزویر بدست آورده بودند را سرکوب کردند.

در سلطنت محمدظاهرشاه دو کاکای او سردارمحمدهاشم و سردارشاه محمود و پسر کاکا و شوهر خواهرش  سردار محمدداوود تا حدی و با شیوه های متفاوت  زیاده خواهی در قدرت و سلطنت را که نادرشاه آغاز کرده بود، ادامه دادند. اما وقتی شاه در ده سال پایانی سلطنتش تصمیم گرفت تا با تدوین و تصویب قانون اساسی جدید 1964، اعضای خانوادۀ سلطنتی را از کرسی صدارت محروم سازد و نوعی از دموکراسی و مشارکت سیاسی را در قدرت به بیرون از خانواده و قبیلۀ حاکم گسترش بخشد،  پسر کاکا و شوهر خواهر او سردار محمدداوود به شدت سرخورده و عقده مند شد. او در ده سال بازنشستگی اش در دهۀ اخیر سلطنت برنامۀ کسب انحصاری قدرت را از طریق کودتای نظامی ریخت و با جمعی از افراد و نیروهای که به شوروی و اندیشه های چپ نزدیکی داشتند در کودتای 26 سرطان 1352(جون 1973) شاه را از سلطنت عزل کرد و با اعلان نظام جمهوری، خود به عنوان رئیس دولت جمهوری افغانستان زمام قدرت را بدست گرفت.

از نظر بعضی از تحلیلگران، سیاست مداران  و پژوهشگران تاریخ سردارمحمدداوود در میان سرداران حاکم محمدزایی دو ویژگی مثبت و برجسته داشت:

1 – عدم فساد مالی و اخلاقی

2 – علاقمندی شدید به توسعه و پیشرفت اقتصادی افغانستان

اما علی رغم درستی این تصویر از سردارمحمدداوودخان، او کودتای خود را برای برانداختن نظام سلطنت به خصوص پس از تحول ده سالۀ اخیر این نظام در پرتو قانون اساسی 1343(1964) در جهت زیاده خواهی افراطی اش در قدرت براه انداخت. محمدداوود با این کودتا، مسیر آرام و طبیعی ثبات و توسعۀ پایدار سیاسی را در افغانستان تخریب کرد که در ده سال اخیر سلطنت محمدظاهرشاه علی رغم نواقصی که در بطن خود داشت، در حال شکل گیری بود.  محمدداوود زیاده خواهی خود را در قدرت انحصاری پس از کودتا به روشنی نشان داد. با وجود آنکه نظام سیاسی را در افغانستان جمهوریت اعلان کرد، اما به تمام فعالیت های حتی مدنی جریانات و احزاب سیاسی پایان داد. آزادی بیان و مطبوعات را از بین برد، پارلمان منتخب را منحل کرد و هیچگاه به انتخابات به عنوان یک روش عصری و مدنی برای مشارکت مردم در قدرت سیاسی اعتنایی نشان نداد. جالب این بود که یک لویه جرگه و شورای فرمایشی را از سراسر افغانستان برای مشروعیت قدرت خود تشکیل کرد و در نخستین نشست آن که رئیس این شورا توسط اعضای آن تعیین می شد یکی از نمایندگان با آواز بلند اصرار داشت که رهبر و رئیس دولت ما محمدداوودخان است و ما همه به او رای میدهیم. رئیس نشست توضیح می داد که این جا بحث بر سر انتخاب و تعیین رئیس این مجلس است، آن عضو شورا سخنش را تکرار می کرد، چون برایش گفته شده بود وقتی کابل می رود فقط محمدداوودخان را انتخاب کند که رئیس دولت باشد. از این رو نمایندۀ مذکور نه گوشش حرفی غیر از این را می شنید و چیزی غیر از آن می فهمید تا به زبان بیاورد.

