آرشیف

2014-12-3

rmobin

رشد فرهنگ تعصبات در غور

بنام خداوند بخشاینده مهربان

مطلب را که مینویسم، نه نظریه ی کسی را منفی میشمارد و نه از خودم را قوی!

من متولد 1363 هستم، درست همان زمان و دوران که جناب ببرک کارمل حاکم کشور بوده و در غور طبق روایت های تاریخی شاید که یا خداداد همگام (باشنده اصلی ولایت پروان) ویا عبدالرحیم مسجون باشنده ی اصلی واحد اداری ساغرِ ولایت غور درین دیار ولایت میکرده است. دقیقا، دوران که اوج تعصبات در بین احزاب دو گانه ی حاکم در کشور، جناح های مخالف و جنگ های داخلی در سطح مملکت و ولایات رو به افزایش بوده است. گواهی چنین است که من در روزگار تعصب و منازعات قبیلوی و عشیره به دنیا آمده ام و تا حال کدام صلح و سازش همگانی و کلی را درین سرزمین تجربه نکرده ام. آرزوها و امیدهایم دایم بر این پژوهش هستند که آیا چراغ صلح سرتاسری درین مملکت درگیرد شبی؟ نمیدانم که به این امیال و خواسته هایم نقطه ی پایان گذاشته خواهد شد یاخیر، این را هم به طور کامل درک کرده و حس میکنم که مثل من تمام مردم و خلق این دیارم درین خواست و آرزو شب و روز پلک میزنند، تفکر میکنند و به درگاه ایزد یگانه استدعاهایشان همین است و بس. 
بخاطریکه اصل مساله و سخنم، روی دیار و دیارنشینان غور و شهریان شهر چغچران میباشد، از مقدمه چینی و فراسخن پروری گذشته و به اصل موضوع میپردازم. غور آخرین ولایت از حیث درجه و کهنترین ولایت از نگاه تاریخی میباشد ولی با جدیدترین ولایات مثل دایکندی و پنجشیر در نزد نظام و حکومت کنون فرقی ندارد. این هم ولایت درجه سوم (آخرین درجه در بین ولایات 34 گانه وطن) و دایکندی هم به همین ردیف قراردارد که از عمرشان بیشتر از عمر حکومت جلالتماب کرزی نمیگذرد. ولی چرا چنین باشد، ما این ولایت را از آن تاریخ کهن، از آن گهواره ی سلطه پرور و از آن سرزمین جهاندار به این مقام اخیر واداشته ایم یا حکومت؟. اگر طرد حقیقت نکنیم، تجربه ها نشان داده است که با وجود عدم اتفاق و وحدت دربین مردم غور، بازهم در دوران حکومت آقای کرزی خدمات و کارکرهای نسبی درین ولایت صورت گرفته که سیر نزولی خود را طی مینماید ولی افسوس که با وجود این همه سعی و پیشرفت، تعصبات و بدبینی ها درین ولایت نیز سیر نزولی خود را پیموده و مردم و جامعه کنونی بالاخص نسل جوان را به قهقهرای بدتر از پیش راهنمایی میکند که این خساره و مشکلات جبران ناپذیر است. 
تظاهرات و مظاهره های بیمورد و خودکامه، خط درشت قبلی تعصبات را درشت تر و زخیم کرده و باعث به انزوا و پسرفت نگهداشتن غور و غوریان به سطح ملی میشود. هر انسان در سطح محل خویش به دنیا میآید و پا در عرصه وجود میگذارد ولی به مرور زمان دید و بینشش گسترده شده و با محیط ماحول و حوش خویش آشنایی پیدا میکند که مایه توسل و وصلت میگردد. انسانها از بدو خلقت تا کنون و هدف از خلقت انسان توسل است نه تفصل، یعنی اولاد آدم باید باعث وصل کردن انسانها، اجتماعات، و طوایف باشد نه وسیله ی فصل و جدایی. در جلسات و همایش ها که شرکت میکنیم و صحبت از گذشتگان به زبان میآوریم همیش کارکردها و دیدگاه ی شان را نفی کرده و خود را برحق محسوب مینماییم، در حالیکه عملکردها و اعمال ما کاملا منتفی تر از گذشتگان است. حالا اگر هم ما برحق باشیم ویا اینکه خود را برحق میشماریم چرا دنباله روی کسانی هستیم که کارکردش را منفی میشمریم و حالا هدفش را بجای میآوریم؟؟ دفاع از حقوق حقه ی انسان، حق انسان است و از دید قانون کدام ممانعت نیز وجود ندارد ولی، دفاع از حقوق باید منطبق به قانون (اعم از قوانین شرعی و قوانین نافذ کشور)، شرایط و فرهنگ جامعه و برداشت های بیرونی باشد، نه اینکه ابزار تعصب و نفاق گردد. به طور نمونه، من از حقوقم دفاع میکنم طبق قانون و با درنظر داشت رسوم و عنعنات محیطی، به نوع که نباید آبرو، حیثیت و عزت طرف مقابل (چه فرد باشد و چه گروه) را ببرم و از هیچ نوع اهانت بالایش کوتاهی نکنم. در ضمن، یک محیط و انبوه از مردم و اجتماع نیز میتوانند از حق و حقوق خویش دفاع کنند و همایش و مظاهره های مسالمت آمیز به راه اندازند، اما طوری باشد که باعث آزار و اذیت مردم و محیط اطراف و اکناف آن نگردد. انسان هرقدر که بدی کند، گندیدگی آن بیشر شده و خوب و بد را فرا گرفته و میسوزاند و هرقدر که نیکی کند باعث عزت جمعی همدوران و همزیستانش میگردد. 
