آرشیف

2015-6-25

استاد غلام حیدر یگانه

پدری که «برادرِ عزیزِ» ما شد

 

 
 

(نثار مهربانی های فرزانۀ درویش سیرت، عرضی حسین خان معلم)

 
 
 
 عرضی حسین خان معلم
عرضی حسین خان معلم
 
اشک ها و لبخندها:
چغچران، در آن سرِ دنیا بود؛ سه روز پیاده، راه زدیم تا نهایتاً از بلندیِ  «بایان» چشم ها به تعمیر سفید و عظیمِ ولایت افتاد. ما از دومین دورِ فارغانِ مکتب ابتدایی صاحبی بودیم که به این جا می رسیدیم. پارسال، اولین دسته از فارغان مکتب ما به چغچران آورده شدند که شاملِ متوسطة سلطان علاءالدین غوری شوند. آنان سرنوشتِ پُرکوه و کُتلی داشتند. از آن جمله، محمد فرزند محمد اکبر، احمد فرزند حسین، عبدالمناف… نتوانستند دلتنگی های لیلیه را تحمل کنند: این جا، انگلیسی می خواندند که چپه نوشته می شد؛ کیمیا و فیزیک و بیولوژی، درس های ناشناخته یی بودند که تقسیم اوقات را سنگینتر کرده بودند؛ پیشانی معلمانِ ناشناس، مثل لهجۀ شان، پیچاپیچ بود و دیوارهای کوتاه و سردِ لیلیه دل ها را درهم می فشرد. در این جا آفتاب از آن سوی خیمه ها و یالِ کوه «سَنگان»، نمایان نمیشد که شام در چند قدمیِ قریه در سایۀ کوه «جَوغالک» بیارامد. در این دشتها، طلوع، در میان غبارهای دور،  در میگرفت و غروب در بیابان پاییزی رنگ، بی رمق می گشت… و سرانجام، آنان، اختیار از دست دادند تا این که در یک شبِ روشن، نهان از چشمِ معارف، در راه فراخ و مصون کاکری، پَر گشودند.
فضای امسال نیز خوشتر و روشنتر نبود. البته، با درس ها می شد سر کرد؛ اما، همه ناگواری ها، از وظایفِ مکتب ناشی نمی گشت. اصلاً ، ملالت در روحِ زمان و در سرشت آیین های پارینه مسکن داشت و شماری از مدیران و آموزگاران نیز که فقط به زورِ گوشمالی های مروج و ضربِ چوب می توانستند هیبتِ رسمی خود را نگهدارند، رغبتِ فراوانی به حفظِ این اوضاع نشان می  دادند.
آشکار ترینِ آنان، شاید »ص. خان»، بود که مضمونی را در صنف هفتم به ما تدریس می کرد. وی صنفیِ ما، عبدالقادر را به بهانۀ این که پدرش در محفلی شعری خوانده بود، مرتباً ملامت و تخفیف می کرد و باری هم بر سرِ همین «موضوع»، چنان حلقومش را فشرد که ناگهان، کلمات مقطع و اشک آلودِ عبدالقادر به روی معلم منفجر گشت و خودش بی اختیار از صنف بیرون پرید و چندین روز ناپدید بود… .
در آن محیطِ پُرگزند که چوب، زینتِ آموزش و پرورش محسوب می شد، هر لحظه ممکن بود معلمی مانند «ص. خان»، بی علتِ روشنی، شایسته ترین شاگرد را فراخوانَد و همۀ صنف را وادارد که به صورتش سیلی بزنند. تنها یاوری که می شد در آن ساعاتِ تلخ به او پناه بُرد، توفان طنز و تبسم صنف بود که تا زنگ به صدا درمی آمد، ترس ها و تهدیدهای متراکم را یک چشم به هم زدن، جاروب می کرد.
از رفتارِ »ص. خان» (با حفظ احترام به مقام معلمیِ وی) به عنوان بارزترین نمونۀ بی مهری نام بردم و البته، متوجه هستم که وی در قعرِ بی راهیِ  وقت، مظلومی بیش نبود. آری، سنت و رسمیات، الگوی دیگری در این قلمرو نمی شناخت؛ نه کودک در خانه شخصیتی داشت و نه شاگرد در مکتب، کرامتی؛ لذا عجیب نبود اگر بارها می دیدی که کسی را به خاطرِ اندک اشتباهی در ملأ عامِ لیلیه به فلک می بندند و برای عبرت گیریِ دیگران، شلاق باران می کنند.