سردارمحمدداوودخان پس از کودتای خود و غصب انحصاری قدرت، همچنان زیاده خواهی در قدرت را با تعیین خودش در راس تمام امور داخلی و خارجی مملکت و نهادهای دولتی که مدیریت این امور را بدوش داشتند، به نمایش گذاشت. وی تنها رئیس دولت جمهوری خوانده نمی شد، بلکه رئیس دولت جمهوری، معاون صدراعظم جمهوریت، معاون وزارت دفاع و خارجه بود. پس از تصویب قانون اساسی جمهوری در سال 1355 مقام صدارت را حذف کرد و ریاست دولت و حکومت را در دست خودش قرار داد.

نکتۀ جالب و شگفت آور دیگر که زیاده خواهی افراطی سردارمحمدداوود را در قدرت نشان داد، الغای فعالیت و موجودیت اعلان ناشدۀ تمام گروه ها و جریانات سیاسی افغانستان که قبل از جمهوریت در دهۀ اخیر سلطنت محمدظاهرشاه فعالیت داشتند و تشکیل یک حزب برای خودش به نام “غورځنګ ملي” بود.

سردار محمدداوود در جهت تحقق زیاده خواهی خودش در قدرت تنها به قبضۀ تمام امور رهبری دولت و حکومت در انحصار خودش و تنها به ممنوعیت فعالیت جریانات و احزاب سیاسی اکتفا نکرد، بلکه عملاً برای سرکوب گروه های سیاسی اقدام کرد. او نخست محمدهاشم میوند وال که رهبری یک جریان لیبرال به نام مساوات را در دهۀ دموکراسی داشت سرکوب کرد و بعد دست به سرکوبی جریان اسلامی زد. داوودخان سپس با تغییر سیاست خود از تمایل به چپ و نزدیکی با شوروی به تمایل به غرب و در مخالفت با چپی ها و شوروی در صدد سرکوبی جریان چپ به خصوص حزب دموکراتیک خلق برآمد. اما در نتیجه او با تمام خانواده اش قربانی این زیاده خواهی  قدرت شد و کودتای حزب دموکراتیک خلق در ثور 1357/ اپریل  1978 به قدرت و عمرش پایان داد.

 

زیاده خواهی های حزب دموکراتیک خلق افغانستان در قدرت

کودتای حزب دموکراتیک خلق برای تصاحب قدرت سیاسی در هفتم ثور 1357(اپریل 1978) برخلاف کودتای سردارمحمدداوود در سرطان 1352 خورشیدی، خونین و خشونتبار بود. کودتاچیان، سردارمحمدداوود و برادرش سردار محمدنعیم را با اعضای موجود خانوادۀ شان در داخل ارگ کابل کُشتند. زیاده خواهی رهبران حزب دموکراتیک خلق در قدرت پس از پیروزی این کودتا در تشکیل حکومت انحصاری و تک حزبی حزب مذکور و سپس در منازعۀ خونین درونی قدرت میان دو جناح اصلی حزب (جناح خلق و پرچم) و نزاع خونین رهبران هرکدام این جناح ها میان خودشان بازتاب یافت.

حزب دموکراتیک خلق افغانستان در دهۀ اخیر سلطنت محمدظاهرشاه که به نام دهۀ دموکراسی نیز شناخته می شود در میان جریانات و گروه متعدد سیاسی یکی از جریانات و گروه های سیاسی بود. جریان ها و گروه های مانند: چپی های مائویست، جریان اسلامی که به اخوانی ها شهرت داشتند، گروه های دیگر لیبرال طرفدار غرب و ناسیونالیست های قومی  که حزب دموکراتیک خلق در دهۀ شصت میلادی یا همان دهۀ دموکراسی سلطنت محمدظاهرشاه در تظاهرات خیابانی و نشست ها و بگو مگوهای سیاسی، شاهد حضور و فعالیت آنها بود. اما وقتی این حزب با کودتای ثور 1357 قدرت را قبضه کرد با زیاده خواهی و انحصارگرایی مطلق در قدرت، دولت و حکومت تک حزبی تشکیل داد و نه تنها آن گروه ها و جریانات سیاسی را نادیده گرفت، بلکه دست به سرکوب آنها زد.

