آرشیف

2014-12-7

الحاج محمد قاسیم علم

جا م

جـام رُیـس ســلام و جــــام عـلـم چـنـان
چون کوه بیستون و یا خون به رگ روان

آن سنـگ خـاره بگر ز کر دو موم
این با سخن نمود همه درد را بیان

از پـیـچ و خـــم ایـــن دره تـا بــگــذری
در جام منعکس شود هر حرف بی زبان

حـفـظ مـحیـط زیـست و را ذیـب بـود
زیـرا کـه بود از شاخه شاخه پاسبان

در مـاتـم و غـم اند همه کوهسار جام
آندم که رخت بست آن مرد زین جهان

در کوه و دشت نه بینی تو خواشه یی
این خـا ک میـرود اکـنو ن دوان دوان

گـنـدیــده شــد آب پـــاک هـــــــری
از دست پیر خمیده و هم نوجـوان

هر حـرف کـه بگـفـتـم بـه نـظـم و نثر
دیدم بچشم که شاخه بشکست آنچنان

مـهـدی بـیا کـه بـوتـه و جـنگل نـماند
زیرا که در اخیر تویی صاحب الزمـان

اعـلـم بـگـوش کـــــر و چشـــم کـــور
حـــرف عـبـس مـگـو و هــم مـخـوان