لیلیۀ سلطان علاءالدین غوری اصلاً در چند اتاق گِلی در کنار هریرود و نَفسِ شهرِ نوپای چغچران به فعالیت آغاز کرده بود که در ابتدا به علت محدود بودنِ فارغان صنف ششم از مکاتب سه صنفی دهاتی نیز شاگرد می پذیرفت.
در آن زمان، بازار محقر و اتاقک های این مکتب در قهاریتِ توفان های خاکِ تابستان و برفِ زمستان، بسیار ناچیز بوده اند. در زمستان های آغازینِ تأسیس این متوسطه، سال تعلیمی ادامه می یافته است. البته، خشونتِ اقلیم نیز با درشتی های دیگر متناسب بوده و معلمان و پهره داران، شبانه می بایست با تفنگ، گرگ های گرسنه را از زوایای اطراف خوابگاه برانند.
این لیلیه در سال های بعدی نیز بی شباهت به کودکستان بزرگی نبود. شاگردان با دشواری می­توانستند، عاطفۀ کارمندان و معلمانی را که اغلب بی تحصیلات مسلکی و با منویات دیگر و از دوردست­ها می رسیدند، جلب نمایند و با گفتار و رفتارِ متمایز آنان کاملاً همگام و همدم گردند. آن هم دوره های ما که خصوصاً با فراغت از مکاتب دهاتی به این جا آمده بودند، تا هنوز هم داستان های پر اشک و لبخندی از گذشتۀ خویش در حافظه دارند.
در گردبادِ این بدفهمی ها، صورتِ من نیز با سیلی یکی از کارمندان (مرحوم «غ» مفتش)که بی آزارترین فرد زمان هم بود، در همان روز اولِ ورود، روبه رو شده است: چند شاگرد بودیم از فارغانِ ابتدایی صاحبی که در بهار 1347ش، بسیار دیر به چغچران رسیدیم و پس از مختصر امتحانی، شامل متوسطه شدیم. با چارق و چپاتمان، در اطراف اداره، حیرانِ یافتنِ سرمعلم بودیم تا جای و سرنوشت ما در لیلیه تعیین شود. جرأت یا هنرِ سؤال را هم از کسی نداشتیم تا این که سرانجام، شخصی با کُرتی و پتلون بَرَکی و ورقی در دست ظاهر شد که از پهلوی ما بگذرد. شاید در لباسِ وی، رنگ و روی روستا را یافتم که بی پروا صدا زدم: های…! می فهمی سرمعلم کجاست؟
او توقف کرد و افزودم: اتاق… سرمعلم…
ـ  چرا هنوز اتاق نگرفته اید؟
نفهمیدم چطور، سیلی  سبُکش، صورتم را شرمنده و سرخ و حیران کرد.
باید مدت ها سپری می شد تا بدانم که در آن برخورد، زبان مختصر و پیشامدِ بی قیدِ محلیِ من، رنجانده بودش و حقا که او در بندِ رسمیات و ریختارۀ آدابِ معمول، برای جبران این «اهانت»، انتخابی جز آنچه کرد، نداشت.
 در چنین روزگاری، گفتی اضطراب های معصومانۀ کودکان در بیکران ها پژواکی می یافته است که سرانجام، مردی فروتن، آگاه و دلسوز از شهر تاریخی بامیان به مرکز غور رسیده بود. این بزرگوار، همانا عرضی حسین خان، معلم لیلیه و معلم ورزش بود. سیمای سیرآفتابِ عرضی حسین خان معلم به نظرم آرامشِ پسابند، سرزمین زادگاهم، را داشت و لحن معتدل، لباس ساده و رفتارِ بی تصنعش در نگاهم، ضامنِ امنیت مسافران کوچک در محیط درس و لیلیه بود.
و سرنوشت، چنین رفت که این آموزگارِ جوان، طی سالهای متمادیِ مسافرت، همه نیرو و عاطفۀ انسانی اش را وقف فرزندان درماندۀ سنگستان غور نماید تا نهایتاً در عوض، یک مشت مویِ سفید، ولی یک ولایت از عشق و احترام به دست آورد.
 