حزب دموکراتیک خلق می توانست به گروه ها و جریانات سیاسی که هم عصر و همطراز خودش بود و حتی بعضاً بیشتر از این حزب در جامعۀ افغانستان نفوذ و پذیرش داشت مجال فعالیت و حضور قانونمند بدهد و فعالیت احزاب سیاسی را در قانون اساسی که می توانست تدوین و تصویب کند، قانونی بسازد. اما حزب دموکراتیک خلق در اثر زیاده خواهی مطلق در قدرت به راندن و سرکوب تمام گروه ها و جریانات سیاسی پرداخت تا قدرتِ حد اکثری  بصورت مطلق و انحصاری را در دست خود شکل دهد. معلوم دار که این زیاده خواهی در قدرت به فاجعه انجامید. نه تنها حزب دموکراتیک خلق به این زیاده خواهی مطلق در قدرت دست نیافت، بلکه افغانستان را بسوی بی ثباتی سیاسی، شورش و جنگی برد که پای تجاوز نظامی شوروی را به کشور کشاند و افغانستان میدان جنگ گرم در بازی ها و رقابت های جنگ سرد دو قطب مخالف و متخاصم غرب به رهبری امریکا و شوروی سوسیالیسی شد.

نکتۀ شگفت آور و مصیبت بار دیگر در زیاده خواهی حزب دموکراتیک خلق در قدرت این بود که این زیاده خواهی تنها به تقابل و سرکوب گروه ها و جریانات سیاسی دیگر افغانستان محدود نماند، بلکه آتش زیاده خواهی در قدرت میان جناح های حزب مذکور و رهبران شان مشتعل شد. نخست جناح خلق به رهبری نورمحمد تره کی و حفیظ الله امین برای آنکه قدرت را بصورت کامل و مطلق در دست این جناح قرار دهند به تقابل و سرکوبی جناح پرچم حزب رفتند. شماری از رهبران به شمول ببرک کارمل رهبر اصلی این جناح را از مناصب و مقامات دولتی شان برکنار و به نام سفیر از کشور بیرون کردند و بعداً شمار دیگر شان را به زندان انداختند. وقتی جناح خلق و رهبران شان برنامۀ راندن جناح پرچم از قدرت را تمام کردند، وارد منازعه و تقابل بر سر زیاده خواهی و انحصار قدرت میان خود شدند. در این زیاده خواهی حفیظ الله امین بر نورمحمد تره کی غلبه یافت.

نتیجه و تبعات زیاده خواهی قدرت برای حزب دموکراتیک خلق و رهبران شان این بود که در فرجام، هم خود و قدرت خود را قربانی این زیاده خواهی و انحصار گرایی کردند و هم حاکمیت حزب خود را بر دولت و کشور افغانستان و هم افغانستان را که از آن زمان تا حالا روی آرامی و ثبات را ندید. اینکه عوامل مختلف دیگر در این وضعیت نقش داشت، شکی نیست و من در همان آغاز به آن اشاره کردم. اما اگر حزب دموکراتیک خلق  به بیماری و مشکل زیاده خواهی در قدرت مانند زمام داران پیش از خود و بعد از خود گرفتار نمی شد، شاید سرنوشت افغانستان و تحولات بعدی آنگونه که رقم خورد و شکل گرفت، رقم نمی خورد و شکل نمی گرفت.

 

 

زیاده خواهی تنظیم های جهادی و رهبران شان در قدرت

زیاده خواهی تنظیم های جهادی و رهبران آنها به خصوص جمعیت اسلامی افغانستان برهبری استاد برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود و حزب اسلامی افغانستان برهبری گلبدین حکمتیار دو تنظیم کلان و پر نفوذ  مدعی قدرت در افغانستان، پس از سقوط حاکمیت حزب دموکراتیک به بی ثباتی سیاسی و جنگ خونین قدرت انجامید.

