آرشیف

2014-12-12

محمد نصير توكلي

خیال خام

این خیال خام ما ، القِصّه در امواج رفت 
بود و نا بود وطن در حمله و تاراج رفت 
فرش عمران وطن آهنگ بافیدن گرفت
تارهایش با تننده، بافه با نسّاج رفت
از برای صلح و وحدت توشکی آگنده شد
رخت آن را باد برد و پنبه با حلاّج رفت
تخم وحدت چون ز نفرت بر زمین می کاشتیم
یا که آن پوسیده شد یا در سر آماج رفت
چنگ پایوازان عبث باشد به آهنگ دوا 
چون دوا با ساک داکر، یاکه با پازاج رفت
پول امداد و تعاون گر ز هر جانب رسید
شاد و خرسند از غنی و خسته از محتاج رفت
نیست یک صاحب نظر را با توازن رغبتی 
چون فساد اندر وجودش تا همه انساج رفت
ما به امید کباب و فرنی و گوشت و پلو
از کف ما آش و کاچی دوغ و هم آماج رفت
تا به کی در انتظار لحظه ذلت می کشیم
خانه رفت ، کاشانه رفت، هم موتر گاراج رفت

محمدنصیر توکلی –  بهار 1389