آرشیف

2018-8-28

rmobin

ادیبه نامه

ادیبه نامهادیبه نامه

ادیبه جان هنوز کودک بود. شاید روزهای سالِ چهارمش را میپیمود. چیزی از دنیا و مزایایش نچشیده بود، حرف های بد و رد از کسی نشنیده بود و تا هنوز زخمِ زبانی به کسی نرسانیده بود، چونکه معصوم بود. دوران کودکی دنیای دیگریست، دوران عصمت است، اطفال و کودکان دنیای دیگری دارند. شاید باهمدیگر جنجال و دعوا کنند ولی برخوردهای فزیکی شان شکننده نیست، عقده گشایی نمیکنند و کینه را به دل راه نمیدهند. فقط از زورآزمایی اطفال خوشم میاید، چون زورشان کم است و قهرشان زیاد. برای اعاده ی حقوق خویش فریاد میزنند به حدی که غریوِ کودکانه ی آنها گوش های دیگران را به صدا در میآورد.
ادیبه هیچگاهی گام هایش آنقدر استوار نبود که راهی طولانی را بپیماید. درست یادم میآید که گهگاهی به شامگاهان همراه با خواهرانش پروین جان و نسرین جان به خانه یی ما میآمدند. چشمه یی روستایمان، در وسط محل قرار دارد، آبش فراوان، رنگش آبی، مزه و ذایقه اش شور و نمکی. به روی همین علت است که استعمال زیادِ این آب برای آشامیدن، انسان را به تکلیفِ اسهال مبتلا میسازد و پوستِ جلد را خشک مینماید و عطش انسان را مرفوع نمینماید. عمقش حدود 1.5 متر و دارای دیوارهای سنگی میباشد.
برخلاف معمول اما، ادیبه جان اینبار تنها، بدون همراه، آهسته و پیوسته خودش را راس ساعت پنج بجه عصر به سرِ چشمه میرساند تا سیبش را شسته و نوش جان نماید. تا اینکه میخواهد دستانش را به آب برساند، تنش سنگینی مینماید و به قعرِ چشمه فرود میرود. قوتِ آب دهنش را میبندد، گلونش را پُر مینماید و ناله یی کرده نمیتواند. بالاخره لاجرم جان را به جان آفرین میسپارد و شهیدِ این چشمه میشود. چون، آب کشتگی را نیز علما دینی شهید خطاب مینمایند – این طفلِ پاک و نازنین – معصومانه شهید میشود.
برگ دیگری این صفحه ازین قرارست،  
در قدم نخست هر شخص تلاش بیدریغ خویش را به خرچ میدهد تا خود را نجات دهد و همچنین انسان های دلسوز و مهربان نیز سعی میورزند تا برای دیگران و همنوعان خویش کمکِ را انجام داده ویا برای رهایی اش از مشکلِ راه و چاره یی بسنجد.
قریب پنج و سی نماز دیگر بود که از دفتر کارم به خانه برگشتم که ناگهان ندای خانمم بُلند شد که کدام حادثه یی بالای چشمه رخ داده است. وارخطا و شتابان خود را به خانه ی کاکایم که به جوارِ سمتِ شمالِ چشمه موقعیت دارد، رساندم، همه را واویلا کنان و نوحه کنان دیدم. دست و پاچه شده بودیم، گفتیم که شاید تا حال ادیبه جان زنده باشد. به سرعتِ هرچه تمام تنِ بی نفسِ وی را به شفاخانه ی ولایتی چغچران رساندیم. هیچ داکتری به شمول نوکریوالِ شفاخانه حضور نداشتند. نرس ها و پرستارها بودند. برایش وضعیت دادند، آکسیجن را به دهانش وسل نمودند – ولی نتیجه یی مطلوبی به دست نیامد. به قفسِ سینه یی این تنِ کودکانه امپولِ را تزریق نمودند لیکن، هیچگونه علایمِ از بقای حیاتش رونما نگردید. دیگر امیدِ همه ی ما کنده شد و جسدِ بیروحش را به خانه انتقال دادیم. ناله یی همه محشرِ به پا کرد.
ناگزیر حقیقتی را درینجا بنگارم: در جریان این حادثه یی غم انگیز هیچ داکتری به دسترس نبود، حتا نوکریوالِ موظف. بعدها معلوم شد که جناب نوکریوال صاحب به معاینه خانه ی شخصی خویش میباشد و رییس شفاخانه برای پرسونلِ صحی شفاخانه هدایت داده است که مریضان شدید را به کلینیک شخصی اش رجعت دهند. به تعقیب آن وقتیکه چند روز پیش از عید خودم حادثه یی ترافیکی نمودم، حتا داکتری را به ذره بین نیافتم. هم در آن حادثه و هم به این حادثه نرس ها گفتند که اگر داکتر هم باشد، همین کار را میکند. دلم به حالِ ملت به خصوص قشرِ فقیر و تهیدست سخت سوخت.
از آن تاریخ به بعد همیش فکر میکنم و به این نتیحه رسیدم که اگر داکترها کاکُل پریشان باشند، حالِ ملت همیش پریشان است (پیشروی داکترهای شرافتمند کلوخ دیوال).
در فرجام از رهبری ریاست صحت عامه ولایت غور تقاضامندم که در راستای تغییر رفتار و ترمیم اصلاحات به صحت عامه و شفاخانه ولایتی غور توجه خاصِ خود را مبذول دارند.

به امید عدالت و صداقت
غلام رسول مبین
غور، چغچران
ششم سنبله 1397 هـ.ش