بدبختانه در غور، فرهنگ این مدافع را مدافعین مدنی طوری برای مردم تجربه میکنند که تنها غور در غور باشد، یعنی غور همانطوریکه مرز و سرحداتش با هرات، بادغیس، فاریاب، سمنگان، بامیان، دایکندی، هلمند و فراه خاتمه و منتحی میگردد، ازین بیشتر نباید بیرون رفت و از آن محیط و پیرامون نیز کسی حق ورود به این سرزمین را ندارد. "یعنی غور در انحصار تعصبات و تنگ نظریهای فردی". این تصورات و خیالات دور از تعلق و منطق است و به بدبختی منتج میباشد. مرز ایجاد کردن فقط باعث شناسایی جغرافیا و حیطه ی تسلط یک حکومت محلی را نشان میدهد، نه اینکه انسانهای این محیط حق زندگی و کارکرد را به محیط بیرون مرزی و ماغیر خویش را نداشته باشند. اگر این طور میبود، باید سفرا، دیپلوماتها، نمایندگان سیاسی و امنیتی افغانستان و حالا هر کشور که باشد، به طور اهانت آمیز و بدنام از دیگر ممالک (چه اسلامی چه غیراسلامی، چه عرب چه عجم) بیرون کشیده میشدند و طعمه ی افراد و گروه های قدرت طلب و خودکامه میشدند. براه اندازی هرنوع نشست ویا همایش که باعث اهانت به یکی از اتباع کشور باشد، وسیله ی برای رشد تعصب و نفاق تمام مردم غور میگردد. من مطمیینم که در هر ولایت از کشور ویا حداقل از جمع 34 ولایت به بیشتر از 20 ولایت نیم نگاهی بیندازیم، مردم غور محصل دارند، مسکن گزینند، مسافر دارند ویا اینکه صاحب کدام منصب هستند. کشمکش های داخلی و محلی محیط غور به محیط بیرون درز کرده و بالای دیگران اثر منفی و بدی را میگذارد. ما بخاطریکه حقوق عده ی محدود و انگشت شماری تلف شود یا نشود، سبب برای ناآرام کردن غوریهای فراغور میشویم و محیط زندگی و حیات را برای خود و انسال آینده محدود و ضیق تر میکنیم. 
حالا چی جامعه مدنی و چی جامعه روستایی، همه حق دارند که در خوب و بد نظام سهیم باشند و بینوایی شان مدنظر گرفته شود. هر انسان حق دارد که از حقوق مدنی ویا حقوق جزایی خویش دفاع کند، ولی مبتنی بر عدالت، همزیستی، وحدت و حفظ کرامت انسانی. برای فعلا در غور داریم ادارات که اصلا فقط به نام است ولی نشان و عملکردی ندارد، ویا که یک شخص غیرمسلکی یک مقام مسلکی را بند انداخته و حتا تحصیل کرده و شخص مسلکی در مقابلش ناکام میشود. پس چرا خاموش، ساکت و صامت نشسته و به دروازه اش خیمه نمیزنیم؟ بخاطریکه از غور است ویا اینکه میتواند برای مظاهرین مشکل ایجاد کند و حتا میتواند که از هیچ نوع اهانت برایشان دریغ نورزد….. 
عدم انکشاف متوازن به عدم سازش و توافق مردم و سکنه یک سرزمین و قلمرو برمیگردد. فعلا ما از حکومت و نظام فعلی باید هیچگونه گله و نارضایی نداشته باشیم، بخاطریکه ما به حکومت همکار نیستیم و همیش سد پیشرفت و تطبیق برنامه های دولت شدیم و بالای همه موفقیت های نسبی حکومت خط بطلان کشیدیم. اگر مامور دولتیم یا مسوول ریاست جلو تطبیق و اجرای برنامه های حکومت را میگیرم و باعث سکتگی در کارش میشویم و تقاضاهای بزرگتر از خدمت خویش داریم. قدرت پذیرایی مقامات عالی رتبه و پایین رتبه ی دولتی را نداریم ویا هم قربانی خواسته های اشخاص یکه تاز میشویم. نفع شخصی خود را از منافع ملی ترجیح میدهیم و به اسم های مستعار انتشارات نامیمون به راه میاندازیم، با القاب بد و زشت به یکدیگر حرف های نامقدس روا میداریم و اصالت خویش را زیر سوال میبریم. انسان خطا پذیر و جایز الخطا است، انسان فرشته نیست که از همه بدیها و بدعت ها پاک و مبرا باشد، حتما از هر انسان به هر مقام و منزلت که باشد خوبی و بدی، سهو و خطا، اشتباه و لغزش سر میزند. هیچ انسانی جامع الکمالات نیست که همیش باعث موفقیت و دستاوردهای عظیم و بزرگ باشد. انسان ها باید دستگیر و همکاری یکدیگر باشند نه اینکه همه حواس خویش را زیر سوال ببرند، درین مورد سعدی شیرازی چی زیبا فرموده:

