آرشیف

2014-10-26

ناهید خرم فروغ

جلوۀ گندم

آسمانِ آنروز چقدر آبی بود و ابر ها مانندِ گلهای صدبرگِ سفید در دریای آبی رنگِ آسمان ، امیدِ صلح را در خیالم زنده می ساخت .
 
تپه های سبز و درختانِ آلبالو که در آن نزدیکی در کنار جویبار قد بر افراشته بودند ، امیدِ مرا به صلح و آزادی بیشتر از روز های گذشته میساخت و مرا غرق در تفکر رسیدن به آرزو ها .
 
با وزشِ بادِ ملایم ، جلوۀ گندم های سبز که مانندِ عروس در لباس سبز نکاح ، از حیا سر به زمین فرو برده ، همراه با صدای آبِ زلالِ جویبار ، قدرت نمای خالقِ یکتا بود و من با خود میگفتم : ای کاش همه قلب های سیاه ، احساسِ عشق به انسان و انسانیت میکردند و چشمانِ احساسِ شان باز میشد تا با دیدنِ این طبیعتِ زیبا و قشنگ ، دست می کشیدند از قتل و کشتار مردمانِ بیگناه و خسته از جنگ و تباهی .
 
بگذار و آتش مزن این خوشه های گندم را ، بگذار زرد شوند تا لقمه نانی باشد از برای شکم های گرسنۀ یتیمان ، و بگذار این آلبالو ها سرخ رنگ شوند ، شاید بلبلی هزار داستان بیاید و دانه ای از آن نصیبش گردد … آری بگذار دنیا سبز بماند .
 
 نوشته ای از : ناهید خرم فروغ