اگر رهبران این دو تنظیم می توانستند زیاده خواهی قدرت را کنار بگذارند و بر سر مشارکت در قدرت چه میان خود و چه با تنظیم ها و گروه های دیگر بگونۀ صادقانه کنار بیایند، بی ثباتی سیاسی و جنگ در کشور آنگونه که به تضعیف و اضمحلال خود شان و فروپاشی افغانستان در تمام عرصه های حیات انجامید، نمی انجامید. مسلماً عوامل دیگری از جمله عوامل خارجی در شکل گیری بی ثباتی و جنگ نقش داشت، اما این جا اشاره و بحث تنها در مورد زیاده خواهی قدرت است که آنها نتواستند این زیاده خواهی قدرت را در خود مهار و تعدیل کنند. اینکه چه کسی در این زیاده خواهی بیشترمقصر است و مسئولیت اصلی را بدوش دارد، من روی آن بحث و داوری نمی کنم. مسلماً اعضا و هوادارن هر کدام این تنظیم ها طرف مقابل را مقصر معرفی می کنند و تنظیم و رهبران خود را بی تقصیر و برحق نشان می دهند، اما این تلقی و برداشت نمی تواند درست و عادلانه و حقیقت مطلق باشد. در این که همه مقصر و مسئول اند، تردید نیست، فقط میزان این تقصیر و مسئولیت متفاوت است.

نکتۀ قابل تذکر دیگر در مورد زیاده خواهی تنظیم های اسلامی و جهادی متذکره و رهبران شان بر سر قدرت این است که ریشه های این زیاده خواهی به زمان قبل از احراز قدرت و تشکیل دولت اسلامی مجاهدین در کابل بر می گردد. زیاده خواهی بر سر قدرت میان رهبران تنظیم ها از قبل بود و آنها این بحران زیاده خواهی  را از گذشته با خود به پایتخت و در زمان تشکیل دولت اسلامی آوردند. اینکه حکمتیار رهبر حزب اسلامی بدون توافق و هماهنگی با جمعیت اسلامی و تنظیم های دیگر اسلامی و جهادی از طریق کودتای مشترک با شهنوازتنی وزیردفاع حکومت دکترنجیب الله در پانزدهم حوت 1368 (ششم مارچ 1990)می خواست قدرت سیاسی را بدست بیاورد، به زیاده خواهی در قدرت بر می گشت. اینکه جمعیت اسلامی با فرماندهی احمدشاه مسعود پس از آن (ثور 1371)در همکاری با بخشی از حکومت مذکور به خصوص جناح پرچم و نیروهای ملیشیای حکومت مذکور بدون توافق و هماهنگی با حزب اسلامی و رهبرآن قدرت سیاسی را بدست آورد و دولت اسلامی تنظیم های جهادی بر مبنای موافقت نامۀ گورنرهاوس پشاور با رهبری و محوریت جمعیت اسلامی این قدرت را بدست گرفتند در واقع زیاده خواهی بر سر قدرت بود.

رهبران حزب اسلامی و جمعیت اسلامی دو تنظیم جهادی قدرتمند مدعی قدرت نه قبل از سقوط دولت حزب دموکراتیک خلق و تشکیل دولت اسلامی و نه بعداً در طول سال های دوام دولت اسلامی موفق به تعدیل زیاده خواهی های خود بر سر کسب قدرت و مشارکت در قدرت نشدند. حتی توافقات مکرر بر سر تقسیم قدرت نتوانست این تعادل را شکل دهد، چونکه انگیزه و حس زیاده خواهی در قدرت توافقات را غیر عملی می ساخت.

