آرشیف

2014-12-12

نبی ساقی

حضرتِ استاد/ استادْ حضرت

زمستان بود. چغچران هم از برف سرد بود و هم ازطالبان. من تازه،  از ايران برگشته بودم. سفري كه به اميد تحصيل انجام يافته بود؛  اما در برگشت ، جز نشان  14 بخيه در پوست سرم حاصلي نداشت. پدرم ( كه روانش شاد باد) در رياست دادستاني (سارنوالي) مرافعه كار مي كرد. جناب باعث خان رسولي، كه حالا ريشش را مي تراشد و بسيار جوان تر به نظرمي رسد با لنگي اسپيشل و محاسن بلند،  سارنوال شهري بود. چند تا از بچه هاي دولتيار كه سواد  هم نداشتند به عنوان طالب يا به تعبير امروزي « سرباز» از ساختمان دادستاني محافظت مي كردند. من به خاطراين بچه ها و به خاطر پدرم بيشتر  اوقات در سارنوالي بودم. در آنجا با دوست بزرگوارم جناب رسولي نيز آشنا شدم. او تا حدودي انگليسي بلد بود و من هم فقط yes   و no ‌  را ميفهميدم. نمي دانم چه باعث شد كه هردوي ما تصميم گرفتيم صنف آموزش انگليسي راه بيندازيم. چار تا  اعلان در چار جاي شهر نصب كرديم  و بچه ها را به آموزش انگليسي صلا زديم.
 دو/ سه روز از اين اعلان ما  تير شده بود  كه يك روز صبح،  آقاي قد بلندي  وارد سارنوالي شد. يادم است كه پيراهن/ تنبان فولادي   به تن داشت و پتوي تقريبا قوه يي رنگي دورش انداخته بود و كفش هاي چرمي جرمني زيباي به پايش بود. او ازما تلويحاً در مورد كورسي كه قرار بود راه بيفتد  معلومات خواست و گفت من هم معلم انگليسي هستم  وگفت ما ، در شهر شبرغان آموزشگاه زبان  داشته ايم و من مدتي هم به صفت ترجمان انگليسي كار كرده ام. بسيار احتياط مي كرد كه حرف هايش به ما برنخورد و ما احساس نكنيم كه او جاي ما را تنگ مي كند. ما؛  اما از آمدن وي بسيار خوشحال شديم. ما او را ازخدا مي خواستيم. گفتيم از فردا شروع مي كنيم. گفتيم ما انگليسي بلد نيستيم و فقط ساعت خوده تير مي كنيم. وقتي متيقين شد كه ما  واقعا  ناراحت نمي شويم ، قبول كرد كه آنجا تدريس نمايد. درس انگليسي ما شروع شد. استاد حضرت خودش كتاب داشت. صنفي كه ما در س مي خوانديم سه شاگرد داشت: باعث خان رسولي ، من  و (دوست و برادر عزيزم)  حميد ساحل. صنف ديگري هم داشتيم كه شاگردان  ديگر آنجا مي آمدند. شهريۀ  بچه ها پول هيزم بخاري هم نمي شد. در صنفِ  ما ، بيشتر اوقات استاد خودش به بخاري آتش مي كرد و درس مي داد ؛ اما ، در صنف بعد ازظهر اين كار به عهدۀ من بود. ساعت درسي براي ما تقريبا ساعت تفريح هم بود. او چقدر زيبا درس مي گفت؟ چقدر عالي تلفظ مي كرد؟ ما چقدر مي خنديديم( درحالي كه كسي دران شرايط حوصله خنديدن هم نداشت)  و چه تلفظ هاي مي كرديم؟!  واقعا چقدر كار مي كرديم كه دوكلمه بيشتر يادبگيريم  و استاد چقدر از تهي دل زحمت مي كشيد؟
   خوشبختانه خانۀ استاد هم نزديك دادستاني بود. گاهي وقت ها با حميد مي رفتيم خانۀ استاد. كاكا مصطفي هم بعضي وقت ها  مي آمد. استاد خودش به پياله ها چاي مي ريخت. من يا فكاهي مي گفتم يا گپهاي خند دار مي زدم، همۀ ما بلند بلند مي خنيديديم. استاد واقعا رفيق خوبي بود. ما با هم موسيقي مي شنديم،( هرچند طالبان حرامش مي گفتند) ، شعر مي خوانديم  و آهنگِ « همه يار دارن وبي يار ماييم » را با شكيلا يكجا زمزمه مي كرديم.
