آرشیف

2014-12-6

الحاج عبدالشکور دهزاد

تندیس شعر

آمد به بزمــــگاه سخـــن تا ستــاره ها
از نعش شعر بر به هوا شد شراره ها

رمز حیات میمکد از عرق جان و دل
این رزم و بزم و ولولهء این قواره ها

دیروز تا بـــه طارم فیــروزه مــیرسید
صیت تــرنــم غـــزل از هر کنـــاره ها

لیکن دگر ز جوشش عشق و خمار می
جایـــی نمــانده در قفس این کتــاره ها

مهـتاب گـــونـــه همنفس کاروان صبح
بر بسته کـولــه بار سفر تک سواره ها

یا در غــــروب تلخ فرو رفتـــه تا فنــا
تنــدیس شــعر و نگهت آن استعاره ها

پیــرایه ی قــلم به عبث راه مـیــبــرد
در ظلـــمت سکنــدریی این مغــاره ها

دیشب تجسمی ز حضور تو تا که دید
(دهزاد)بود و زمزمه ی آن عباره ها