علاوه بر جمعیت اسلامی و حزب اسلامی سایر تنظیم ها و گروه های جهادی و رهبران شان  پس از تشکیل دولت اسلامی مجاهدین نیز زیاده خواهی در قدرت داشتند و در واقع بخش اصلی از عوامل جنگ آنها و جانبداری و مشارکت شان در جنگ با تغییر موضع در کنار و یا بر ضد یک طرف جنگ  به این زیاده خواهی بر می گشت. جالب این بود که حتی تنظیم های شریک در دولت اسلامی که بر مبنای موافقت نامۀ پشاور در 4 ثور 1371 تشکیل شد از سهم خود در سفرۀ قدرت ناراض بودند و سهم بیشتر می خواستند. تنظیم ها و گروه های دیگرجهادی که شامل  توافقنامۀ پشاور نبودند نیز تمایل و حس زیاده خواهی در قدرت داشتند.

جنرال عبدالرشید دوستم قوماندان فرقۀ 53 حکومت دکترنجیب الله که در اواخر حوت 1370 خورشیدی از درون این حکومت بیرق شورش و عصیان بلند کرد و سپس جنبش ملی اسلامی را به عنوان یک گروه سیاسی – نظامی جدید تشکیل داد، زیاده خواهی قابل توجه در قدرت داشت. او علاوه از رهبری جنبش مذکور، خود را قوماندان عمومی صفحات شمال افغانستان می خواند و افزون بر ادعای  اداره و مدیریت شمال افغانستان تقاضا داشت تا وزارت دفاع در دولت اسلامی  بخشی از سهم او در قدرت سیاسی باشد. این خواست ها و در واقع زیاده خواهی قدرت عامل مشارکت او در جنگ های مختلف با تغییر موضع متفاوت در طرف های مختلف جنگ بود. عبدالعلی مزاری رهبر حزب وحدت اسلامی که یکی از تنظیم های درگیر جنگ در کابل بود خواست هایش سهم بیشتر در قدرت سیاسی بود. او می گفت که قدرت باید بطور مساوی میان چهارقوم پشتون، هزاره، تاجیک و اوزبیک در پایتخت تقسیم شود.

واقعیت تلخ و دردناک در زیاده خواهی سیاسی تنظیم های اسلامی و جهادی و به خصوص رهبران شان این بود که آنها حاضر نشدند و نتوانستند مشکل زیاده خواهی خود را در قدرت بصورت مدنی و مسالمت آمیز با تدوین و تصویب قانون اساسی، مهار، مشخص و قانونمند بسازند. بد ترین و دردناکترین کار آنها این بود که می خواستند به زیاده خواهی خود در قدرت سیاسی از راه ستیزه جویی و جنگ برسند.

زیاده خواهی تنظیم ها و گروه های مختلف در دولت اسلامی مجاهدین بر سر قدرت نه تنها به وقوع منازعۀ خونین قدرت میان آنها انجامید، بلکه این منازعه را مزمن و مداوم ساخت و نه تنها مانع شکل گیری ثبات پایدار سیاسی شد، بلکه ثبات نیم بند سیاسی را تخریب کرد. نتیجۀ این زیاده خواهی قدرت و جنگ قدرت، ظهور طالبان به عنوان یک جریان و گروه اسلامی و نظامی بود که سرانجام به قدرت و جنگ تنظیم های جهادی و گروه های درگیر پایان داد.

 