پدری و برادری:
در آن محیط منجمد و منضبط، حرکت و سرزندگیِ عرضی حسین خان در ورزش، فقدان تحرکِ مادرزادِ روستایی را جبران می کرد و در همین حال، اطلاعات بی حدوحصرش از دین، تاریخ و جغرافیا… او را در ذهن هایمان علامه یی می ساخت که عطش آموزش و شوق مکتب را به کمال می رساند.
عرضی حسین خان، نخستین معلمِ مسلکی ورزش است که دستِ غور را گرفت و به میدان برد. در چغچرانِ محروم از ابتدایی ترین تسهیلات و اندیشۀ ورزش، استاد با تکیه بر آمادگی های کارشناسانه اش، اشتیاق ها را بال و پر داد و در رواج فُتبال، باسکتبال و خصوصاً والیبال، پیروزمندانه عمل کرد و از این بابت، به عنوانِ آغازگر و پدرِ واقعی ورزشِ غور در دل ها جای گرفت.
هنر اصلیِ وی، یعنی ورزش، بیشترین زمینۀ تماس و تفاهم معلم و شاگرد را تأمین می کرد و خوشبختانه، روش استاد در این عرصه نیز برخلاف دیگران، زدودنِ هویتِ هوایی و صورتکِ رسمیات بود. اگرچه او به تدریس مضامین مختلفی می پرداخت؛ اما در گفتگو با شاگردان، خود را مستقیم «معلم سپورت» می خواند و در این ترکیب، همه نافهمی و بدفهمیِ محیط از جایگاه ورزش را جا می داد و می­پذیرفت. اما در واقع، هرچه دیوار های تکلف برمی افتاد، مهربانی و کاردانی و کارسازی  اش آشکارتر می گشت و انضباطِ ناشی از اُنس و احترام به جای فرمانبرداریِ ناخواسته می نشست.
در ایامی که مناسبت های خاصی مطرح بود و ورزشِ عمومی راه می افتاد، استاد، بیشتر از نهیبِ اشپیلاق، یاری می جست تا سراسرِ لیلیه در سرِ ساعت به میدان برسد. او، «چوب» را به زمین ننهاده بود؛ ولی با یک شگردِ ساده که فقط با کیمیای محبت می توان یافتش، آن را به نماد رأفت و تفاهم مبدل ساخته بود. یعنی سرشاخۀ پُربرگی از سفیدار برمی گرفت تا با تکان دادنِ آن، تنبل ترین ها را بر انگیزد. اما او تنها به این درجۀ ترحم، بسنده نکرده بود؛ بلکه در عین حال، همه را فهمانده بود که هروقت دستش بلند رفت از نزدش فرار نمایند!
البته، به کار بستنِ این فنِ استاد در چنان محیطی، با گام زدن بر لبۀ شمشیر برابر بود و هر کس دیگری اگر از او تقلید می کرد، بی شک به پرتگاه می لغزید. ولی، سلامتی استاد را بی غرضی و بی مرضی، دانایی و عاطفۀ خداداد تضمین کرده بود و با این رفتارش، زودتر از همه، شاگردان ذکی و مستعد، منقاد و مدهوشِ عظمتِ او گشتند.
او با همین سهولت میان عصر گذشته و نوین خطِ جدایی انداخت و چنین نهالِ پُربرگ و معناداری را به عنوان رمزِ سرسبزِ عاطفه در ریگستانِ مکتبِ تعدی و تکبر، غرس کرد که امروز باید در باغِ بسیاری از مکاتب غور قامت کشیده باشد و سفیداران تنومندی بر سرِ کودکانِ سرگشتۀ ما سایه اندازند.
  در این میان، آنچه فرمانروایی استاد را به «فرمانبرداری» و غمخواری تبدیل کرده بود، شاید شناخت کامل و دلسوزانۀ او از هریکِ شاگردان بود، شاگردانی که بی استثنا همه نیازهای زندگیِ شان به استحقاق لیلیه، وابسته می شد و دستِ قضا آنان را از ناکجاها به قلمرو مهربانی وی پرتاب نموده بود. بی هیچ تردیدی، همین غمخوری و «فرمانبرداری» کاراترین عامل در جهتِ سیطرۀ واقعی و همیشگی استاد بر کنش ها و روان ها گردید.
