آرشیف

2014-12-25

الاهه گلوانه

زنده بودن

  فرشته از خواب بیدار شد. وقتی که چشم هایش را باز کرد، لبخند وسیعی روی صورتش پدید آمد. او تنها در اتاق بود. همه جای اتاق سفید می زد. او با کنجکاوی از پنجره به بیرون نگاه کرد. پاییز بود. یک درخت بزرگ و رنگارنگ به او لبخند زد. فرشته هم خندید. به عکس خودش که روی الماری بود، نگاه کرد. چند روز پیش، در پارک آن را گرفته بود. چه قدر، فرشته فرق کرده بود! دیگر آن دختر چند هفته پیش نبود. از آن روزی که نزد دکتر رفته بود و فهمیده بود که فقط، چند ماه زندگی برایش مانده است، کاملاً عوض شده بود. دیگر این اتاق بیمارستان خانه اش محسوب می شد. او باز به عکس خود نگاه کرد. دختر خوش حالی را دید، دختری 15 ساله که پوستش مثل برف سفید بود. چشم هایش آبی بود و موهایش خیلی انبوه و طلایی پر رنگ که تا کمرش می رسید. گونه هایش قرمز بودند و از لبخند فراخش، دندان های سفیدش معلوم می شد. فرشته واقعاً تغییر کرده بود. الآن به هر کس با خنده سلام می داد؛ هر روز در پارک بیمارستان گردش می کرد؛ درس هایش را خوش حال می خواند؛ و خلاصه او همه چیز را دوست داشت.

کتاب ریاضی را باز کرد و شروع کرد به خواندن. مادرش وارد اتاق شد. فرشته سلام داد و گفت:

                                   مادر جان، خوش آمدی! همه در خانه خوبند؟

                                   بله، فرشته ام. آمدم برایت صبحانه بیاروم، شاید گرسنه باشی.

مادر فرشته، شروع به گریه کرد. او فهمیده بود، که فرشته ی خود را از دست می دهد.

مادر و همه، تعجب می کردند که چه طور فرشته می تواند خوش حال باشد، وقتی که فقط چند ماه زندگی برایش مانده است. آنان مدام گریه می کردند، اما او شاد بود!؟

آن روز پاییزی، فرشته، بعد از خوردن صبحانه ی لذیذ، تصمیم گرفت، نامه ای بنویسد. او می خواست به همه کمک کند تا بتوانند، چیزی که او فهمیده بود، بفهمند. تنها چیزی که نمی دانست، این بود که به چه کسی نامه اش  را بفرستد. همه به این نامه احتیاج داشتند. پس، تصمیم گرفت، آن را به همه ی مردم بفرستد. امید در دلش روشن شد. او  امیدوار شد که می تواند به همه کمک کند.

نامه را با سلام شروع کرد. نمی دانست دقیقاً چه بنویسد، پس اول درباره ی زندگی خود و تغییرات خود نوشت: (( میدانم که همه تعجب می کنند و از خود می پرسند که چرا من، با این وضع، این قدر خوشحالی می کنم. دقیقاً خودم هم نمی دانم. ولی به نظر من،  وقتی زندگی را به طریق خود می فهمی، همیشه خوش حال هستی. ولی تنها چیزی که مرا خیلی نگران و ناراحت می سازد، این است که صرفاً وقتی چیزی را از دست می دهیم، قدرش را می فهمیم. من زندگی خود را از دست می دهم و اکنون قدر آن را دانستم. با این نامه، می خواهم به همه ی شما بگویم که اشتباه مرا تکرار نکنید و قدر همه چیز را بدانید. صبر نکنید که زندگی را از دست بدهید، تا بفهمید چه قدر مهم است. هر دقیقه زندگی کنید و بسیار خوش حال باشید!))

نامه ی فرشته به پایان رسید. ناگهان، در باز شد و فرشته با لبخند، چشم های خود را بست.

(پایان)

 الاهه گلوانه، شاگرد صنف هشتم

 صوقیه  1389 هش