آرشیف

2020-4-12

الحاج محمد قاسیم علم

بزم محبت

شکو فه میکند گلهای امید
زفیض صبحگاه ونورخورشید

بعدازعمری رسدیاری به یاری
نشیند در مقامی غمگساری

مپرس ازمن که یارت ازکجابود
بنامش اهل عرفان آشنا بود

قلم گیرد بکف آرد پدیدار
دوچندزیباکندرخ را به اشعار

زبان را گرگشایداوبه محفل
به الفاظش گشایدگره از دل

درین بزم محبت دان یگانه
زاستادان خوبی این زمانه

قدوم فضل را داریم گرامی
قدم بر چشم نهاد از مهربانی

دویاری مهربان یاران دیرین
نمادی بودزعقد ماه و پروین

گهرگفتن گهرسفتن درین شب
نیامد حرف غم بیرون ازآن لب

همان نانی که میسازند شبانه
به مهمان کرد مهیا اهل خانه

بدسترخان نظر کمترنمودند
به قول خویشتن بیشترفزودند

به سردی رفت غذایی گرم مهمان
که  شیرین بود حرف ازلقمه نان

بگفتم نان بهرجا هست میسر
نگردد بزم تان برمن مکرر

خوشم تا این نمک را از نمکدان
زروی لطف گذارید زیری دندان

زفضل آمد صدایی دوستانه
ببین علم که دور خورد هر دو شانه

بگفت امشب یگانه باش پاسر
ز لطف خودنما من راتو شوتر

تمامی حرف و رازی دوستانه
بماند جاودان اندر زمانه

تو دانی دوستان باهم نشینند 
زهرجایی سخن برهم به چینند 

تراوش میکند از مغز دانا
که نادان نیست برفهمش توانا

همان لذت چشیدیاران دیرین
که خسرو ازلبان نرمی شیرین

سنبله ۱۳۸۸ ح ش.