آرشیف

2014-11-17

سید علی مشفق

خورشید را بگو

خورشید را بگو که بیاید به شهر ما
از دامن سیاهِ شب ما، طلوع کن
قد قامت الصلاتِ غزل را بخوان بلند
بر خانه های کهگلی ما، رکوع کن
 
خورشید را بگو که بیاید به شهر ما
بر چشمه سار یخزده ای ما نظر کند
دستی کَشدَ به روی چمن های منجمد
در سیر سایه/ روشن گلها، سفر کند
 
خورشید را بکو که بیاید به شهر ما
بیند، زبود نبودک و از قصه های شهر
افسانهً سیاموی و لیتان و نازکی
سر می کند به پیش تو این بچه های شهر
 
خورشید را بگو که بیاید به شهر ما
پارا به شهر ما چوتو مهمانها گذاشت
وقتی که رفت هر یکی بس خون گریسته بود
از داغ شهر دامن شان، رنگ سرخ داشت
 
خورشید را بگو که بیاید به شهرما
مهمان شود به پنجره های پر از غبار
شب گر نماند خیر، مزاحم نمی شویم !
لختی بمان کنار درختان این دیار
 
خورشید را بگو که بیاید به شهر ما
بر روی شهر لحظهً بنشین نظاره کن
فرضآ اگر دلت زغم شهر ما تپید

بشکن ! فضای شهر مرا پرستاره کن!

11/10/88
چغچران / غور