نوجوانان عملاً درماند گی هایی دارند که فقط معتمد ترین ها بر آن  واقف اند. او می دانست که چه کسی چه دردی می کشد؛ چگونه دوستان رنجیده را آشتی دهد؛ کدام غبارهای غلط فهمی میان معلمان و شاگردان را بروبد؛ و یا چگونه گوشۀ چشمی به پیری که از پشت هفت کوه با یک چوب دستی به دیدنِ فرزندش رسیده داشته باشد تا بدینگونه بر عزت شاگردانش نیز تأکید نماید.
او با مهر پدرانه، ما را «برادرِ عزیز» خطاب کرد. چنین قرابتی، باورکردنی نبود؛ اما، چطور می شد به حرفش شک کرد؟ صبح، تا چشم باز می کردی او را بر آن صخرۀ مجاورِ رود که «مسجد استاد» نام گرفت، فروشکستۀ نماز می دیدی. سنگ و چوب به درشتی و درستی اش گواه بود و خدمتگاران که همه محلی بودند به او اعتماد و احترام استثنایی داشتند.
وی بر رگِ جان ها انگشت گذاشته بود و کار و کلامش، هرچه بود، در چشم و گوش ما محبت و حکمت می گشت. گاه، بی قید و تندتر، خطاب می کرد: «حسنِ کوچک، برادرِ عزیز…»؛ «صمدِ دراز، برادرِ عزیز…»؛ «احمدِ سیاه، برادرِ عزیز…» ـ نام هایی که در محیط های بزرگ همنشینی، ناگهان بلند می شوند و هرچند بدنیتیِ شخصی در آن ها نهفته نیست از هر دهنی نیز قابل تحمل نمی باشند ـ اما سیطرۀ اخلاقی استاد به گونه یی عمل می کرد که شنوندۀ آشنا، به تأکید غیرمنتظرۀ استاد پی می بُرد و از چنین گفتگوی نزدیک  و نادری سود بیشتری به دست می آورد و حتی غیرممکن نبود اگر گاه این خطاب ها غبطۀ دیگرانی را که فاقد چنین اسمِ ممتازی بودند برانگیزد.
            نامِ نیکوی استاد قلمروهای دیگر را نیز می گشود. گذر های لیلیه با خریداریِ های همیشگی، به همه کنج و کنار شهر کشیده می شد و همراه با آن تا هر جا که قدم او می رسید جغرافیای امنیت مکتب نیز گسترش یافت. حرف از روزگاری است که حدود گشت و گذار ما از شمالِ لیلیه به دریا می افتاد؛ از جنوب و غرب با دو راهیِ که یکدیگر را می بریدند قطع می شد و از شرق به اتاق های درسی می نشست. در یک سخن، فضای تنفس در همان اتاق خواب و درس بند می آمد و ورم می کرد.
اگرچه این سد های متشنج، پیوسته می ترکیدند؛ اما، این قفسچه، فی نفسه، نمایانگرِ دقیقِ ابعادِ هویتِ ما در باورِ اداره و محیط بود و صرفِ نظر از رعایت یا نقض مرزها، هیچ گاه برسرِ اصالتِ و حقانیتِ آن نمی شد تردیدی روا داشت؛ چنانکه اگر حتی عکسی از شاگردی در خارج مکتب دیده می شد، چون و­چرا ها سر بلند می کرد؛ گمان ها، لب پَر می زد و دل ها خون می گشت. اما نقش کفش های صبور استاد هرجا می نشست وثیقۀ رستگاری همگان در چشمِ دانا و نادان شهر و مکتب می گشت و دهان افسانه ها را مٌهر می  زد.
با گذشتِ سال، دو سالی، فضاها بازتر شد؛ تپه هایِ فروتن و فراوانِ چغچران را وسوسۀ گردش، در فراز و فرود، به خنده آورد و ماهیان شادمانِ هریرود، فراخوانِ شیرجه دادند. و لی در پشتِ لب های خشکیدۀ آسمان، سخن تلخی می جوشید که منتظرِ رسیدنِ پاییزِ پنجاه بود تا فروچکد؛ سینه های صبور را برآشوبد و گوهرِ عاطفه و آدمیت را بیازماید.
 
