آرشیف

2015-11-11

نثار احمد کوهین

خاطرات امـــــــــــروز من:

مورخ: 20/8/94 

…امروز دلم به حال وطن و هم وطنم می سوزد؛ تا آن حدی که  نمی توانم خوده کنترول کنم وبی اختیار اشک ازچشمانم سرازیر می شود. هم اوتاق هایم از اشک چشمان وچهره پریشان من بر داشت دیگری دارند چون تفکرشان اجازه درک حوادث را ندارد و یاهم نمی خواهند حوادث را درک کنند. چی قدر خوشبخت مردمی هستند ای کاش منم می توانستم چون ایشان بیندیشم. جنایت های جنایت کاران، سهلنگاری مسئولین دولت،  نا آگاهی ملت و سو استفاده  از احساس ملی توسط یک عده مغرض مرا می ترساند. افغانستان کشوریست که انسانهایش درگرداب خون شناورند ومن در شرایطی تولد شدم که شب تولد من آسمان دهکده مان به جای ستاره مرمی آتشی پرتو افگنی می کرد. نوجوانی من باقدرت موبلندها، پیراهن کشال ها، لنگی کلانها وبوت سلیورها شروع شد. ازمکتب وتفکر خبری ، از دانشگاه و آگاهی اثری نبود؛ اما خوش بودم که باد وزید وابر درید ومن دانشجو تفکر اندیشه شدم؛ باکمال تاسف این خوشی چنان زود گذر بود که زندگی ام تلخ تر از گذشته شده می رود.
بوزنه بازی های مسولین دو لت، نافهمی های ملت، خرسازی های احزاب فکری بنام اخوان، تحریر، کمونیست ، امپریالیست(کاپیتالیست)و…، جنایت کاری های گروهک های وحشی چون طالب، داعش و…، ومکاره گری های شرق وغرب سالهاست پیکر وطن مظلومم را،  از بازوی جوانان نا آگاه و نافهم خودش بنام این وآن زخمی و زخمی تر می سازد. من این روز بنابه آگاهی های تاریخی وعلمی که دارم از سقوط نظام نیمه نفس کشورم به دامن گروهک های افراطی،انسانیت ناباور، جنایتکار،وحشی… وسخت می هراسم.
خدایا!چی سر زمینی نصیب من شد که جز غم لحظه ی شادی به در وازه دل من تک تک نکرد؟
خدایا! چی زاده گاهی را به من اعطا کردی که همیشه آبادی اش زود گذر ونابودی اش در نظرت است؟
خدایا! بد تر از همه مرا دربین چی انسانهای خلق نمودی که برده گی زیستن را بر آزاده گی زیستن هزار بار ترجیع میدهند؟
خدایا! من خودم شاهدم که مردمم دیروز در زیر سایه شرق همچون خر عرعر زند وخوابیدند وامروز هم در زیرسایه غرب دارند عرعر می زنند. خدایا! حق دارم من از فردا بترسم چون باورمند هستم که ملت من صاحب اندیشه وباور نیست؛ و انانیکه واقعن اندیشه وباور دارند همچون ققنوس وار تنها می سوزند و نابود می شوند…

کوهین

20/8/94 فیض آباد_بدخشان.