استاد حضرت نمونۀ كاملي از اخلاق و ادب و احترام به خلق بود. او همه چيز من و حميد را زير نظر داشت. از بچه هاي كه مي آمدند ودرس نمي خواندند خوشش نمي آمد. از هركدامِ ما جداگانه مي پرسيد كه اين پسر به كدام تان كار داره؟ ما هم مثل هرشاگردي سريكديگر مي انداختيم.
 هيچ وقت نديديم كه استاد حضرت به پول فكر كند. گويا  رسالت انساني خويش مي دانست كه به ما انگليسي ياد بدهد. شهريۀ شاگردان را من جمع  وتنظيم مي كردم ؛ اما پول  آن ، مصارف گرم كردن صنف ها را  به سختي كفايت مي كرد.  واقعا كه استاد چقدر جوانمرد بود، چقدر با  وقار و متين وحليم بود؟ چقدر مهربان و آرام و بردبار بود؟ چقدر پاك وشريف وبا نزاكت بود؟ چقدر به ديگران احترام مي گذاشت و چقدر نسبت به ما محبت داشت؟ هميشه باخودم آرزو مي كردم ، كاش مثل او باشم. استاد حضرت،  يكي از آدم هاي بسيار تاثير گذار در زندگي من بوده است. هميشه خودم  را مديون و مرهون استاد مي دانم و هميشه به راهنمايي هايش ضرورت احساس مي كنم. زماني كه طالبان قوماندان هاي جهادي را دستگير كردند، من به عنوان فرزند يك قوماندان جهادي مجبور شدم چغچران را ترك بگويم. استاد خودش مرا از راه درۀ كاسي چندين كيلومترهمراهي كرد. آن شب در منزل خود چقدر نگران من بود و چقدر مرا دلداري مي داد!
بعد ها من به دانشگاه رفتم و استاد از بركت دانش ومهارتي كه داشت روز به روز زندگي اش بهتر شد. پس از فراغت از تحصيل ، وقتي از كابل به چغچران آمدم ، اولين كسي را كه از بزرگان خدمتش رفتم استاد حضرت بود. او به دفترملل متحد كار مي كرد. لنگي اش را از سرش برداشته بود؛  اما هنوز كمي ريش داشت. طالبان  رفته بودند اما استاد حضرت همان آدم سابق بود ، همان آدم حليم ومهربان. هرچند حالا لهجه اش كمي غوري تر شده بود ؛ ولي همچنان به همان شيريني سابق صحبت مي كرد. چندي بعد،  يك شب به خانه اش مهمان شديم، ازگذشته ها گفتيم وخنديديم و بدون اينكه از طالبان بترسيم موسيقي گوش گرفتيم و تلويزيون تماشا كرديم.
استاد حضرت ، در حال حاضر در سفارت ليتوانيا در كابل كار مي كند وخانواده اش نيز همانجا تشريف دارد. زماني كه به خاطر سفر جاپان به كابل رفتم، به طور اتفاقي يك روز در چار راهي صدارت استاد را ديدم كه پياده طرف دفترش مي رفت. زياد محكم شد كه خانه برويم اما من خيلي كار داشتم وآن توفيق را نيافتم. درجاپان هم ازطريق انترنيت يك و دو باري چند دقيقۀ مختصر باهم «چت»‌  داشتيم. مي خواستم در برگشت يك شب خودم را مهمان استاد نمايم ؛ اما بازهم فرصت نشد و من بدون اينكه احوال استاد را بگيرم به فيروزكوه آمدم.
مي خواهم از همينجا دستانش را ببوسم. اميدوارم هميشه شاد وسرفراز باشد وهرجاي كه هست زندگي به كام دلش باشد.