قله یی از قله های بلندِ غور:
علقه های استاد با محیط، یاری اش می داد تا پهنای قحط سالی 1350 و 1351، را زود تخمین زنَد. وی می دید که چگونه درونۀ خانه ها حراج می شود و چگونه جان های ظریفی که در دستباف ها و دیگر هنرورزی های بی مانندِ محل بخیه و رشته شده اند به نرخ شلغم به باد می روند. پس، بی سروصدا، عاطفه اش را به آوارگان گرسنه که به پیرامونِ لیلیه نزدیک می شدند تقسیم کرد و دستور داد که آب برنج، مثل سابق به خاک ریخته نشود، بلکه تاس تاس در اختیار درماندگان قرار گیرد.
در همان ایام به ابتکار و تشویق وی، شاگردان لیلیه، پاره یی از نان خشک خود را وقف دست های سوختۀ خواهندگان بیشمار شهر کردند و شخص عرضی حسین خان با شماری از ورزیده ترین شاگردانش، عصرها در آن هجوم و هماهم به پخش این نان پاره ها در میانِ جمعیت عظیم گدایان می پرداخت.
نگاه او در دیگر رویدادها نیز انتها را می یافت. زمانی شاگردانِ لیلیه مظاهره کرده بودند. بعدها شامی، استاد در این رابطه کلماتِ غمگینی بر زبان آورد. او با نقلِ بیانی از علی (ع)، توضیح می کرد که قدر سلامتی و امنیت وقتی شناخته می شود که از دست رفته باشند.
آن شب، نفهمیدم که مظاهره با امنیتِ رمنده یی که مطرح شد چه ربطی دارد. اما او به خوبی می دانست که چه می گوید و اکنون، بیشتر از سی سال می شود که قیامت برپاست تا همه ناروایی ها را بر فرقِ کوری ها و کودنی ها بکوبد و ببینیم که «معلم سپورت» در مغزِ آن دو ساعت مظاهره، فاجعۀ چند دهه بعد را خوانده بود و از بازی با چه دوزخی کشور را هُشدار می داد… .
 