بنی آدم اعضای یکدیگر اند
که در آفرینش ز یک جوهرند

چو عضو به درد آورد روزگار
دیگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

فرهنگ فعلی غور، طوریکه میچرخد که اگر به کسی مشکل ایجاد شد ویا که مورد اشتباه قرار گرفت، مروت و جوانمردی و گذشت وجود ندارد، فقط میخواهند که بدنام ترش کنند، رسوا ترش کنند، نامردش کنند و از خویشتن طردش کنند. که این خود باعث ببار آوردن یک انسان خوب به یک انسان عقده ی میشود، درین مورد داریم شعری از شمس الدین حافظ شیرازی:

آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا

درین روزها به ایما و اشاره ی اشخاص مغرض و موقع طلب، برعلیه شهردار و تمام کارمندان شهرداری شهر چغچران توطیه های نادرست به راه انداختند که روند بازسازی و سیر انکشافی را درین ولایت به کندی مواجه ساخته است. تا جای که من به یاد دارم از هیچ شهرداری درین شهر به این اندازه کارکرد و تطبیق پروژه های عام المنفعه و عمومی شاهد نبوده ایم. هستند کسانیکه تحمل و تامل تطبیق این نوع پروژه ها را به نفع ملت ندارند و همیش در پی بدنام کردن و چرخاندان چرخ گردون به نفع خویش میباشند. درست میپندارم که این همه سر و صداها برعلیه کارکردهای شهرداری به نقص مردم تمام شده و باعث استیلا شدن دوباره ی افراد و اشخاص موقع طلب و زورگو میشود. 

در پایان، از تمام مردم شرافتمند غور و شهریان عزتمند شهر چغچران، تقاضامندم که به حفظ وحدت و یکپارچگی خویش بکوشند و به بی عزتی هیچ کسی نکوشند و از خوانندگان محترم خواهشمندم که نوشته ی مرا با این همه کمی و کاستی های که حمتا دارد را تا پایان خوانده و از ارایه نظریات و دیدگاه های خویش به این مطلب رونق بیشتری بخشید. نوشته ی خود را به این شعر که اسم شاعرش در یادم نیست، خاتمه میدهم:

من از عقرب نمیترسم ولی از نیش میترسم
ندارم شکوه از بیگانگان، از خویش میترسم

ندارم وحشتی از شیر و ببر و حمله ی گرگان
از آن گرگ که میپوشد لباس میش میترسم

باحرمت
غلام رسول مبین

چغچران، غور
30 حمل 1392 هـ.ش.