آرشیف

2016-5-15

دوکتور نصرالله طوفان

اگر انسان ها میدانستند که مدت ملاقات شان چقدرمحدود است،محبت شان را نا محدود می ساختند.

 

اگرانسان هامیدانستند که مدت ملاقات شان چقدرمحدوداست،محبت شان رانامحدود می ساختند.

اگرانسان هامیدانستند که مدت ملاقات شان چقدرمحدوداست،محبت شان رانامحدود می ساختند.

چندی قبل به دعوت بزگوار"علم صاحب" با جمعی از دوستان به کشورهالند رفتیم. زیر فشار وقت سفر یکروزهُ ما درخود یک ملاقات فامیلی، بازدید از یکی از پارک های گل لاله و صرف نان چاشت را به سختی بخود جای داده بود. از یاری بخت و یا تصادف هوای همان روز، با مساعد ترین شکلش، زیر آفتاب مرغوب و ملایم، زمینهُ گشت و گزار ما را مساعد ساخته بود. گل های لاله که در یک لمت معین زمانی در این پارک ها به معرض نظارهُ تماشاگران گذاشته میشود، ما تماشاگر آخرین هفتهُ این دست آورد هنری طبیعت و بشر بودیم، همانند گروپ تورستی ما (علم صاحب و اویانی صاحب استثنا) گل های لاله هم نه دراوج رویش و تابش خود بودند، با وجود آنهم بخوبی حس زیبائی پسندانهُ بیننده رامشبوع و مطفوع میساخت، دوساعتیکه توان جسمی ما برای ما مجال میدادلذتی بیحدوحصربردیم.
بعدازختم این بخش به منظور خوردن نان چاشت به منزل علم صاحب برگشتیم،ازطرف اولادهای علم صاحب باستقبال نهایت گرم وصمیمانهپزیرفته شدیم.آنچه این ملاقات را رنگ دیگری بخود میدادبرخوردصمیمانه وآزادمنشانهُ دودختر نوجوان پانزده-شانزده سالهُ علم صاحب بودکه بااتکا بنفس کامل ودورازقیودات فامیلی ودوگانه فرهنگی محیط ومحدودیت های جنسی که اغلبن ازجانب برخی ازفامیل های افغان برای اولادهای شان وضع میشود،ازمهمان های به سن سال ما پزیرائی بعمل آوردند.تهیهُ انواع غذاهای افغانی لذیزازطرف این دوشیزه گان تحسین بنده را برانگیخت خداآنهارادرحفظ وپناه خودداشته باشد.
خلاصه اینکه در چوکات ای سفر کوتاه صحبت کردیم نوشیدیم، خوردیم و مهمتر ازهمه که با خود بردیم (البته کورتی علم صاحب که به موتر ما فراموش شده بود.).