 القصه، متوسطه به لیسه ارتقا یافت و شاگردانِ عرضی حسین خان سپس به شهرها، دانشکده ها و دارالمعلمین ها سرازیر شدند. اوضاع دگرگون می گشت. در غوری که دکاندار، مأمور، داکتر،… و معلمش، بیشترینه از دیگر ولایات  بودند، اکنون، دانشدیدگان بومی، مسئولیتها را به عهده می گرفتند.
این هم مایۀ خرسندی بود و هم حضور شاگردان در تاب و تبِ اجتماعی، دلسوزی های دگرگونۀ استاد را می طلبید. در این دوره که تا کنون ادامه دارد، نه تنها زبانِ راهگشای استاد از کار نیفتاد. بلکه، راهنمایی ها و لحنِ «برادر عزیزِ» او، بسته با ظرفیت ها، ندرتاً ترکیب های ناشنیده و گزنده یی نیز آفریدند تا بُراییِ بیانِ ساده اش در این عصر دروغ و ناباوری گرهی از کار بگشاید.
نه تنها در بحرانِ همه سویۀ کنونی، بلکه اصولاً و در همه حال، کمتر زبانی معنابخش و یقین آور است و نادر گفتگویی به تفاهم راستین می انجامد. در واقع، آدمی در سراسرِ زندگی، دانسته و نادانسته، بر له و یا علیه زبانش قدم می زند و جان می کَند. کلام روشن و اعتمادآور، بر گسترۀ سال ها خِردورزی و تقوا پیشگی و آزادگیِ زبان آوران، می بالد و می رسد. ظهور چنین زبان ها و شخصیت ها، در هر جامعه­یی، بقای آن را در کشاکشِ روزگار تضمین می نماید. از چنین زبان هایی دشنام دعا می شود و از دست چنین زبدگانی، نیش، نوش می گردد.
آن «معلمِ سپورت»، با سوخت و سازِ شصت ساله، چنین زبانی را پرورده است. امروز شاگردانش در افغانستان و جهان، پراکنده اند و او قادر است بیشتر و بهتر از چهل سال قبل، مهر ورزد و با دستیاریِ این زبانِ فیاض، همچنان بر آنان حکم راند. با چنین تمهیداتی است که عرضی حسین می تواند وقتی ضرور تشخیص دهد به  شاگردش، سرمعلم سابق مکتب کاسی، سرراست بگوید: «برادرِ عزیز، بسیار رذیل هستی !» و سرمعلم، غرقِ عرق و لبخند، بیدرنگ به قصور خود اعتراف کند و محبت های گذشته بارِ دیگر تجدید پیمان نمایند. 
 بی هیچ تردیدی، جناب عرضی حسین خان، یکی از چند چهرۀ انگشت شمار و عدیم النظیری است که معارف غور، مدیون دایمی آنان می باشد. به لحاظ درکِ محیط و جامعۀ غور، وی نادرۀ گرانقدری است؛ از نظر اخلاق و بی پیرایگی، درویشی است که به جز مناعت و آزادگی را نمی شناسد؛ از منظرِ روشهای ویژه در ادارۀ جوانان، بی مبالغه، آموزگاری اعجوبه و از منظر حوصله و عاطفه، یگانه یی است که از آسمان ها به دامن غورِ بی نهایت نیازمند، ولی بسیار ناهموار فرود آمده است.
 اکنون در برابر این کوهِ فهم، مروت و عاطفه که بیشتر از چهل سال است بیدریغانه به شهر ما (به شهر خویش) مِهر می ورزد، چگونه ادای سپاس نماییم؟
پاسخِ این پرسشِ عظیم، بیشترینه به اهالی معارف امروز و همه مسئولان و به ویژه شاگردانِ استاد که سررشته و مقامی در غور دارند، محول می گردد. نوع پاسخ اثبات خواهد کرد که پایه و مایۀ حق­شناسی و دانش پروری غور و یا کردار ما در اعزاز همیشگی این فرزانۀ فداکار چیست و تا کجاست و تا چه حدی به مقام واقعی استاد عرضی حسین و دیگر استادان نخبۀ خویش پی می بریم.
توفیق از جانب خداست.
صوفیه ـ 1390ش