تحریک اسلامی طالبان، جمهوریت و  زیاده خواهی در قدرت سیاسی

در دوران بیست سال دولت جمهوری که پس از سقوط امارت اول طالبان با حملۀ امریکا و ناتو و حمایت نظامی و مالی آنها بوجود آمد، بازهم زیاده خواهی سران جمهوریت و رهبران گروه های شریک سفرۀ جمهوری بر سر قدرت به عنوان یک عامل مهم در سقوط جمهوریت علی رغم حمایت نظامی و مالی امریکا و غرب انجامید. هر چند در سال های جمهوریت تنظیم های جهادی و گروه های مختلف همچون دوره های گذشته، جنگ و منازعۀ خونین بر سر زیاده خواهی قدرت نداشتند، اما درگیر یک بزکشی دوام دار سیاسی بر سر انتخابات و نتایج انتخابات، بر سر تقسیم کرسی ها و میزان سهم خود در سفرۀ قدرت یا زیاده خواهی در قدرت بودند. این بزکشی سیاسی و زیاده خواهی قدرت،  قدرت سخت جمهوریت را تضعیف و تخریب کرد، جمهوریت و حاکمانش را در جامعه و میان مردم بی اعتبار ساخت و موضع حامیان خارجی جمهوریت را در حمایت از آن تغییر داد. نتیجه آن شد که طالبان دوباره به امارت خود بر گشتند و جمهوریت حتی قبل از رفتن حامیان خارجی اش از میان رفت.

دومین و آخرین رئیس دولت جمهوری، دکترمحمداشرف غنی بود که بیشتر از حامد کرزی رئیس قبل از خود حس زیاده خواهی و انحصار قدرت داشت. او تحت فشار امریکایی ها که حامی اصلی جمهوریت و تامین کنندۀ هزینه های نظامی و مالی جمهوری بود، قدرت را با رقیب انتخاباتی خود دکترعبدالله تقسیم کرد، اما برای تمرکز قدرت در دست خود که ناشی از حس و حرص زیاده خواهی در قدرت بود، نهاد های موازی اجرایی با حکومت را در داخل ارگ ایجاد کرد. این نهادها در واقع کار بسیاری از وزارت خانه ها را انجام می دادند که مستقیماً تحت نظر و هدایت اشرف غنی در بخش های مختلف از جمله بخش های نظامی و امنیتی قرار داشتند. نهادهای چون: شورای امنیت ملی و دفتر مشاور امنیت ملی، ادارۀ امور ریاست جمهوری که بسیاری از امور اجرایی مربوط وزارت خانه ها را مدیریت می کرد؛ ادارۀ مستقل ارگان های محل که کار وزارت داخله را انجام می داد، ادارۀ تدارکات ملی، اداره عالی مبارزه با فساد اداری، شورای عالی توسعۀ شهری، شورای عالی و اقتصادی، کمیسیون اصلاحات اداری و خدمات ملکی، ادارۀ ملی تنظیم امورآب  و غیره نهادها در ارگ در واقع یک دولت دیگر در درون دولت جمهوری بود که به زیاده خواهی اشرف غنی در قدرت بر می گشت.

نکتۀ قابل تامل و توجه این است که زیاده خواهی تنظیم های جهادی و رهبران شان در قدرت که با جنگ همراه شد و زیاده خواهی قدرت در جمهوریت که با بزکشی سیاسی سران جمهوری و شریک سفرۀ جمهوریت همراه بود، به عامل بسیار مهم در سقوط و شکست آنها انجامید، اکنون تحریک اسلامی طالبان این قدرت را بصورت انحصاری و  با تمام زیاده خواهی های که در قدرت وجود دارد در دستان خود گرفته اند.

آیا این زیاده خواهی در قدرت به همان نقطه ای می انجامد که زیاده خواهی های رجال و گروه های پیشین بر سر قدرت به آن منتهی شد؟

اگر زیاده خواهی در قدرت یک عامل منفی و از نظر تجارب تاریخی در نهایت  تضعیف کنندۀ قدرت باشد که در بخش های این نوشته به آن اشاره رفت، آیا این دیدگاه و برداشت ابونصر فارابی در مورد فایدۀ علم تاریخ که عبرت آموزی است و در آغاز به آن اشاره کردم، مورد توجه صاحبان قدرت قرار خواهد گرفت؟

 

محمداکرام اندیشمند

X

به اشتراک بگذارید

Share

نظر تانرا بنویسد

کامنت

نوشتن دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

مطالب مرتبط

پیوند با کانال جام غور در یوتوب